...
خبرهای مرتبط .................................
RELATED NEWS
کد خبر: 137951 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۸/۸/۸ - 04:32
چرا یورگن کلوپ را دوست داریم؟

هری پاتر فوتبال بدون چوب جادو

اولین‌بار او را در کالبد یک کارشناس در برنامه تلویزیونی معروف ZDF با آن فضا و ساختار کم‌نظیر شبکه آلمانی یافته بودیم؛ جنب‌وجوش‌های بی‌پروایش را، با آن فیس شماتیک و جالب‌توجه، وقتی لبخند بر گوشه لبانش می‌آمد، با قد و قامتِ کشیده که او را متمایز از سایر میهمانان برنامه نشان می‌داد. معمولاً درکنار اورس مه‌یر؛ داور بازنشسته سوئیسی قرار می‌گرفت و با جملات شورانگیز، مخاطبان را غرق صحبت و تحلیل‌های حرفه‌ای‌اش قرار می‌داد. درکنار نوعِ خاص بیان و شوری که در ادا‌کردن در جملاتش موج می‌زد، رویکرد کارشناسانه‌اش هم موردتوجه قرار می‌گرفت. تیم کوچک «ماینتس» را دراختیار داشت؛ دهن‌کجی تیمش از منطقه راینلاند-فالتز به تیم‌های بزرگ دیگر نوای گوش‌خراش بوندس‌لیگا شده بود. با همان روحیه جنگندگی و ایدئولوژی که سرلوحه تیم یکپارچه و منسجم او قرار داشت؛ عملکردی غریب که بی‌گمان با مشقت‌های فراوان او در دسته پائین‌تر همراه بوده است.

آن‌هنگام نه روزنامه‌های بزرگی همچون «بیلد» توجه ویژه‌ای به مربیان و تیم‌های نه‌چندان‌مطرح در سطح دوم فوتبال آلمان نشان می‌دادند و نه رسانه‌های داخلی؛ نخستین‌بار اما روزنامه «آلگماینه زایتونگِ» فرانکفورت در سال 2001 و در یکی از ستون‌های بخش ورزشی خود، به دستاورد مربی تازه‌بر‌سرکار‌آمده‌ای پرداخت که طی هفت دیدار با کسب شش برد و یک تساوی، تیمی را از مهلکه سقوط به لیگای سه نجات داد؛ خبرنگار این روزنامه برای گفت‌وگو با سرمربی این تیم، از فضای آکنده از کمبود امکانات، غرفه‌های چوبی ویران‌شده و فضاهای مشمئزکننده صحبت می‌کرد، از تابلوهای غریب ورود ممنوع در حاشیه ورزشگاه، او می‌گفت که زمانی‌که با آن فضا و تنش وارد ورزشگاه شده (ورزشگاهی که در سال 2011 برای همیشه به درهای آن قفل آهنین زده شد) مربی‌ای را یافته بود که با جدیت تمام شاگردانش را گردهم آورده و با آنها صحبت می‌کند؛ مربی با آن عینک و موهای بلوند تیره که معتقد بود با کمترین‌ها می‌شود چنگ زد به بزرگ‌ترین اهداف.
فردای آن‌روز، تیتر درشتی تحت‌عنوان «هری پاتر در ماینتس» به کیوسک دکه‌ها رفت. نه‌تنها به‌دلیل شکل‌وشمایل ظاهری‌اش به قهرمان سری داستان‌های فانتزی خلق‌شده توسط جی. کی. رولینگ؛ بلکه استعاره به سحر و جادوها. در حوالی ورزشگاه «برایشوگ» اما نه جاروی پرنده رؤیت شد و نه عصای جادویی. درواقع، جادو در ساق‌های بازیکنانش در زمین مشاهده می‌شد. با هدایت همانی که با چراغی پرنور، «ماینتس» تیمِ 41‌سال پشت دیوار مانده را برای نخستین‌بار راهی بوندس‌لیگا کرده بود. نام او یورگن بود؛ یورگن «کلوپ».
«بروسیا دورتمند»ی را در دست گرفته بود که چندی ‌پیش‌از‌آن تا آستانه ورشکستگی پیش رفته بود. همان تیم نزول‌کرده‌ای که رده سیزدهم را هم به‌خود دیده بود اما مستر «کلوپو» محبوب شده در «وست‌فالن» با سیستم شگفت‌آور و سهمگین «گگن پرسینگ» با تعدادی بازیکن جوان، با بیدار‌کردن غول خفته آلمان، دوسال تمام در بوندس‌لیگا حکمرانی کرد. وقتی تیمش توسط بزرگان اروپا به‌تاراج رفت، آقای سرد‌و‌گرم‌چشیده بازادامه داد و بازیکن ساخت. پس از هفت فصل، در روز باشکوه جدایی، بنر بزرگ آویخته‌شده روبه‌روی جایگاه در خانه اُپرای فوتبال آلمان، نشان از دستاورد مردی می‌داد که گفته بود: «می‌روم اما به جاه‌طلبی‌های‌تان ادامه دهید!»
تنها 99‌روز دوری از هیاهو به‌درازا انجامید؛ وقتی پیشنهادی از راه رسید، بسان واله از بند رها گشته، تعطیلات آفتاب سوزان میامی را رها، با یک تکست به دستیارانش، خبر اعزامت به شهری بندری در شمال‌غربی انگلستان واقع در منطقه مرسی‌ساید را می‌دهد. به‌گفته خود زلیکو بواس؛ مغز متفکر تیم‌های تحت‌اختیارش و پیتر کراویتس نیز مانند چشم‌هایش بودند. وقتی پای کاپیتان استیوی لغزید تا آن چشمه جوشانِ آمال و آرزوهای قرمزها به ورطه نابودی روی گرداند، مردم شهر بندری دانستند که آن جام زرین افسون‌شده به‌دست مردی از تبار سنت پاتریک غنیم نخواهند یافت تا ناکامی لیورپول از دوران تاریک 26‌ساله دشمن دیرینه یونایتدی نیز طولانی‌تر شود. شاید اما این، همان تراژدی و داستان‌های غم‌باری بود که کلوپ برای تکاپو و موفقیت در تیم‌های تحت‌سلطه‌اش به آن نیاز داشت؛ همان نیروی محرکی که بتواند روحش را جلا و قوام ببخشد. همان داستانی که در دل تیم‌هایی همچون «بروسیا دورتمند» نهفته بود؛ همان ویرانی و خرابه‌ها که آمیخته بود به نومیدی و یأس اما سرانجامی داشت به بلندی طاق آسمان.
زمانی‌که «اسکای اسپورت» از آمارِ تنها 26 پیروزی از دل 54 بازی بیرون‌آمده شاگردان کلوپو در لیورپول پرده برداشت، برای همگان یک علامت سؤال بزرگ پدیدار شد؛ ازاین‌دست از سؤا‌لات که چه تغییرات مثبتی در تیم شکل گرفته بود؟ نتایج غیرمنتظره‌ای که فرصت به‌نقد‌کشیدن آقای موی روشن را به خرده‌گیران داد؛ آنهایی که می‌گفتند تیم او از تب‌وتاب افتاده و ریتم خوش‌آهنگی‌اش را از دست داده است، می‌گفتند که اعتبار و جایگاهش در فوتبال مدرن امروز، به‌مدد دستاوردهایش در دورتموند بوده است؛ گفتند و گفتند ... کلوپو اما به افق‌های دورتری می‌اندیشید. حالا اما مردم دل‌زده از تماشای موزه داک و نمایشنامه‌های تکراری و هفتگی شکسپیر در «یونی تئاتر»، پناه می‌بردند به مرد آلمانی، به سیستم منحصربه‌فردش، به شور و هیجان تیمش، به ورزشگاه آنفیلد. حالا اما در لیورپول همه‌چیز تغییر کرده، ورق‌ها برگشته، به‌اندازه 30‌سال برگشته است؛ به‌اندازه همان آخرین قهرمانی تیم بندری در انگلستان. تلألوئی که اگر به آن خیره شویم، سوسوی آن چشم‌ها را آزار می‌دهد. اگر لیورپول رافائل بنیتز در برهه از زمان رگه‌های از لیورپولِ باب پیزلی و بیل شنکلی را در اروپا به‌نمایش می‌گذاشت، حالا اما لیورِ کلوپو ورای دیگر فوتبالِ منطقه مرسی‌ساید را نشان‌مان می‌دهد؛ سبک خاص کلوپو را. حالا اما شاهد خلق هنرمندانه پرتره از جنس مدرنِ انتزاعی بر بوم سبزرنگ به دل‌نشین‌ترین شکل ممکن خواهیم بود. 
همان اندوختن 97 امتیاز همان جنگندگی تا آخرین لحظات، تا گروهی مملو شوند از احساس و غرور. هوادارانی که مثل هرسال آن جام تاج‌دار طلایی را می‌طلبیدند. کلوپ اما ایده بهتری را در سر می‌پرورانید تا جام ارزشمندتری را به آنان هدیه دهد؛ همان جام 7.5کیلوگرمی با آن دسته‌های مورب و تماماً نقره‌ای را. وقتی تیمش سال ‌قبل آن، در حوالی کیف رؤیت و با اشتباهات کشنده کاریوس تسلیم تیم مادریدی شد، کلوپ قاطعانه گفت: «می‌رویم و سال بعد محکم‌تر برمی‌گردیم» و چه زیبا بود بازگشت شگرف مردانش؛ بازگشتی که احتمالاً آرزوی 61 مربی شکست‌خورده در فینال لیگ قهرمانان (طرح قدیم و جدید) بود و تنها کاپلو و یوپ هاینکس با میلان و بایرن‌مونیخ بر آن فائق آمده بودند؛ حال اما کلوپ نام خود را در آن وادی کنده‌کاری کرده است.
می‌توان گفت که فوتبال «هوی‌متال» او که در بدو ورود از آن پرده برداشت، بر پیکره تیم رخنه کرده بود تا آمیزه‌ای از صداهای حجیم و خشن با تک‌نوازی‌های طولانی‌مدت در میانه میدان نظیر ضرب‌آهنگ‌های سنگین با ریتم‌های هماهنگ رو‌به‌تکرار باشد؛ تکرار و تکرار تا هر تیمی را اسیر جاه‌طلبی‌های بی‌پایان خود کنند. همانی که سر الکس فرگوسن از آن هراسان بود. همانند صحبت تکانده‌اش:«از آمدن آن مربی آلمانی به رقیب دیرینه‌مان نگرانم؛ با آن دندان‌های سفید بزرگش که همیشه می‌خندد!» تیمی که توازن در آنچه در فاز هجومی با مثلث خوف‌انگیز همچون صلاح، فرمینو و مانه؛ چه کمربند باصلابت میانی و چه در قلب مستحکم دفاعی به‌رهبری ویرجیل فن دایک در سیستم 4-3-3 به‌خوبی شکل گرفته و متمرکز شده؛ چینشی که طی 18 دیدار متوالی از آن بازگشت مسرت‌بخش برابر بارسلونا، دستخوش تغییری نشده است.
می‌گفتند عصای جادوی او با رفتن دستار دیرینه‌اش؛ زلیکو بواس، مانند داستان‌های جگرخراش برایان کلاف و پیتر تیلور بی‌سحر و جادو می‌ماند. آنها منتظر ماندند تا پس از سقوط، انگشت اتهام را به‌سویش نشانه بروند اما سخت در اشتباه بودند. حالا اما لیورپولِ یورگن کلوپ با نه پیروزی و یک تساوی، قرص و استوار آن بالا قرار گرفته است. هوادارانی که انتظار دیدارهای خانگی را می‌کشند تا دست بر روی شانه یکدیگر انداخته و به خواندن سرود گوش‌نواز باشگاه مشغول شوند و ببالند به مربی آلمانی و به انقلاب تاکتیکی‌اش؛ به لیورپولی که او به یکی از جذاب‌ترین تیم‌های اروپا بدل ساخته است. 
در  ورودی زمین ورزشگاه آنفیلد تابلوی بزرگی با لوگوی باشگاه نصب شده است که می‌گویند برای رعب‌انداختن در دل رقباست؛ همان ورزشگاهی که طی 931‌روز و 45 دیدار متوالی، رنگ شکست در لیگ برتر را به‌خود ندیده. شاید اما وهمناک‌تر از آن، در پس اندیشه‌های مردی با قد 1.93‌سانتی‌متری با آن کلاه بارانی باشد که در حاشیه زمین قدم می‌زند اما کل زمین را تحت‌تأثیر عملکرد بی‌بدیل خود قرار داده و یک قربان‌گاه برای بازیکن‌ها و مربیان ساخته؛ همانی که قرار بود پزشک شود، همان‌گونه که باب میل پدرش بود. پزشک شود و نسخه شفابخش درمان را بدهد دست بیماران اما انقلابی شد؛ تا با دگرگونی اساسی در تیم‌های تحت‌سلطه‌اش جماعتی را درمانده بازی‌های تحت‌فشار با آمیزه‌ای از قدرت، مهارت و برنامه‌های منسجم خود کند.
سید امیر میرصالحی/ ورزش سه

 

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد