آخرین خبرها
خبرهای پربیننده
بوطیقای شعر توسعه‌گرا
کد خبر: 406383 | تاریخ مخابره: 1404 يکشنبه 30 شهريور - 11:27

بوطیقای شعر توسعه‌گرا

دراین‌مقاله برآنم‌که صورت نخستی بوطیقا و نظریه‌ای را برای شعر فارسی را طرح بریزم؛ بنابر اهمیت و ضرورت‌ِ داشتن نظریه ادبی جهت نقد و پویایی شعر به‌عنوان «هنر محوری در فرهنگ ملی ایرانی». دراین‌راستا بنیان نظریه‌پردازیِ من برخاسته از اعماق سنت ادبی شعر فارسی‌ست و ادامه منطقی و روبه‌توسعه آن تا امروز. البته تأکید برجسته‌ام، بر آخرین پویایی‌های این‌عرصه است؛ پس از خلق شعر نو نیمایی و نظریه‌پردازی‌های نیما و دیگر چهره‌های شعر و نقد و نظرپرداز شعر فارسی تا امروز. اگر بپذیریم یکی از راه‌های بارورکردن و پویایی شعر، داشتن مبانی نظری روشن برای خلق و نقد و تحلیل و تفسیر شعر است؛ چنانکه در سده‌های اخیر در غرب به‌جد شکل گرفته و توانسته‌اند در راهبریِ این پدیده مهم فرهنگی و شیوه‌های گوناگون تحلیل و تفسیر و نقد آن، نظریه‌پردازی کنند؛ ما نیز باتکیه‌بر مبانی سنت شعری خود، می‌توانیم دراین‌راستا گام برداریم. یادآوری این‌نکته لازم‌است‌که در مقاله‌ای جداگانه، مبانی نظری و تبارشناسی بوطیقای خود را تاحدممکن تبیین خواهم کرد.

 

برای تعریف نظریه ادبیات و هدف از وجود آن، تعریف دکتر «محمود فتوحی» را در کتاب «نقد ادبی در سبک هندی» معیار قرار می‌دهم که تقریباً می‌تواند چارچوب کلی مفهوم نظریه ادبی را روشن کند: «هدف نظریه ادبیات آن است تا براساس اصول کلی حاکم بر ادبیات، مجموعه‌ای منظم و به‌هم‌پیوسته از اصطلاحات، مشخصات و مقولات را وضع کند که در تفسیر و بررسی آثار ادبی همچون معیار و هنجار پذیرفته‌شده‌ای به‌کار روند و به‌وسیله آن‌ها متون ادبی و آفرینندگان آن‌ها، ارزیابی شوند». من نیز در «بوطیقای شعر توسعه‌گرا» طرح کلی چنین دستگاه نظری را می‌ریزم؛ با این امید که به‌یاری دوستان و یارانم به‌مرور، آن‌را در صورت و ریخت و رخساری، نسبتاً متناسب و منسجم و رسا به‌انجام برسانم. نخستین مفهومی را که لازم می‌بینم تعریف کنم، خودِ مفهوم «شعر» است که ماده اصلی بوطیقا و نظریه شعریِ من است.

 

شعر چیست؟ 
شعر، زبان اندیشه عاشقانه یا عاشقانه‌اندیشیدن به هستی‌ست؛ به‌شرط تحقق چهار صفت یا عنصر اصلی، دراین‌زبان؛ به‌گونه‌ای‌که هریک‌از چهار صفت یا عنصر، در نهایتِ اعتدال و کمال و هماهنگی در زبان شعر به ظهور رسیده باشند و درصورت وجود نقص در هر عنصر یا صفت، شعر در مراتب قرار می‌گیرد؛ اگر نگوییم از حیثیت هستی ساقط می‌گردد. درواقع، شعر به‌مثابه نمط اعلای ادبیتِ متن درنوع‌خود، از ترکیب متعادل و نظم وحدت وجودی چهار عنصر شکل می‌یابد که آن‌را به‌شکل «هندسه مربعی» با اضلاع زیر ترسیم و تعریف می‌کنم:
1. ضلع «احساس» به‌مثابه فهم و درک عاشقانه از هستی: خمیرمایه رفتار عاشقانه شاعر با زبان به‌مثابه جهان است. رفتاری که برخاسته از جان عاشق شاعر و در طلب حسن و زیبایی اوست که هرلحظه و هر‌آن به‌شکلی در‌حال‌درک و صورت‌بخشیدن به این ادراک عاشقانه از آن بتِ عیار است.
2. ضلع «اندیشه» به‌مثابه خرد: رفتار خردورزانه و پایان‌بینانه با زبان به‌مثابه جهان که برخاسته از کمال عقل و خِرد در جان شیفته شاعر است؛ به‌گونه‌ای‌که می‌تواند عصاره فلسفیدن و تأملات فلسفی به هستی باشد. دراین‌گستره، شاعر چکیده جهان است و در وحدتی وجودی با جهان و جامعه قرار دارد. همه‌ در ‌هم و همه ‌با هم و همه برای هم حضور دارند و بر هم اثر می‌گذارند. پس نگاه وحدت وجودی ابژکتیو-سوبژکتیو بر بینش شاعر مسلط است و هیچ‌گونه جدایی میان خود و جهان و جامعه نمی‌بیند و نمی‌یابد. درعین‌اینکه هر انسانی، خود می‌تواند جهانی باشد بنشسته در گوشه‌ای؛ اما این جهان هرگز، جدا و منفک از دیگران نیست و نمی‌تواند باشد. وحدت را در عین کثرت مشاهده می‌کند و کثرت را در عین وحدت.
3. ضلع «موسیقی» به‌مثابه شنیدن جهان در زبان به‌صورت کنسرتی بی‌پایان: رفتار آهنگین با زبان در صورت و ترکیبی متعادل و هم‌فراخوان از تمام صورت‌های وزن عروضی، وزن نیمایی و تمام امکانات موسیقایی شناخته‌شده و ناشناخته زبان شعر فارسی از گذشته تا امروز و تا هر مرحله از توسعه در آینده، به‌اضافه وزن بی‌وزنی به‌مثابه‌ صورت‌های ناشناخته از موسیقی زبان شعر که می‌تواند در آینده شکل بگیرد.
4. ضلع «تخیل» به‌مثابه دیدن جهان به‌صورت استعاره: رفتار آفرینشگر و خلاقانه شاعر با زبان برای خلق تصاویر، ایده‌ها و رؤیاهای انسانی و فرارفتن از واقعیات عادی‌شده زندگی و کشف جهان به‌مثابه استعاره.
نتیجه ترکیب هماهنگ چهار عنصر یادشده در زبان شعر، ایجاد تأثیر زیباشناختی بر دیگری‌ست به‌مثابه انسان و جامعه.

 

زیبایی چیست؟ 
ذات زیبایی را به نزدیک‌ترین صفاتش معرفی می‌کنم. ذات این زیبایی، درک و فهم تازگی و نوبودن و بی‌تکرار‌بودن آن است در صورت‌های بی‌پایانِ خود؛ و این تأثیر زیبایی‌شناختی همواره معطوف به درک و فهم عاشقانه دیگری، از این صورت است و حداقل افراد لازم برای تحقق‌یافتن درک و فهم مشترک از زیبایی و تأثیر زیبایی‌شناختی، سه‌نفر است تا بی‌نهایت. البته درک و فهم این زیبایی، همواره فقط‌وفقط منوط به درک عاشقانه این زیبایی‌ست؛ یعنی ضرورتاً صورت ویژه و خاصی در واقعیت ندارد؛ بلکه برخاسته ازنظر عاشقانه است به جهان و انسان؛ و ترکیب متعادل و متقارن صورت، فقط صورتی از صورت‌های بی‌پایان زیبایی‌ست. زیبایی، رازی‌ست که در نظربازی عاشقانه انسان با انسان و جهان، پنهان است و عالی‌ترین وجه آن، اعتدال معنا-صورت در صورت بی‌صورتی‌ست. در جمع‌بندی، زیبایی را می‌توانم در صورت «هندسی مربعی» با چهار ضلع معرفی کنم: 1. نظربازی عاشقانه انسان با انسان و جهان 2. اعتدال معنا-صورت 3. فهم و درک مشترک حداقل سه‌نفر درباره آن 4. تازگی و نوبودن به‌مثابه ‌صورت بی‌صورتی؛ بنابراین زیبایی، «شعور عاشقانه و مشترک حداقل سه‌نفر است تا بی‌نهایت، از یک صورت یا ابژه زیبایی، به‌مثابه درک حضور دیگری». بدین‌ترتیب می‌توانم این جستار را این‌گونه صورت‌بندی نهایی کنم؛ که در هندسه مربعی شکل‌دهنده زبان شعر، رفتار عاشقانه شاعر با زبان به‌مثابه جهان، علاوه‌بر داشتن ضلعی مخصوص‌به‌خود؛ اما همچون ملاطی‌‌ست که در برپاشدن دیگر ضلع‌های این ساختمان نیز شرکت دارد. «درواقع، زبان شعر باید سرشار باشد از رفتارعاشقانه-خردورزانه شاعر با زبان که مشحون است از موسیقی و خیال؛ و سرمست از تجربه زیبایی به‌مثابه درک حضور دیگری».

 

رابطه شعر با تاریخ
درنظر من؛ شعر، عالی‌ترین نمود پویش کنش متقابل نمادین انسان برای تحقق «توسعه هرچه‌بیشتر آدمیتِ خود» است؛ به‌معنای خلق هرچه‌بیشتر فرصت‌های برابر زندگی، برای دستیابی انسان به ظرفیت‌های شناخته و ناشناخته خویش که در شعر، به عالی‌ترین صورت ممکن پدیدار می‌گردد. تاریخ شعر، تاریخ فرازوفرود بی‌پایان این پویش در دیالکتیکی مداوم با ساختارهای مسلط بر جهان و جامعه است؛ برای توسعه هرچه‌بیشتر عاملیت انسان. به‌عقیده من دراین‌تاریخ؛ تضمین‌کننده و ضامن حیات کنش متقابل نمادین انسان به‌مثابه آزادی، همواره و همیشه ادراک عشق بوده به‌مثابه درک حضور دیگری؛ به‌طوری‌که در عالی‌ترین مراحل خردورزی، مرزهای ساختاری عقل پایان‌بین را نیز درمی‌نوردد و با رفتاری شبیه به جنون، امکان توسعه و دستیابی خود و جامعه را، به ظرفیت‌های پنهان خویشتن، فراهم می‌سازد.

 

رابطه شعر با جامعه
جامعه چیست؟ اجتماع حداقل سه‌نفر است تا بی‌نهایت، در ارتباط و کنش متقابل نمادین با یکدیگر به‌مثابه درک حضور دیگری. شعر اگرچه همواره بیانگر فردیت خلاق شاعر است؛ و شاعر همواره از وجهی درحال‌توسعه میدان فردیت خلاق خویش است؛ اما عرصه این میدان، همیشه جامعه است. شاعر خود را در پیوندی وحدت وجودی با جامعه می‌یابد و می‌بیند؛ پس شعر و شاعر همان‌طورکه از ساختارهای مسلط بر جهان و جامعه تأثیر می‌پذیرد، با کنش متقابل نمادین خود بر این ساختارها اثر می‌گذارد و برای تحقق کنش پیوسته اجتماعی، تلاش می‌کند تا با هم‌کنشی با دیگران، باعث تحول و تطور و توسعه ساختارهای جامعه، به‌نفع جامعه شود.

 

رابطه شاعر با جهان
شاعر جهان را به‌مثابه شعری بی‌پایان در وصف عشق و آزادی به‌مثابه درک حضور دیگری می‌بیند و می‌شنود و می‌فهمد؛ و به پدیده‌های جهان با نگاه هم‌ذات‌پندارانه می‌نگرد و خود را از جهان و جهان را از خود می‌داند. گاه، جهان را به‌مثابه بوم نقاشی بی‌نظیری می‌بیند که زیباترین و نغزترین و زنده‌ترین نقش‌ها پیوسته بر آن نقش می‌بندند و جان عاشق او را لبریز از تأمل زیبایی می‌کنند. گاه نیز جهان را به‌مثابه عالی‌ترین موسیقی‌ها می‌شنود که او را ازخودبی‌خود کرده و دراین‌کنسرت ازلی-ابدی غرقه می‌کند؛ و گاه، به‌مثابه شعری بی‌پایان که عصاره تمام هنرهاست.

 

منطق شعر
زبان در شعر همواره به‌گونه‌ای هماهنگ، چهار عنصر یادشده را در خود می‌پرورد و به‌صورت واقعیتی در زبان و از جهان صورت می‌بخشد که ارجاع و اشاره این زبان در عالی‌ترین نمط‌هایش، به خویش است که به‌مثابه واقعیتی اعلا و ناب از جهان و در جهان نمود می‌یابد؛ به‌مثابه استعاره یا استعاره‌هایی که در متن شعر-جهان بسط یافته‌اند و این استعاره‌ها درعین‌اینکه اجزای خود را از جهان گرفته‌اند و از جهانند؛ اما خود جهانی دیگرند که ضرورتاً منطبق با جهان عینی و واقعی نیست؛ بلکه به واقعیتی برتر یا فرا‌واقعیت یا ماورای واقعیت اشاره می‌کنند و حقیقت ارجاع زبان شعر به خود به‌مثابه متن به‌مثابه جهان، همین اشاره است. این زبان همواره رو در ایجاز و وحدت دارد و میل به نقطه‌شدن و بازگشت به نقطه و نقطه‌ها ...

 

جوهر و ذات شعر
دراینجا سخنی نقل می‌کنم از «یدالله رؤیایی» در کتاب «چهره پنهان حرف» که به تحقیق ما نزدیک است: «و حرف آخر، مطلق حرف است که مقر و جایگاه ندارد. مطلق‌ها جایگاه ندارند. تواناترین ما جز به آستانه و درگاه آن راه نداریم». درنظر من نیز جوهر و ذات شعر، همچون زیبایی، تجلی همان صورت بی‌صورتی‌ست و جلوه‌گری‌های بی‌پایان فکر عاشقانه در صورت‌های بی‌پایان زبان شعر؛ اما برای‌اینکه بتوانیم در‌حد ممکن، به این ذات اشاره کنیم؛ مهم‌ترین صفاتش ‌را صورت‌بندی می‌کنم. آن مطلق حرف یا حرف مطلق و صورت بی‌صورتی را به‌صورت «هندسه مربعی» ترسیم می‌کنم؛ با چهار ضلع ازلی- ابدی که در هاله‌ای شناور، خطوط صورت بی‌صورت او را مرئی می‌سازند: 1. ضلع شور عشق 2. ضلع شور جاودانگی 3. ضلع شور زیبایی 4. ضلع شور دانایی. گنجینه ذات و جوهر پنهان شعر، در‌این‌مربع، غایب از دیده‌هاست؛ اگرچه همه دیده‌ها از اوست.

 

کارکرد شعر
توسعه شعور عاشقانه انسان درباره انسان و جهان، به‌مثابه درک حضور دیگری.
درخاتمه لازم می‌بینم از یارانم که اندیشه و ایمانشان به ذات توسعه‌گرای شعر فارسی، نیرو و انگیزه نوشتن این بوطیقا بوده است، به‌رسم احترام و خاکساری نام ببرم و سپاسگزار وجودشان باشم: دکتر مهرداد ناظری (جامعه‌شناس و ایده‌پرداز ادبیات توسعه‌گرا)، روزبه یقینی (محقق و متفکر ارجمند ادبیات فارسی) و بانوی جامعه‌شناس و اندیشمند دکتر فرزانه فرشادی. «خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار».

حسان کوشامهر

ارسال دیدگاه شما

بالای صفحه