• شماره 1010 -
  • 1395 چهارشنبه 10 شهريور

نگاهی به مجموعه‌شعر تک‌ماده، اثر امیر عزیزی

امتدادی از انسان در مضامین کلی

مجتبی حدیدی

«تک‌ماده» نام مجموعه‌شعری از امیر عزیزی‌ست که نشر مایا آن‌را به چاپ رسانده است. در نخستین مواجهه با این اثر، مخاطب متوجه همخوانی طرح روی جلد و نام مجموعه می‌شود. تصویر روی جلد و نام کتاب، واسطه‌ای از آگاهی‌رسانی به مخاطب و تضمین‌کننده‌ی تفهیم مطالب متن هستند؛ اما سوال برای مخاطب خاص این است که چه موضوعی باعث می‌شود مولف، خود را صاحب صلاحیت برای چاپ مجموعه بداند؟ شاعری در این زمانه‌ی بی‌افسون برای یافتن امر قدسی نیست و شعر مانند عهد باستان واسطه‌ی جادوگری قرار نمی‌گیرد. شاید صاحب یک مجموعه در عصر جدید، بیگانگی تمام‌عیاری در خود حس می‌کند و می‌خواهد آن را سرایت دهد. شاید مسئله‌ی «دیده‌شدن» و لحاظ‌های پست‌مدرنیستی آن نیز دخیل باشند؛ اما دیده‌شدن و پیوست به عناصر آن نیز در این روزها کار سختی نیست. پس باید با یک مجموعه‌شعر تاریخ تحول فکری مولف را دریابیم و آن‌را به‌عنوان سند فرهنگی برای تاریخ ادبیات حفظ کنیم تا خط سیر و کیفیت ادبیات در این‌دوره برای آیندگان روشن باشد. نمی‌خواهم خارج از روال به مجموعه‌ی تک‌ماده نگاه کنم و نقد جزیی را از قلم بیندازم؛ اما شاید بتوان بیرون از معیارهای همیشگی و نقدهای نرمال نیز به یک مجموعه نگریست. شعر نخست را می‌خوانیم: «همه‌ی هنرمندها دوست دارند دیده شوند/ حتی تو/ با همان چادر مشکی‌ات/ وقتی راه می‌روی/ آن‌قدر موزونی/ که تو را/ غزل صدا می‌کنند» با نشانه‌ی چادر معلوم می‌شود که محل برخورد شعر با مولف در مشرق‌زمین بوده است و این یکی از ده‌ها نمونه‌ای‌ست که محدوده‌ی جهانی این مجموعه را – حتا پس از ترجمه- به ما اعلام می‌کند. این عیب نوشتار نیست؛ خاصیتی‌ست که مولف از آن عبور می‌کند و متن در آن ادامه‌ی حیات می‌دهد. البته دلالت‌ها و ربط منطقی در این شعر دور از هم هستند. هنرمند دوست دارد دیده شود و هنرمند اینجا غزل (استعاره‌ای از هنر) نامیده می‌شود. یکتایی ذات هنر و هنرمند، حکم نهایی شاعر بوده‌است. وقتی غایت اندیشه‌ی مولف در دسترس باشد، تلذذ مخاطب از اثر کم می‌شود. منشاء اثر هنری، آفریننده است. منشاء اعتبار برای لذت نیز اثر هنری‌ست. پس هیچ‌گاه هنر و هنرمند نمی‌توانند یکی باشند و در فلسفه‌ی هنر، این حکم منتفی‌ست. در شعر صفحه‌ی هشت، از مترادف جنگ سخن می‌گوید؛ یعنی مراقبت برای جنگ دوباره را پیشنهاد می‌دهد. از جنگیدن برای استقرار صلح می‌گوید که با شعر صلح دوستانه و ضد جنگ همخوانی منطقی ندارد؛ چرا‌که مناسبات شعر زمان صلح را از میان برمی‌دارد. به شعر نگاه کنید: «معشوقه‌های زیادی با من جنگیدند/ و در من دفن شدند/ حالا به‌خاطر آنها باید از مرزهایم محافظت کنم» روی‌هم‌رفته او با ارائه‌ی تصاویر کلان، سوژه‌ی بینامتنی را پوشش می‌دهد. در این شعر، عشق، جنگ و تجربه‌های زیست‌محیطی و مناسبات آن نشان داده شده‌است. به‌طورکلی، شعر او نزدیک به سازوکارهای اجتماعی، اخلاقی و حضور انسان در مدنیت است. تحت هیچ‌عنوان یک شعر غیر متعارف با حجم سورئالیستی در این مجموعه مشاهده نمی‌شود. امیر عزیزی سعی کرده تا تفکر نسبت به پیرامون را شاکله‌ی شعر خود قرار دهد؛ اما آیا می‌توان به مجموعه‌ی او با ابزار تفکر نگاه کرد؟ اگر در مجموعه‌ای دیگر نیز بخواهد با دخالت در تفکرات ناتمام به شاعری تن دهد، دچار تکرار مکررات خواهد شد و راه به جایی نخواهد برد. دلالت‌های او ایجاد پرسش برای مخاطب است و منتقد را وامی‌دارد تا به بررسی‌های مضمون و تصویر بپردازد. البته مضمون و تصویر نیز در این اثر جایی را اشغال نمی‌کند و دست منتقد بسته‌است. بنابراین، نقد منصفانه همین است که کیفیت نگاه او به هستی را رمزگشایی کنیم. اشعار این مجموعه کوتاه‌اند؛ نه به این علت که همه‌ی اشعار کمتر از نیم‌صفحه هستند؛ بلکه به‌این‌دلیل که پایان بسته دارند و با حکم شاعر به پایان می‌رسند. بازشدن گره نیز به امتداد شعر در ذهن مخاطب کمک نمی‌کند؛ به‌طورکلی چاپ این مجموعه تا حدودی شتابزده بوده‌است. در بخش دوم، با غزلیات روبه‌رو هستیم. اینکه غزل را در قسمت نهایی کتاب جای داده و سپید را مقدم دانسته کار جدیدی نیست. نزدیک به سه‌دهه است که این رویه در چاپ مجموعه باب شده و غیر از حرکت بازیگوشانه منطق دیگری ندارد. همچنین رسم‌الخط او عرفی‌ست و خط روال را دنبال می‌کند. ویرایش اساسی روی کارها صورت نگرفته‌است؛ چه از نظر مضمون و چه از منظر نگارشی مشکلاتی در سطح کارها دیده می‌شوند. برای مثال، در غزل صفخه‌ی 53 («تبت یدا ابی لهبم» توی آینه) نقل به مضمون و علامات دستوری و ویرایشی آن رعایت نشده است؛ («تبت یدا ابی لهب « اَم توی آینه) صحیح است. غزل و سپید در این مجموعه از یک منظر حس‌آمیزی اخذ شده‌اند. زبان آنها یکی‌ست؛ اما در بعضی از غزل‌ها رگه‌هایی شاعرانه‌تر مشاهده می‌شود. چپ‌نویسی در غزل صفحه‌ی 59 مشهود است. ورود به ادبیات تصوف که از نگاه او نیز دور نمانده. در بعضی موارد مثل همین غزل به آن نیم‌نگاهی شده دارای پشتوانه‌ی عظیمی از شطحیات، حکمت و... است؛ «در خانقاه چشمت درویش می‌نوازی/ ای فقر بی‌نهایت کشکول بی‌نیازی» که فقر و بی‌نیازی از منظر فلسفی در دو خط موازی در ادبیات صوفیه تعریف شده‌اند و جمع ضدین از محالات است. دوم اینکه قافیه و ردیف ابتدا در ذهن لحاظ شده‌است و سپس بیت سروده‌شده مانند «فعلی فراتر از تو پیچیده در نگاهت/ رو کن تمام خود را مفعول بی‌نیازی… که معلوم است به‌خاطر قافیه‌ی مفعول، کلمه‌ی فعل آورده شده است؛ هیچ‌یک کاربردی ندارند و مفهومی را منتقل نمی‌کنند. استفاده‌ی مرسوم از قافیه و کارگزاری اعتقادات شاکله‌ی غزل اوست. اگرچه روی‌آورندگی به عنصر تخیل و تصور و یادآوری‌ها سعی او بوده‌است؛ اما مخاطب به درک ظرافت‌هایی بیشتر نیازمند است؛ چراکه بلوغ یعنی موثربودن در کلام. باید گفت که حتا یک شعر زبانی در مجموعه‌ی او دیده نمی‌شود و اشعار، زبان سالمی دارند.

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه
بالای صفحه