...
خبرهای مرتبط .................................
RELATED NEWS
کد خبر: 127532 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۸/۴/۱۸ - 06:40
چطور می‌شود عاشق «هر کسی» شد؟

افسانۀ عشق مدرن!

مندی لِن کاترون، نویسنده و مدرس دانشگاه است و البته یک آدم کاملاً معمولی. وقتی والدین مندی بعد از 28سال زندگی مشترک از هم جدا شدند و خودش هم در پایان رابطه‌ای 10ساله قرار گرفت، سؤال‌های بی‌پاسخی به سمتش هجوم آوردند: عشق چطور تداوم می‌یابد؟ آیا هرگز می‌توانیم عشق را به همان شیوه‌ای تجربه کنیم که در فیلم‌ها، کتاب‌ها یا اینستاگرام می‌بینیم؟ کاترون در یکی از محبوب‌ترین یادداشت‌های چند‌سال‌اخیر «نیویورک تایمز»؛ هم از آشفتگی آن‌روزها می‌گوید و هم از راه‌کاری طلایی‌ که برای «عاشق»‌ماندن به‌دست آورد.

بیش از ۲۰‌سال‌پیش، روان‌شناسی به‌نام آرتور آرون موفق شد دو غریبه را در آزمایشگاهش عاشق هم کند. تابستان قبل شیوه او را روی خودم پیاده کردم و این‌طور شد که نیمه‌شبی روی یک پل ایستادم و چهار‌دقیقه تمام به چشمان مردی چشم دوختم. بگذارید بیشتر توضیح بدهم؛ غروب همان روز، آن مرد به من گفته بود‌: «به‌نظرم با اشتراک‌های کم هم می‌شود عاشق هر‌کسی شد. اگر این‌طور باشد، چگونه آن شخص را انتخاب می‌کنی؟» او از هم‌دانشگاهی‌هایم بود که گه‌گاه در باشگاه صخره‌نوردی هم می‌دیدمش و برایم خیلی مهم نبود که حالا بخواهم به صفحه اینستاگرامش هم نگاهی بیندازم؛ اما این نخستین‌باری بود که با هم رودررو وقت می‌گذراندیم. پژوهش دکتر آرون را به‌خاطر آوردم و گفتم: «درواقع، روان‌شناسان تلاش کرده‌اند که افراد را عاشق هم کنند. خیلی جالب است. همیشه دلم می‌خواسته امتحانش کنم». نخستین‌باری که درباره این پژوهش خوانده بودم در گیرودار تمام‌کردن یک رابطه بودم. هربار که به ترک‌کردن فکر می‌کردم، قلبم بر مغزم چیره می‌شد. مستأصل شده بودم. پس، مثل یک آدم دانشگاهی حسابی، سراغ علم رفتم، به‌امید‌اینکه آنجا راهی برای عشق‌ورزیدنِ هوشمندانه‌تر وجود داشته باشد. 
این پژوهش را برای دوست هم‌دانشگاهی‌ام توضیح دادم. یک زن و مرد، از درهای مجزا وارد آزمایشگاه می‌شوند. رودرروی هم می‌نشینند و به پرسش‌هایی پاسخ می‌دهند که بیشتر و بیشتر شخصی می‌شوند. سپس چهار‌دقیقه در سکوت به چشم‌های هم خیره می‌شوند. جالب‌ترین بخش ماجرا این بود: شش‌ماه‌بعد، دو شرکت‌کننده با هم ازدواج می‌کنند و همه اعضای آزمایشگاه را به جشن عروسی‌شان دعوت می‌کنند. 
او گفت: «بیا امتحانش کنیم!» باید اقرار کنم که درواقع، آزمایش ما از جهاتی نمی‌توانست با آن پژوهش مطابقت داشته باشد؛ اول اینکه، ما در کافه بودیم و نه در آزمایشگاه. دوماً، ما با هم غریبه نبودیم. از‌این‌گذشته، الان می‌فهمم که پیشنهاد امتحان‌کردن آزمایشی که برای ایجاد رابطه عاشقانه طراحی‌شده را کسی می‌دهد یا می‌پذیرد که خودش تمایل داشته باشد این اتفاق بیفتد.
پرسش‌های دکتر آرون را در گوگل جست‌وجو کردم؛ ۳۶‌تا سؤال بود. تا دو‌ساعت‌بعد، گوشی موبایل من از این‌طرف میز به آن‌طرف میز می‌رفت و به‌نوبت به پرسش‌ها پاسخ می‌دادیم. پرسش‌ها در آغاز بی‌ضرر بودند: «دوست دارید مشهور شوید؟ چگونه؟» و «آخرین‌باری که برای خودتان آواز خواندید، کی بود؟ برای دیگران چطور؟» اما به‌سرعت شبیه بازجویی شدند. در پاسخ به این سؤال که «سه مورد از اشتراکاتی را که فکر می‌کنید با شخص مقابل‌تان دارید، نام ببرید»؛ او گفت: «فکر می‌کنم که هر‌دو به هم علاقه‌مندیم». درحالی‌که او دو اشتراک دیگر را برمی‌شمرد، من با لبخند قلپ‌قلپ نوشیدنی‌ام را می‌نوشیدم و همان لحظه فراموش کردم دو اشتراک دیگر چه بود. داستان‌های‌مان درباره آخرین‌باری که گریه کرده بودیم، سؤالی که دوست داشتیم از یک طالع‌بین بپرسیم و رابطه‌ با مادران‌مان را برای هم شرح دادیم. پرسش‌ها مرا به‌یاد آزمایش معروف قورباغه آب‌پز انداخت. در این آزمایش، قورباغه متوجه گرم‌‌شدن آب نمی‌شود تا وقتی که دیگر خیلی‌دیر شده است. چون سطح حساسیت سؤال‌ها به‌تدریج زیاد می‌شد، متوجه نشدم که وارد قلمرو صمیمیت شده‌ایم؛ تا‌اینکه ناگهان آنجا بودیم؛ روندی که طی‌کردن آن در حالت عادی هفته‌ها یا ماه‌ها طول می‌کشید. برایم جذاب بود از‌طریق پاسخ‌هایی که می‌دهم، خودم را بازشناسم اما شناختن او برایم جذاب‌تر بود. وقتی برای دستشویی‌رفتن صحبت‌مان را قطع کردیم، دیدیم که کافه تقریباً خالی، حالا کاملاً پر شده است. تنها پشت میزمان نشسته بودم و برای اولین‌بار در یک‌ساعت‌ گذشته تازه متوجه اطرافم شدم و با خودم فکر کردم آیا کسی به مکالمه ما گوش داده است؟ اگر هم گوش داده بودند، من نفهمیده بودم و تا دیروقت هم که کافه خلوت شد، متوجه نشدم.
همه ما از خودمان روایتی داریم که به غریبه‌ها و آشنایان ارائه می‌کنیم اما پرسش‌های دکتر آرون تکیه‌بر آن روایت را ناممکن می‌کند. تجربه ما شبیه صمیمیت شتابزده‌ای بود که از اردویی تابستانی به‌یاد می‌آوردم. با دوستی جدید تمام شب را بیدار می‌ماندیم و جزئیات زندگی کوتاه‌مان را برای هم تعریف می‌کردیم. وقتی در ۱۳‌سالگی برای اولین‌بار از خانه دور می‌شویم، طبیعی‌ست که بخواهیم به‌سرعت کسی را بشناسیم اما کم پیش می‌آید که زندگی بزرگسالی چنین فرصتی را برای‌مان مهیا کند. دشوارترین لحظه‌ها وقت‌هایی نبود که باید درباره خودم اعترافی می‌کردم؛ بلکه زمان‌هایی بود که مجبور بودم درباره شخص مقابلم نظری جسورانه بدهم؛ مثل: «پنج مورد از ویژگی‌های مثبتی را که در شخص مقابل‌تان دیده‌اید به‌ترتیب بیان کنید» و «به شخص مقابل‌تان بگویید از چه چیز او خوش‌تان می‌آید؛ این‌مرتبه کاملاً صادق باشید و چیزهایی بگویید که ممکن است به شخصی که تازه ملاقاتش کرده‌اید، نگویید». در پژوهش آرون، بیشترین تمرکز بر روی ایجاد نزدیکیِ بین‌ فردی‌ست. پژوهش‌های متعددی به‌طور ویژه بررسی کرده‌اند که ما به چه شیوه‌هایی دیگران را با تصویری که از خودمان داریم، شریک می‌کنیم. به‌راحتی می‌شود فهمید که این پرسش‌ها چگونه آنچه را برمی‌انگیزند که به آن «خودگستری» می‌گویند. وقتی کسی به شما می‌گوید: «از صدایت خوشم می‌آید؛ همین‌طور از سلیقه‌ات در انتخاب نوشیدنی و اینکه مورد ستایش دوستانت هستی!» دارد به خصوصیات مثبت شما اشاره می‌کند و به‌وضوح نشان می‌دهد که برای‌تان ارزش قائل است. خیلی جالب است که بشنوید کسی چه چیزی را در شما تحسین می‌کند. واقعاً نمی‌دانم چرا تمام مدت، دوره نمی‌افتیم و با خوشرویی از یکدیگر تعریف نمی‌کنیم؟
نیمه‌شب بود که آزمایش ما تمام شد؛ خیلی بیشتر از ۹۰‌دقیقه‌ای که پژوهش اصلی درنظر گرفته بود، طول کشید. نگاهی به دور و برم انداختم و احساس کردم که تازه بیدار شده‌ام. گفتم: «بد هم پیش نرفت. مسلماً راحت‌تر از مرحله خیره‌شدن به چشم‌های همدیگر بود». او درنگی کرد و پرسید: «فکر می‌کنی آن‌را هم باید انجام دهیم؟» به اطراف نگاه کردم و گفتم: «اینجا؟» آنجا زیادی غیرمعمول و عمومی بود. او به‌سوی پنجره نگاه کرد و گفت: «می‌توانیم برویم روی پل». شب گرمی بود و کاملاً هوشیار بودم. به بالاترین نقطه پل رفتیم و چهره به چهره هم ایستادیم. با دست‌پاچگی زمان‌سنج گوشی‌ام را تنظیم کردم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «بسیار خب». او هم با لبخند گفت: «بسیار خب». من تجربه اسکی در شیب‌های بسیار تند، و آویزان‌شدن از صخره با طنابی کوتاه را داشته‌ام اما خیره‌شدن در چشم‌های کسی، برای چهار‌دقیقه در سکوت، یکی از هیجان‌انگیزترین و وحشتناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام بود. لحظات اول را صرف تلاش برای منظم نفس‌کشیدن کردم. بعد‌از‌اینکه مدتی خنده‌های عصبی کردیم، بالاخره توانستیم احساس راحتی کنیم. 
می‌دانم که چشم‌ها دریچه‌های روح‌اند اما راز آن لحظه در این نبود که داشتم به‌واقع یک‌‌ نفر را می‌دیدم؛ بلکه در این بود که داشتم به کسی نگاه می‌کردم که او هم واقعاً مرا نگاه می‌کرد. وقتی هراس چنین درکی را به‌جان خریدم و به آن، زمان دادم تا فرو بنشیند، به‌جای غیرمنتظره‌ای رسیدم. احساس شجاعتی توأم با گونه‌ای حیرت به من دست داد. بخشی از آن حیرت، ناشی از آسیب‌پذیری خودم بود و بخشی دیگر از آن، دست حیرت‌هایی بود که وقتی بارها واژه‌ای را تکرار می‌کنید، تجربه‌اش می‌کنید. این تکرار باعث می‌شود که واژه مفهومش را از دست داده و به آنچه واقعاً هست، تبدیل شود؛ یعنی اصوات سر‌هم‌شده. برای من همین اتفاق درباره چشم‌ها افتاد. احساس کردم که دیگر دریچه‌ای به روی هیچ چیز نیستند؛ بلکه توده‌ای از سلول‌های بسیار سودمندند. احساسی که با چشم‌ها آمیخته است از میان رفت و من مسحور واقعیت شگفت‌انگیز زیستی آن شدم: ماهیت کروی‌شکل چشم، عضلات عنبیه و سطح شیشه‌ای صاف و مرطوب قرنیه؛ عجیب و فوق‌العاده بود! وقتی زمان‌سنج زنگ زد، غافلگیر شدم و کمی هم احساس آسودگی کردم اما نوعی احساس فقدان هم به من دست داد. از همان موقع داشتم با نگاهی گذشته‌نگر که سوررئال و غیرقابل‌اعتماد بود، بعد‌از‌ظهری را که با هم گذراندیم، مرور می‌کردم.
خیلی از ما فکر می‌کنیم که عشق، اتفاقی‌ست که برای ما می‌افتد؛ عاشق می‌شویم، به دامش می‌افتیم،‌ تصادفاً گرفتارش می‌شویم و ... اما آنچه مرا به این پژوهش علاقه‌مند می‌کند این‌است‌که عشق را یک کنش در‌نظر می‌گیرد. اگر آنچه برای شریک من مهم است، برای من هم اهمیت دارد، دلیلش این‌است‌که ما دست‌کم در سه چیز با هم اشتراک داریم، روابط نزدیکی با مادران‌مان داریم و چون او اجازه داد تا به او بنگرم. به این فکر می‌کردم که این تعامل قرار است سرانجام به کجا برسد؟ با خودم می‌گفتم که اگر به جایی هم نرسد، دست‌کم داستان خوبی از آب درآمد. حالا اما می‌فهمم که داستان اصلاً درباره ما نبود؛ درباره این بود که شناختن شخصی دیگر چه حکایتی دارد و به همین ترتیب شناخته‌شدن، چگونه حکایتی‌ست. این حقیقت دارد که نمی‌توانیم انتخاب کنیم چه کسی عاشق‌مان شود؛ گرچه من سال‌ها امیدوار بودم که خلاف این اتفاق بیافتد. همین‌طور تنها در آسایش و راحتی نیست که می‌توان احساسات عاشقانه خلق کرد. علم به ما می‌گوید که بیولوژی ما اهمیت دارد؛ بسیاری از کارها را فرومون‌ها و هورمون‌های ما در پشت صحنه انجام می‌دهند. 
با وجود همه اینها؛ دارم به این فکر می‌کنم که عشق، انعطاف‌پذیرتر از چیزی‌ست که ما در ذهن‌مان ساخته‌ایم. پژوهش آرتور آرون به من آموخت که ایجاد اعتماد و صمیمیت، یعنی احساساتی که عشق برای کامیاب‌شدن به آنها احتیاج دارد، ممکن و حتی ساده است. حتماً دارید به این فکر می‌کنید که عاقبت، ما عاشق هم شدیم یا نه؟ خب، بله شدیم! گرچه نمی‌توان آن‌را کاملاً به‌حساب آن پژوهش گذاشت (چون به‌هر‌حال ممکن بود اتفاق بیفتد). این پژوهش، ما را در مسیر رابطه‌ای قرار داد که کاملاً سنجیده پیش رفت. ما هفته‌ها را در فضایی صمیمی‌ سپری کردیم که آن شب ساخته بودیم و منتظر بودیم ببینیم چه می‌شود.
عشق برای ما اتفاق نیفتاد؛ ما عاشق همیم؛ چون هر‌دو این را انتخاب کردیم!
عرفانه محبی/ ترجما

 

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد