...
خبرهای مرتبط .................................
RELATED NEWS
کد خبر: 138353 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۸/۱۱/۲۰ - 08:09
یافتن معنای زندگی در روزمرگی‌ها

زیباییِ چیزهایِ معمولی

در جوانی سودای دست‌یافتن به چیزهای منحصربه‌فرد را داریم. می‌خواهیم کسی بشویم متفاوت از بقیه. آدمی خیره‌کننده که به جاهایی پا گذاشته که پیش‌ازاین کسی به آن نرسیده؛ اما اندک‌اندک تغییر می‌کنیم. یاد می‌گیریم که به چیزهایی‌که دوروبرمان است، بیش‌تر توجه کنیم. از اتفاقات کوچک و معمولی لذت بیش‌تری ببریم و در همین روزمرگی، معنایی بیابیم. پیکو آیر؛ نویسنده انگلیسی، از روند این تغییر در زندگی خودش می‌گوید؛ از روزی‌که از آمریکا به ژاپن رسید ...

عاشق شدن، راحت‌ترین کار دنیاست؛ اما همه می‌دانیم که عاشق‌ماندن، از سخت‌ترین کارهاست. چطور آن شعله، آن حسِ اکتشاف بی‌پایان چیزهای جدید را زنده نگه می‌داریم وقتی خودمان را گروگان چیزهای عادی کرده‌ایم؟ و چطور باید آن حس انتظار را که به روزهای ماه‌عسل شتابی شیرین می‌بخشد، حفظ کنیم؟ طور دیگری بگویم؛ چطور می‌توانیم مسحور نقطه مقابل اکتشاف شویم؛ یعنی روال عادی و در ثبات، محرکی پیدا کنیم که به همان غنای چیزهای تازه باشد؟ داستان هر ازدواجی، احتمالاً، داستان آن‌چیزی‌ست‌که بعد از پایانِ تابستانی بی‌پایان، رخ می‌دهد.
جان باروز؛ آن سیاح خردمند، گفته است: «برای یادگرفتن چیزی جدید، همان مسیری را برو که دیروز رفته‌ای!» این سطر را دوست دانشمندی در نیویورک برایم فرستاد که شنیده بود من ۲۶سال آزگار را در حاشیه شهری گمنام در غرب ژاپن ساکن بوده‌ام و دورترین جاهایی‌که طیِ این‌مدت رفته‌ام، عمدتاً آن‌قدر دور نبوده‌اند که نشود با همین پاهای سایز ۴۱ خودم به آنجا بروم! وقتی از میدتاون منهتن به کیوتو رسیدم، تازه وارد 30سالگی شده بودم و برای هرچیز تازه‌ای که این مکان به‌شدت تصورناپذیر می‌توانست به من یاد بدهد، شور و شوق داشتم. خوابش را هم نمی‌دیدم که از هرچیز روزمره و به‌ظاهر غیرجذاب در محله دورافتاده‌ام؛ از هرچیزی‌که خاص نیست، لذت ببرم. البته این وابسته به‌چشم بیننده و گذران عمر هم هست: وقتی جوان بودیم، می‌خواستیم سرآمد باشیم، نقش خودمان را بر جهان مُهر کنیم، استثنایی باشیم؛ اما در گذر فصول به‌تدریج درمی‌یابیم که آنچه در ما خارق‌العاده نیست، همه‌چیز ماست؛ اینکه به‌سمتِ تشکیل خانواده می‌رویم، مریضی را از خودمان دور نگه می‌داریم، به توپ پینگ‌پنگ ضربه می‌زنیم و ... حتی در جهان اطراف ما نیز چنین است.
بی‌شک همان چیزهای عادیِ ماست که به ما اجازه می‌دهد هرروز سر کار برویم، نقاط مشترکی با همسایگانمان پیدا کنیم و چیزی برای نوشتن داشته باشیم. وقتی هنوز داشتم بزرگ می‌شدم، فکر می‌کردم که یک نویسنده باید از غرایب بنویسد و همه کارهایی را که او می‌تواند تقریباً بهتر از هر کس دیگری انجام دهد، به‌رخ بکشد؛ پائیزِ عمرم که نزدیک شد، رفته‌رفته به این فکر افتادم که نقطه‌قوت هرکس فقط آن‌چیزی‌ست‌که او را ازحیث تجربه مشترک و اغلب ازحیث آسیب‌پذیری با هرکس دیگری یکی می‌کند؛ اما چیز دیگری مرا به ژاپن آورده بود. برخلاف بریتانیا، که در آن زاده شده‌ام و برخلاف ایالات متحده، که در آن بزرگ شده‌ام؛ شهروندان این وطنِ انتخابی در فرهنگ سنتی و متفاوتشان به این تشویق شده‌اند که ساکت باشند، نامرئی بمانند و تلاش کنند چهره و صدایشان مثل هرکس دیگری باشد. آنان می‌دانند آنچه دیگران چندان بدان نیازی ندارند، بیان مسائل شخصی با صدای بلند است. چون یاد گرفته بودم که زیاد «مَن مَن» کنم، وقتی انتخاب کردم که به ژاپن بیایم، فکر می‌کردم رفتن به جایی‌که بتوانم شنیدن را یاد بگیرم، چیز خوبی باید باشد. چون در مدرسه تشویق شده بودم که تلاش کنم فردی مستقل و متمایز باشم، خیلی‌وحشتناک نبود که یاد بگیرم نوعاً ساکت باشم. فهمیدم برایِ‌اینکه خودم باشم، شاید فقط لازم است که بیش‌تر شبیه هرکسی بشوم که پیرامونم است. وقتی در یک معبد در کیوتو، سه‌هفته بعد از رسیدنم به آنجا در ۱۹۸۷، با زنی برخورد کردم که بعدها همسرم شد، بی‌شک آنچه مرا به او جذب کرد، چیزهایی بود که تصور می‌کردم در او متفاوت، بی‌همتا و حتی بیگانه است؛ او هم حتماً جذب خارجی‌بودن من شده بود؛ اما وقتی به فصلی عمیق‌تر در زندگی‌مان وارد شدیم، کم‌کم فهمیدیم که درس آن فصل، این است: قدر همه‌چیز را بدان؛ چون شاید چندان نپاید!
از ورمانت تا پکن، مردم از روزهای پائیزی لذت می‌برند؛ دقیقاً برایِ‌اینکه این‌روزها به ما یادآوری می‌کنند که چه چیزهای فراوانی هستند که نمی‌توانیم آن‌ها را دائمی بدانیم و چه چیزهای فراوانی هستند که باید همین‌حالا قدر آن‌ها را بدانیم؛ مثل همین غروب درخشان آخر اواسط زمستان.
حتماً در هرجای دیگری هم می‌توانستم این‌را یاد بگیرم؛ اما در ژاپن با فصل‌ها با چنان شوری برخورد می‌شود و چنان حرمتی برای آن‌ها می‌گذارند که معمولاً شانه‌به‌شانه مسائلِ دینی می‌زند. هربارکه گیلاس‌ها شکوفه می‌کنند، مردم توی پارک‌ها جمع می‌شوند؛ چون ظرف حدود ۱۰روز، این گل‌های صورتی از میان خواهند رفت. هربارکه برگ‌های افرا در انتهای پائیز سرخ می‌شود، دوستان و خانواده ژاپنی‌ام در باغ‌های معابد جمع می‌شوند، درست با همان حسی که مردمان هر کیش و آئینی در معابد و کلیساها گردهم جمع می‌شوند تا در قامتِ یک جماعت به‌هم ملحق شوند؛ تا این کنار هم جمع‌شدن، یادآور چیزی بزرگ‌تر از خود ما باشد و ما را سر جای خودمان بگذارد؛ تا در فصلی با تاریکی فزاینده لحظاتی از روشنایی را به چنگ آوریم.
وقتی مادرم را در کالیفرنیای جنوبی می‌بینم، نور آفتاب را دوست دارم؛ اما اینکه اسفندماه و شهریورماه آنجا مثل هم است را اصلاً دوست ندارم. ژاپن به من یاد داده که طعم و زیبایی چیزها به پایانشان است و همین واقعیت که همسرم (و من) همیشه داریم عوض می‌شویم، حتی اینکه موهایمان دارد می‌ریزد و پیر می‌شویم است که به احساسات من نسبت به او نوعی فوریت می‌بخشد. هرسال پائیز به من یادآوری می‌کند که پیشرفت همیشه در خطی مستقیم حاصل نمی‌شود و اینکه لزوماً عاقل‌تر از سال گذشته (یا ۳۰سال‌قبل) نیستم. هرسال، پائیز همان آهنگ را می‌نوازد؛ اما برای مخاطبی متفاوت.
در اولین سال زندگی‌ام در ژاپن، کتابی نوشتم راجع به کشف وجدآورم از یک عشق، یک زندگی و یک فرهنگ که امیدوار بودم تا همیشه برای خودم بماند. ناشر تجلیل من از این عاشقانه بهاری را در پائیز منتشر کرد. حالا، ۲۸سال گذشته و بیش‌تر عاشق خزان هستم؛ شاید برایِ‌اینکه در دلش بهاری نهفته است و خاطراتی و این آگاهی عمیق که تقریباً هیچ‌چیز تا همیشه دوام نمی‌آورد. هرروزِ پائیز، اندکی ما را به بهار نزدیک‌تر می‌کند.
محمدابراهیم باسط/ ترجمان

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد