...
خبرهای مرتبط .................................
RELATED NEWS
کد خبر: 127623 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۸/۵/۸ - 07:33
آیا دورانِ پسانقد فرا رسیده است؟

بازجویـی از متـن!

نخستین باری که من با آنچه منتقدان ادبی «نظریه ادبی» یا «نظریه» (به‌طورِ مطلق) می‌خوانند، آشنا شدم؛ در کلاس درسی باعنوانِ «نظریه ادبی معاصر» بود که توسط استادی تدریس می‌شد که شاید بتوان او را صبورترین استاد دانشگاه نامید. هرهفته در این کلاس، رویکرد جدیدی در خوانش متن ادبی بررسی می‌شد؛ از فرمالیسم تا ساختارگرایی تا مارکسیسم تا فمینیسم تا واسازی تا نظریات پسااستعماری و ...؛ هریک از این نظریه‌ها خود را به‌عنوانِ روش صحیحِ فهم «متن» معرفی می‌کردند؛ روشی که قرار بود من را در فهم ماهیت غبارآلود و دیوار کاذبی که معنای واقعی آثار ادبی را پشت خود پنهان می‌کند (همان‌که به‌عنوانِ «متن» شناخته می‌شود) کمک کند.

تا پیش‌ازآنکه مارکسیسم را فرا بگیرم، تصور می‌کردم که ساختارگرایی پاسخِ تمامِ سؤالات ممکن را در خود دارد؛ مارکسیسم هم بعداً جای خود را به فمینیسم داد و این روند به‌همین‌شکل ادامه یافت. هرهفته با خودم می‌گفتم: «بالاخره واقعاً فهمیدم» اما به‌محضِ یادگیری نظریه بعدی و راه‌کارهای جدیدِ آن برای کشف معنا، به‌اشتباه خود پی می‌بردم. این امر روزبه‌روز برایم روشن‌تر می‌شد که خوانشِ متن چیزی فراتر از دنبال‌کردن داستان یا استدلال یا تصویرسازی‌های درون متن است. خوانش، یک پروسه پیچیده است که مستلزم رمزگشایی از متن و سیاق و کلمات و جهان‌های موجود است؛ درست مثل رمزگشایی از خطوط هیروگلیف. چیزی‌که من فهمیدم این بود که «نظریه» درواقع اصطلاحی‌ست که به رویکردهای بسیار متفاوت برای رمزگشایی از این واقعیتِ شبیه به هیروگلیف اشاره دارد. همان سال‌ها برایم روشن شد که دنیای مطالعات ادبی درواقع، مجموعه‌ای‌ست از اردوگاه‌های متکثر. مارکسیست‌ها تمایل دارند که از طبقه صحبت کنند؛ درحالی‌که پسااستعمارگرایان می‌خواهند از سلطه و امپراتوری سخن بگویند.
ریتا فِلسکی در کتاب جدید خود باعنوانِ «محدودیت‌های نقد»، این نکته را به‌بصیرت و تیزبینی بیان می‌کند که ویژگی‌هایی که موجب تفاوت این نظریات مختلف می‌شوند، دقیقاً همان چیزهایی‌ست که آنها را تحت روحیه‌ای مشترک گرد آورده؛ یعنی همان روحیه نقد. نقش منتقد استنطاقِ متن است؛ فارغ‌ازاینکه رویکردی که برگزیده، فرمالیستی‌ست یا فمینیستی؛ او باید همدستی نیروهای اجتماعی در برساختن متون را تشریح کرده و علیه این همدستی برآشوبد. نیز منتقد باید به برجسته‌سازی عناصری بپردازد که ما را در شناخت این همدستی و طغیان علیه آن یاری می‌دهد. اقتدارِ نقد تاحدودی مدیون لحن بی‌طرفانه و نیز توانایی آن در فراهم‌ساختن ساختاری‌ست که منتقد بتواند با توسل به آن بدون جانب‌داری، به تجزیه‌وتحلیل فهم متعارف از متن بپردازد. اگر منتقد به نقد نپردازد، به ساده‌لوحی، عدم‌تمایل به فهم سیاسی و خیلی بدترازاینها، به «انسان‌گرایی» متهم خواهد شد! فلسکی ادعا می‌کند که نقد دقیقاً به همان فهم متعارفی تبدیل شده که منتقد باید به افشای آن بپردازد. او در کتاب خود به‌دنبالِ آن‌است‌که نشان دهد نقد ادبی هم‌مرز با مطالعات ادبی نیست؛ بلکه یک روش از میان روش‌های متنوعی‌ست که دراین‌رشته به‌کار گرفته می‌شود. باوجودآنکه به‌اعتقادِ من، او تاآنجاکه توانسته پارامترهای این حوزه را گسترش دهد، در کارِ خود موفق بوده اما تصورم آن‌است‌که اصلِ این ایده با مخالفت‌هایی روبه‌رو خواهد شد. درحالِ‌حاضر که انزوای مطالعات ادبی فقط مصداقِ دیگری از روند روبه‌زوال علوم انسانی به‌شمار می‌رود، دیدگاه فلسکی می‌تواند به‌عنوانِ عقب‌نشینی از میان‌رشته‌ای‌ترین و سیاسی‌ترین شاخه علوم انسانی تعبیر شود. به‌هرحال، اگر «تفکر انتقادی» نداشته باشیم، چگونه می‌خواهیم اصلِ وجود خود را توجیه کنیم؟ اما مدعای فلسکی از تفکر انتقادی فاصله نمی‌گیرد؛ بلکه، به‌عکس، با بررسی قابلیت‌ها و محدودیت‌های نقد، به بازنگری اساسی در مفهومِ سیاست و نقش منتقدان ادبی در دانشگاه‌ها و به‌طورِکلی در فرهنگ، می‌پردازد.
کتاب «محدودیت‌های نقد» با بازتوصیف مفهوم نقد آغاز می‌شود. رویکرد این کتاب به مفهوم نقد ریشه در نظریه فیلسوف فرانسوی پل ریکور دارد و درواقع، نسخه ادبیِ نظریه «هرمنوتیکِ شبهه» ریکور است. خوانشِ با تردید به‌این‌معناست که مرادِ واقعی متن همواره مخفی‌ست. او با بازتعریفِ مفهومِ نقد به‌عنوانِ شیوه‌ای از هرمنوتیک شبهه، تصور غالب از نقد به‌عنوانِ عملی منحصراً روشن‌فکرانه را به‌چالش می‌کشد. به‌عکس، لزوم حفظ بی‌طرفی و انصاف در نقد، آن‌را به چالشی جذاب و هیجانی تبدیل می‌کند. ایفای نقش منتقد، مزایای خاص خود را دارد. منتقد درواقع، خواننده آگاهی‌ست که به‌دور از تعلقات و دلبستگی‌ها ایستاده؛ تعلقاتی که خواننده عادی را از فهم معنای واقعی متن ناتوان می‌سازد. منتقد هرگز زودباور و ساده‌لوح نیست. گویی عضو کانون نخبگانی‌ست که حواس‌شان جمع است و به این سادگی فریب ظاهر متن را نمی‌خورند؛ اما آن‌گونه که به‌نظر می‌رسد، روشی که اغلب منتقدین ادبی به‌کار می‌برند، موجب شده تا جنبه روشن‌فکرانه نقد بر جنبه لذت‌بخش و هیجانیِ آن غلبه کند. ردِپای این‌نوع استدلال را می‌توان در کارهای چندسالِ‌اخیر فلسکی جست‌وجو کرد. او در کتاب خود باعنوانِ «ادبیات پس از فمینیسم» (۲۰۰۳) توضیح می‌دهد که چگونه زمانی‌که در کلاس درس خود درموردِ رمان «بوستونی‌ها» (اثر هنری جیمز) گفت‌وگو می‌کرد، دانشجویان از درک برخورد پیچیده او با مفهوم جنسیت در این اثر ناتوان بودند؛ زیرا نسبت به ارزش‌های پدرسالارانه این کتاب پیش‌داوری منفی داشتند. او می‌گوید: «آنها به‌شدت تمایل داشتند آنچه در ظاهر متن می‌دیدند را به‌عنوانِ درک فمینیستی از این اثر مطرح کنند و از فهمِ سخن‌گوییِ متن با آنها غافل بودند». فلسکی مقاومت خوانندگان متن را؛ هم نمونه‌ای از تفسیرِ کلاسیکِ فمینیستی و هم مصداقِ بارز «هرمنوتیک شبهه» ریکور می‌داند. اشاره او به نظریه ریکور در کتاب «ادبیات پس از فمینیسم» بسیار راهگشا؛ اما کوتاه و گذراست.
به‌نظر می‌رسد که این همنوایی میان تفسیر فمینیستی و «هرمنوتیک شبهه» زمانی در آرای فلسکی به اوج خود رسید که او به بررسی نقش رویکردهای نظری مانند فمینیسم در خوانشِ متن پرداخت. پنج‌سال پس از انتشار کتاب «ادبیات پس از فمینیسم»، فلسکی کتاب دیگری را باعنوانِ «کاربردهای ادبیات» (۲۰۰۸) منتشر کرد. او در این کتاب، با استفاده از نظریات ایو سجویک و سایر نظریه‌پردازان، بر این نکته تأکید کرد که شکاکیت عملاً به وضعیت عادی کلاس‌های درس نظریه ادبی تبدیل شده و این، نیازمند تغییر است. او در این کتاب می‌گوید: «در چنین وضعیتی، همه ما خوانندگانی مقاوم هستیم؛ اما شاید زمان آن فرا رسیده که در برابر رویکرد خودبه‌خودیِ مقاومتِ خود بایستیم تا بتوانیم صورت‌های دیگری از خوانشِ زیبایی‌شناسانه را تجربه کنیم». اولین‌بار که کتاب «کاربردهای ادبیات» را خواندم، بلافاصله یاد دورانی افتادم که در کلاس «نظریه‌های معاصر ادبی» شرکت می‌کردم و نمی‌توانستم تنوع «نظریه‌های» گوناگون درباره چیزی‌که همه به آن «نظریه» می‌گفتند را درک کنم. مطالعه این کتاب به من کمک کرد تا متوجه شوم چرا الهاماتِ پی‌درپی آن ترم تحصیلی تااین‌اندازه هیجان‌آمیز و درعینِ‌حال گیج‌کننده بود. فلسکی در کتاب «کاربردهای ادبیات»، مدعای خود را یک‌قدم فراتر از ادبیات پس از فمینیسم می‌برد و چهار راهکارِ جایگزین برای خوانشِ شکاکانه ارائه می‌دهد: تصدیق، مسحورشدن، دانایی و شوک؛ که هریک روش مسالمت‌جویانه‌تری را پیش پای منتقد می‌گذارد.
ایده‌های فلسکی ابتدا به‌صورتِ ایده‌هایی خام درموردِ شیوه‌های مختلف تفسیر فمینیستی در کتاب «ادبیات پس از فمینیسم» مطرح شد و سپس در کتاب «کاربردهای ادبیات» به‌شکلِ نسخه‌ای از نظریه ادبی درآمد. حال، همین نظریه‌ها در کتاب اخیرش (محدودیت‌های نقد)، به بحثی درباره چشم‌انداز آینده مطالعات ادبی ارتقاء یافته. «محدودیت‌های نقد» در کلاس‌های درس ادبیات کاملاً واضح و روشن‌اند؛ زیرا مدرسان این حوزه می‌دانند که چقدر تلاش لازم است تا دانشجویان دریابند که ما به‌دنبالِ یاددادن «پاسخ» به آنها نیستیم؛ زیرا اصولاً یک پاسخ یا یک شیوه خوانش متن وجود ندارد. بلکه تلاش ما برآن‌است تا شیوه خاصی از خوانش را برای‌شان روشن کنیم که درواقع، همان نیز فقط شیوه نگاهِ «ما» به متن است و تنها یک رویکرد از میان سایر رویکردهاست. ما نمی‌خواهیم آنها به همان نتایجی برسند که ما دریافته‌ایم؛ بلکه هدف ما یادگیریِ نحوه مواجهه با مسئله و پرسیدن سؤالاتی‌ست که در ذهن داریم. من چندان نگران شیوه تفسیر دانشجویانم از رمان «جاز» (اثر تونی موریسون) نیستم؛ البته نه‌اینکه هیچ نگرانی درباره آن نداشته باشم؛ بلکه نگرانیِ اصلیِ من تواناییِ آنها در پرسیدنِ سؤالاتی‌ست که می‌تواند بینشی نو را در ذهن‌شان بپروراند. آنها یاد می‌گیرند که رویکرد خاصی نسبت به متن و نقدهای موجودِ آن داشته باشند؛ رویکردی که در درجه اول توجه‌اش به چیزهایی‌ست که در متن نیامده. دانشجویان به منتقدینی بدل می‌شوند که به‌دنبالِ پرکردن فاصله‌ای هستند و می‌خواهند چیز غایبی در متن را حاضر سازند. به‌این‌صورت، نقد درواقع نوعی سبک، شیوه و رویکرد است (دانستن اینکه چگونه یک متن را بخوانیم یا یک استدلال را تحلیل کنیم) که مستلزم تحلیلِ لحن و تکنیکِ نوشتار است.
فلسکی معتقد است که این‌نوع نقد به دو صورت اساسی مطرح می‌شود و این دو صورت، به طبیعت ثانویِ منتقدان تبدیل شده‌اند: منتقدان یا دست به «کنکاش» می‌زنند یا «عقب می‌ایستند» و به بررسی متن می‌پردازند. کنکاش، شیوه فرویدی و مارکسیستی‌ست. منتقدانی که از این شیوه استفاده می‌کنند، برای تحلیل متن آن‌را زیرورو کرده و شخم می‌زنند. آنها اعتمادی به ظاهر و سطح متن ندارند. عقب‌ایستادن اما روش پساساختارگرایان و تاریخ‌گرایان جدید است. آنها با فاصله‌گرفتن از متن تلاش می‌کنند تا آن‌را در پس‌زمینه خاصش تفسیر کنند و از حالت طبیعیِ آن فراتر روند. آنها نسبت به آنچه که طبیعی به‌نظر می‌رسد، بدگمان هستند. این استعاره‌های کنکاش و عقب‌ایستادن درواقع، به دو قطبِ اصلی در نقد اشاره دارند؛ هر دو شیوه نیز منتقد را وادار می‌کنند تا رویکردی شکاکانه نسبت به متن اتخاذ کند. تفسیرِ متن مبتنی‌بر این پیش‌فرض است که معنای هر متنی بیش از آن چیزی‌ست که درظاهر می‌گوید. عمل خوانش متن نیز درواقع، بیرون‌کشیدن همین جنبه‌های ناپیدای متن است. اگرچه رویکردِ عقب‌ایستادن الزاماً به‌دنبالِ کشف همان چیزی نیست که رویکرد کنکاش در پسِ متن می‌کاود اما هردو در ایجاد نگاه انتقادی نسبت به طبیعتِ متن رویکردی مشابه دارند. هردو رویکرد به منتقد می‌آموزد که چیزهایی که در متن مسلّم و طبیعی انگاشته می‌شوند را باید موشکافانه تحلیل کرد. بااین‌حال، همان‌طورکه فلسکی معتقد است؛ «نشان‌دادن اینکه یک‌سری نظریه‌ها ناصحیح‌اند؛ اما درعینِ‌حال مسلم فرض می‌شوند، یک‌چیز است؛ ولی نتیجه‌گیری و اعتقاد به اینکه این نظریات ناصحیح‌اند؛ زیرا همواره مسلم فرض می‌شوند، چیز دیگری‌ست».
در نقد، تصور براین‌است‌که آنچه مسلم فرض می‌شود، الزاماً ناصحیح است و این دیدگاه به‌عنوانِ پیش‌فرض برای منتقدان جاافتاده اما فلسکی با زیرکی و طعنه این پیش‌فرض را به‌بادِ انتقاد می‌گیرد و می‌گوید: «مخالفت نقد با فهم متعارف درواقع، نفیِ فهم متعارف از نقد است». خوانندگانِ شکاک شاید نفهمند که چطور رویکرد منفی‌شان نسبت به یک متن، به ترجیح یک خوانش و طرد خوانش‌های دیگر منجر می‌شود. آنها ممکن است که بدبینی را غلبه دهند و همیشه این گمان را داشته باشند که یک متن یا نویسنده خاص، مجرم است و باید بازجویی شود.
محمدحسین کازرون/ کوتاه‌شده از ترجمان

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد