فرزانه فرشادی
کوشش برای بازخوانی و کنکاش در روایت «رستم» و «اسفندیار» ازمنظر یک ایده کلی صورت گرفته است: اینکه آیا برای مسائل امروزی، راهحلهای قدیمی وجود دارد؟ آیا میراثداریِ یک فرهنگ کهن و غنی نزد ایرانیان، بر «مفصلبندی شاکله اجتماعی» اثرگذار است؟ آیا بازخوانیِ حکایتها در گنجینه ادبیات فارسی میتواند افقی در برابر چشمان انسان مدرن بگشاید؟
ابتدا، دو مفهوم «جنگ» و «صلح» روشن میشود تا درک معنای مشترک از این دو کلمه ایجاد شود. «صلح»: تراضی میان متنازعین، سازش، متضاد جنگ؛ و مشتقاتی از کلمه «صلح» مانند «صلحجو» و «صلحطلب» و «صلحکردن» یعنی: چشمداشتنداشتن به مال غیر و طمعنورزیدن، قناعتپیشگی و کشورگشایی نکردن و طلب منفعت بیشتر داشتن. بهاینصورت، «صلح» که در ترکیبات صلحدوست و صلحطلب و در قالب صفت برای فرد یا کشوری بهکار گرفته شود، بهاینمعناستکه فرد یا کشور ضمن شناسایی حد و توانایی فردی و کشوری، هرگز چشم به مرزهای دیگری ندارد؛ اعم از کشورگشایی یا بهرسمیتشناختن منافع دیگری در دوستی یا تجارت و بازرگانی؛ و بهاینمعنا در درون خودِ معنایِ صلحطلبی، معنای «جنگ» طرد میشود. «جنگ» اما برخلاف کلمه «صلح»؛ مترادفهای بیشتری دارد: «جدال و قتال، کارزار، ستیزه، نبرد، پیکار، غزوه، رزم، نزاع، ناسازگاری، هماوردی» همه به انواع و درجاتی از «جنگ» اشاره دارند؛ بهاینواسطه ترکیبات بیشتری از «جنگ» وجود دارد: جنگافروزی، جنگافزار، جنگانگیز، جنگباره، جنگبازی، جنگاوری، جنگجو، جنگگاه، جنگطلب، جنگافروز، جنگی، جنگنده، جنگ نادیده، جنگآزمای؛ و جنگ زرگری. پس، «جنگ» بهمعنایِ تحمیل اراده یکی بر دیگری؛ اعم از فرد یا کشور و بهرسمیتنشناختن حدود دیگریست. چنانچه اِعمال قدرت دیگری پذیرفته نباشد، بدیهیست مقاومت دیگری بروز کرده و دراینمرحله است که «جنگ» حادث میشود؛ وگرنه «تسلیم» یا پذیرفتنِ زورگویی اتفاق میافتد. در مقطع «جنگ»، برنده و بازندهبودنِ هریکازطرفین، نوع «صلح» را مشخص میکند؛ اما بههرصورت، «بازنده» یا تسلیمشونده، با دادن تعهداتِ بهمراتب بدتر از پیش از آغازِ «جنگ»، مواجه است؛ بنابراین، در دوگانه «جنگ» و «صلح»، مفهوم «صلح» واجد کیفیت معناییِ دیگر میشود؛ یعنی چرا و چگونه «صلحکردن» مهم است. تلاش میشود بااستفادهاز رزم «رستم» و «اسفندیار» ابعاد معنایی شرایط و کیفیتِ پذیرفتن یا نپذیرفتن «صلح» در شرایط جنگی، تبیین شود.
سبک داستان
«شاهنامه» اثری حماسیست؛ زیرا نقل رشادتها و پهلوانی شخصیتهای تاریخی و اسطورهای از دوران پیشدادیان و کیانیان و هخامنشیان است. داستانهایی مانند «رستم و سهراب»، «سیاوش و سودابه»، «رستم و تهمینه»، «زال و رودابه» نیز با درونمایه احساسی از حکایتهای «شاهنامه» هستند؛ اما روایت «رستم و اسفندیار» تراژدیست؛ سبکی از نگارش که قهرمان داستان، گریزی از سرنوشت خود ندارد و با هر تلاشی که بهظاهر برای فرار از سرنوشت انجام میدهد، اتفاقاً در همان مسیرِ سرنوشت قدم میگذارد. نامآورترین تراژدی در یونان «اودیپوس» است. در «شاهنامه»، حکایت «اسفندیار و رستم» نیز یک تراژدی قلمداد میشود که دارای لایههای پیچیدهتریست. هردو قهرمان، دچار سرنوشتهایی هستند که یکی را به دیگری گره میزند: اسارتِ یکی، آزادی دیگریست. مرد آزاد چه راهی را باید درپیش گیرد؟ پذیرفتن زندگی بههرقیمتی یااینکه خودِ او نیز در تعیین بهای زندگی اثرگذار باشد؟ آیا تن به دربندشدن و زندگی آسوده دهد یااینکه آزادی را برگزیند و نابود شود؟
شخصیتهای اصلی
گشتاسب: پادشاه ایران. هرچندکه نالایق است؛ اما با دسیسه و زمینهچینی ازدواج با دختر رومیها، سلطنت پدرش (لهراسب) را تصاحب کرده. او سهبار به پسرش (اسفندیار) وعده واگذاری تاجوتخت را داده؛ ولی هرگز بهقول خود وفادار نبوده است؛ بهاینصورت باید به حسننیت او شک کرد.
رستم: پهلوان نامدار ایرانی که همیشه به پادشاهان کمک کرده تا در راه درست قدم بردارند: نجات «کیکاووس» از بند دیو سپید و از بند شاه هاماوران، بیرونراندنِ «افراسیابِ (تورانی)»، کشتنِ «اکوان دیو»، نجات «بیژن» از چاه افراسیاب، پرورش «سیاوش» و حمله به توران برای خونخواهی «سیاوش».
هرچند «گشتاسب» موردتأیید «رستم» نیست اما بهاینسبب قابلاحترام است که به گسترش دین «بِهی» اقدام کرده و ازطرفی، خود «گشتاسب» بهنوعی پیوند دین دولت ازطریق فره ایزدیست و یک میثاق دوجانبه بین پادشاه با مردم؛ و پادشاه با خداوند است. بهمحض زیرپاگذاشتن میثاق فره از پادشاه میرود و از تخت به زیر میافتد؛ همانند «جمشید» که با گسترش «ضحاک» و نهایتاً با نکبت به زیر افتاد. علت عدمسرکشی «رستم» برابر «گشتاسب»، قانونیبودن پادشاهیست؛ هرچندکه «گشتاسب» با سلطانبودنِ موردنظر «رستم»، فرسنگها فاصله داشت و او را پادشاهی بزرگمنش تلقی نمیکرد؛ اما «رستم» در سیستان زندگی را گذران میکرد و با امور «گشتاسب» زدوخوردی نداشت.
اسفندیار: پسر «گشتاسب» که تقدیرِ او برای رسیدن به پادشاهی، با بهاسارتکشیدن «رستم» پیوند خورده. او از «اسفندیار» میخواهد «رستم» را دستدربند برای او بیاورد؛ بهاینعلتکه «رستم» سر اطاعت در برابر پادشاه خم نمیکند و در حمله «جاماسب»، پادشاه را یاری نکرد. هرچند درابتدا «اسفندیار» با این درخواست «گشتاسب» مخالفت میکند و «کتایون» (مادر اسفندیار) او را از اینکار هشدار میدهد؛ اما چون شرط واگذاری تاجوتخت به «اسفندیار» بهاسارتکشیدن «رستم» است، بهناچار به خواسته پدرش تن میدهد.
شرح داستان
بعد از کشمکش فراوان بین «اسفندیار» و دیگران، نهایتاً او همراه عدهای، راهیِ زابل میشود و پسر خود (بهمن) را بهسوی «رستم» میفرستد تا پیام «اسفندیار» را به او برساند. «رستم» در یک روز آفتابی و هنگام خوردنِ چاشت، ناگهان با جوانی روبهرو میشود و میگوید: «پدرم اسفندیار سلام رسانده و گفته یا باید دست خود را به بند دهی که تو را بهپیش گشتاسب بَرم یا آماده جنگ باشی». بعد از کشمکش فراوانِ درونی، «رستم» بهسراغ «اسفندیار» میرود؛ اما «اسفندیار» او را نمیپذیرد و در جواب میگوید: «بند یا جنگ!» اصرار «اسفندیار» بر فرمانِ شاه متکیست؛ اما «رستم» فرمان شاه را نمیپذیرد و اختلاف آغاز میشود. «رستم» اعلام میکند بند برای بزهکاران و بندگان است؛ نه برای پهلوان؛ پس چارهای جز جنگ نیست! روز اول بهسختی میجنگند. «رستم» میاندیشد که «اسفندیار» رویینتن است و باید برای جنگ، با «سیمرغ (خرد جمعی)» مشورت کند. «سیمرغ» نیز مخاطرات کشتنِ «اسفندیار» را برای «رستم» شرح میدهد؛ اما «رستم» چاره دیگری ندارد؛ زیرا بهبندکشیدهشدن برای پهلوان ننگ است. روز دوم، «رستم» بازهم با «اسفندیار» صحبت میکند تا از اینکار دست بکشد؛ اما «اسفندیار» قبول نمیکند. او به رویینتنیِ خویش مغرور است. «رستم» از «سیمرغ» آموخته باید تیری از چوبِ گز به چشم «اسفندیار» بزند؛ پس تیری رها میکند و بهچشم «اسفندیار» مینشیند. برای نجاتِ نام و دست در بند نگذاشتن، بهایی گزاف بود. او پیشتر، از حق مردم دفاع میکرد و اکنون از حق خود! برای فتح ابدی، محکومیت ابدی را بهجان خریده. «رستم» نه ننگ تسلیم را پذیرفت و نه مرگ را؛ آنچه انتخاب کرد، از هردو دشوارتر بود: «پهلوانی» بر «رویینتنی» غلبه کرد. همه: «کتایون»، «بهمن» و «پشوتن» دلنگران «اسفندیار» هستند؛ زیرا حق را به «رستم» میدهند و باور دارند که «گشتاسب» سبب مرگ «اسفندیار» است.
جمعبندی
ویژگی «اسفندیار»: شاهزاده، قهرمانِ رویینتن، نظم جدید پسر یگانه روزگار؛ زیرا قهرمان گسترش دین بِهیست. در عمر کوتاهش تمام مدت بهدنبال ایناستکه پادشاه شود و آخر نیز به آن نمیرسد. اصرار به گرفتنِ تخت پادشاهی مبتنیبر نیروی جوانی، غرور و جاهطلبی ناشی از ویژگیهای سهگانه است. با گسترش دین بِهی همهچیز در کشور نو شده؛ نظم نوین و شهریار نو در حال ریشهیابیست.
ویژگی «رستم»: نماینده مردم، پهلوان، قدیمیست. پادشاه نماینده اقلیت اشراف است و پهلوان که نماینده مردم است، دو کفه فرمانبری و فرمانروایی را متوازن نگه میدارد. پهلوانان نمیگذارند پادشاه نالایق به شهریاری برسد یا شهریار از آیین راه منحرف شود. براینمبنا؛ «زال» و «رستم» نقش مؤثری در صحنه سیاست و جنگ دارند. پهلوانان فقط مرد جنگ نبودند؛ بلکه رایزن و مصلحتاندیش بودند. از زمان «گشتاسب» تغییرات جدیدی ایجاد میشود و تغییرات «گشتاسب» در «اسفندیار» ادامه یافته و کامل میشود (تغییر نظم قدیمی به جدید)؛ او نماینده دولت و دین و قهرمانیست.
نتیجه:
اندرزهای اخلاقی که در دوراهیهای اخلاقی در قالب دوگانههای متضاد خواننده را از حالت منفعل و یک تماشاگر صِرف برای سرگرمی و گذراندن اوقات دور میکند. بهاینمعنا با اوجگرفتن تراژدی در دقایق اخلاقی، مخاطب، درگیر دوگانههای بسیار میشود که لایههای عمیق حکایت را مفصلبندی میکنند: دوگانههایِ آزادی/اسارت، پیری/جوانی، دنیای کهن/دنیای نوین، تعقل/تعبد، زندگی/مرگ، دولت/مردم و رویینتنی/آسیبپذیری؛ در سراسر داستان شکل میگیرند و هریکازطرفین درپیِ چارهجویی و گذار از این دوگانههاست. اوج تراژدی اما در تشابه آنان است: هردو قهرمان، متعلق به یک تمدن و کشور، هردو برای نیکی جنگ کردهاند («اسفندیار» برای گسترش دین بهی و «رستم» برای حفظ شهریاری درجهت مردم)؛ اما چارهای جز کشتنِ یکدیگر ندارند؛ بیآنکه هریکازآنها بخواهد خون دیگری را بریزد. خواننده اینگونه ازطریق پالایش و والایش، به درک نوعی از تعالی در اخلاق دست مییابد. مشاهده و همنواییکردن با درد و رنج و کشمکشهای قهرمانان و نوع مواجه آنان با سرنوشت و کوشش برای انتخابی اخلاقی، باعث گسترش خودآگاهی فردی و پرورش دیگریِ تعمیمیافته میشود. «رستم» از «اسفندیار» میخواهد دست از خواسته بردارد: نبندد مرا دست چرخ بلند ... و «اسفندیار» نمیپذیرد و چاره دیگری نیست جز جنگ؛ اما مرگ و کشتن در قاموس «شاهنامه»، بدترین پلیدیست و برای هرکاری «روزنهای» هست بهجز مرگ؛ اما «رستم» در برابر دوگانه ننگ/مرگ قرار گرفته. با مرگ او، ویرانی سیستان را میگیرد؛ مردم سیستان نیز دچار ناراحتی میشوند. ازطرفی، مرگ او بهمعنایِ مرگ قهرمان افرادیستکه او برایشان بزرگترین پشتوانه است. راه سوم، کشتن «اسفندیار» است؛ اما او رویینتن است و کشتنِ او تقریباً محال! تقدیر هم پیشبینی کرده است که کشنده «اسفندیار» تقدیر بدتری خواهد داشت. یک سهراهی نافرجام است که خواننده با آن همزادپنداری میکند.
تقابل دنیای مدرن و قدیمی
آیین جدیدی برای شکلدادن به نظم جدید مطرح میشوند که مبتنیبر بیاخلاقیست: «گشتاسب» دربندکردنِ پهلوان را درخواست کرده است که خلاف اصول اخلاقی (قدیم) است. اعتراض «رستم» چنیناستکه آیینِ نو (تعبد و سبکسری) انسانیت انسان را تهدید میکند. آیین جدید دیگر، دسیسه پدر-پسری برای بهدستآوردن تخت شاهیست و گویا این شرط «گشتاسب» دسیسهایست برای ازمیانبرداشتن پسر! «اسفندیار» از سرپیچی «رستم» شگفتزده است و علت مخالفت «رستم» را درک نمیکند. درحالیکه برای «رستم» قبول بندبردست یعنی قبول «اسارت» و انکار گوهر پهلوانی. شیشه عمر «رستم»، آزادگیست (نظم قدیمی).