...
خبرهای مرتبط .................................
RELATED NEWS
کد خبر: 127860 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۸/۷/۱۰ - 07:54

خودنویس

هر لحظه الهام می‌شوی بر من
زیبایی‌ات جوهر قلم را به جریان می‌اندازد
تو در این بیت‌ها غلت می‌زنی،
می‌نشینی،
قدم می‌زنی ...
و هیچ‌گاه نخواهی فهمید
از قلمِ شاعر زنی چشم‌سیاه،
هر لحظه تراوُش می‌شوی ...
بی‌آنکه بدانی میانِ گیس‌هایم پنهانی
همانند سُرمه برازنده‌ی چشمان منی
چقدر مراقبم که تو از بین لب‌هایم جاری نشوی
چقدر از نگاه‌کردن به تو منظور دارم
چقدر می‌توان از تو نوشت
و چقدر تو بی‌خبری ...

آباندخت شهریار

 

هرچه مرا تبر زدی زخم نَشد، جوانه شد
ز هر نگاه سردِ تو اشکِ دلم روانه شد
رفتم که از هوای تو این دلِ من رها شود
رفتن من برایِ تو درد نشد «بهانه» شد

فاطمه سبزعلی‌پور

 

 

بیا کـه هق‌هق مرا ستاره‌ها شنیده‌اند
که قطره‌قطره اشک‌ها به دامنم چکیده‌اند
هنوز هم نشسته‌ام در انتظار دیدنت
که چشم‌های عاشقم تو را به خواب دیده‌اند
دلم گواه می‌دهد که با بهار می‌رسی
به فصل زرد شعر من، شکوفه‌ها رسیده‌اند
خیال می‌کنم هنوز، تو عاشقی و من صبور
امیـدواری مرا ز باورم نچیده‌اند
تو را چگونه می‌توان به دست قصه‌ها سپرد
کنون که پای عشق را به ماجرا کشیده‌اند
بیا و تازه کن مرا در انزوای عاشقی
که سبزی بهار را به روح تو دمیده‌اند
و تا بهار عشق من دوباره گل کند، بخند
که طرح خنده ترا ز غنچه آفریده‌اند

آرش اسماعیلی

 


دیوانه شده است تقویمم!
آری ثبت کرده است
تمام روزها را جمعه!
هر روزش جمعه ...
هر ساعتش غروب ...
هر دقیقه‌اش خورشید به خواب رفته ...
هر ثانیه‌اش گلوگیرتر از ثانیه قبل
آری دیوانه شده است تقویمم!

میدیا فرجی

 

 

بغض یعنی شعرهای ناتمام
گریه‌های خفته در پستوی کام
شعر یعنی دردهای نیمه‌شب
خاطراتش علت هذیان و تب
عشق یعنی تشنه دنبال سراب
عاشقی مرگ است با تصویر ناب
درد یعنی پی به پی در جست‌وجو
در اتاقم مانده ته‌عطری ز او
قلب می‌کوبد به دیوار قفس
حبس گردیده است در سینه نفس
انفرادی شد همه دنیای من
روح من در انحصار بند تن
شعرهایم شد همه توصیف او
باقی عمرم همه توقیف او
گاه می‌رقصد غمش در بطن من
گاه آتش می‌زند بر جان و تن
از ازل بنویسمت یا از عدم
مانده سرگردان به دستانم قلم
دست در دستان هم این عشق و آه
تا بگردانن جوانی را تباه

زهرابیگم محمدی‌پور

 

 

بی من مرو ای دل تو چه نافرجامی
این دل بِبُر از مِی که دمی خوش‌نامی
در گوشه‌ی تاریک دلم مهمانی
ای عشق تو جانی به دلم پنهانی
من سوخته جانی به ره پندارت
دل داده و چشم دوخته بر گفتارت
می‌سوزم و بر جان بزنم هان نهیب
ای غرق دل و ناجی این حال غریب
دل در پی تو می‌رود و می‌سوزد
در باور تو چشم و دلش می‌دوزد

معصومه جابری

 


مگر دریا هم نگاهِ تو را دیده
که اینچنین سر به سنگ می‌کوبد؟!
جنونِ عشقِ تو مرزهای خلقت را درنوردیده

زهرا بیگلر

 

 

ستاره خنده می‌کند به قلب داغدار من
شقایقم درا درا به دشت انتظار من
به ابر آسمان بگو نهال گل هلاک شد
بیا بیا نظاره کن به باغ بی‌بهار من
شبی حزین و عاشقت نشسته در خیال تو
ز فکر و خاطرم نرو غزال بی‌قرار من
عجب حکایتی شد این حدیث عشق و عاشقی
به جاده بسته شد چرا دو چشم اشک‌بار من
ستاره خنده کرده‌ای به شام تلخ عاشقی
سپیده می‌دهد خبر صدای پای یار من
نیامدی به سوی ما نظر کنی به روی ما
جفا به عشق کرده‌ای نه قلب داغدار من
اگرچه تیرخوردنم به دست یار خویش بود
ستاره خنده‌ها بکن به بخت و روزگار من

ایوب لیراوی

 

 

سال‌ها دور ماندم
از برادرانم
با پیراهنی که یعقوب بر تنم کرده بود
نه عزیز شدم
نه به فرمانروایی رسیدم
تنها، تنهایی‌ام را میان چاه، سال‌ها گریستم
نه رودی دیدم
نه عصایی
که راهی برای برگشت به خانه پیدا کنم
در غاری به خواب رفته بودم
که کبوترانی بر آن لانه کرده بودند
حالا برای تو پیامبری شده‌ام
که نه کتابی دارد
نه مرده‌ای را زنده می‌کند
تنها خوب گوش می‌کند
و معجزه‌اش دوست‌داشتن توست!

اصغر رضایی گماری

 


سرگشته‌تر از بادم
آشفته‌تر از طوفان
دیوانه چو مجنونم
بی‌تاب‌تر از لیلی
سرمست و پریشانم
با باده‌ی چشمانت
بی‌خانه‌تر از برگم
در رهگذر پائیز
نمناک‌تر از ژاله
بر طاقچه‌ی صبحم
تاریک‌تر از شب‌ها
بی‌تاب چو مهتابم

زیبا حسینی جیرندهی

 

 

حس من
حس درختی‌ست
که پائیز، به یغما دادش
نه دگر، برگی و باری
نه‌، گلی بهر قناری
منم و یک تن خشکیده و
آواز غریب چند کلاغ
که به زاری شکنند
شاخه‌ی تردم
در میان خواب باغ

مرضیه نورالوندی (‌مهربانو‌)

 

 

باز می‌گویم نرو‌، از بد مسیری می‌روی
جنگل است اینجا، چرا راه کویری می‌روی
حجم احساس مرا یارای ادراک تو نیست
گفته بودم بارها از فرط سیری می‌روی
موج دریا را نبودت طاقت همسایگی
خوش‌سفر باشی که سوی آبگیری می‌روی
بندبند استخوان‌هایم چه تیری می‌کشند
بی‌وفا حالم ببین، راه خطیری می‌روی
شرح احوال مرا دیدی و زخمم می‌زنی
یکه‌تازی می‌کنی و با دلیری می‌روی

مهدی ولی الهی

 


اگر باور کنی یا نه تو را در خواب می‌دیدم
دو چشمان قشنگت را شراب ناب می‌دیدم
چه زیبا بود چشمانت میان خلوت آن شب
منم تاریکی محض و تو را مهتاب می‌دیدم
ولی یک آن شدم حیران تو یک شهزاده‌ای انگار
تو را در وسط رؤیا بسی شاداب می‌دیدم
میان آن هیاهو و هجوم فکر و اندیشه
خودم آریوی جنگاور تو را یوتاب می‌دیدم
چنان آرامشی دادی به قلب پر ز تشویشم
که گیسوی بلندت را شبیه تاب می‌دیدم
نشد گیرم در آغوشت ولیکن آن تنِ نازت
چو مروارید غلطان در صدف نایاب می‌دیدم

زهرا مولوی (هما)

 

 

من یک زنم، راوی پردرد خودم هستم
افسانه‌گوی حال شبگرد خودم هستم
بر این غزل هم رد خونی از تنم مانده
من کشته‌ی احساس نامرد خودم هستم
بر هفت رنگیِ زمانه گر چه شوریدم
بازنده‌ی قلب جوانمرد خودم هستم
با سایه‌ی خود کوه آهن می‌کشم بر دوش
در خود شکستم، حکم پیگرد خودم هستم
افکار من موج تلاطم‌های خاموش است
در این کشاکش من هماورد خودم هستم
دانم سکوت روزه بر فریاد دل کاری‌ست
من اعتصاب شرم خونسرد خودم هستم
زایم مسیح دیگری از بی‌کسی‌هایم
مصلوب این تنها رهاورد خودم هستم
بر این صنم خاکستری مانده به‌جای من
ققنوسم و در آتش سرد خودم هستم

بتول رجائی علیشاهدانی (صنم)

 

 

من پر از حادثه‌ام
من پر از حس غریبانه‌ی تنها شدنم
حس تنهایی کوه
حس بی‌رنگی آب
من پر از حالت غمگین شدنم
مثل بی‌برگی باغ
مثل بی‌خوابی شب
مثل بی‌آبی دریا شدنم ...

علی صابر

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد