خودنویس
پراحساسترینها
شاهچراغ!
در سوگت
میان کوچه خیس
سمت آستانت هستم
و سرم پایین است
تا به آستانه میآیم
و در سکوت هستم
و مردم
با فریادها!
همراه پرچمهای سیاه
سمت گلدستههاست
و در زمستانِ
سرد و سخت!
از ابرهای
سیاه آسمان حرمت
باران هست
و در آستانت!
سپیده و شب
خواستهها و نیایشها
شهادت در
راه ولایت!
که اساس دین است!
مانندِ خودت است!
سید محمدحسین شرافت مولا
این سپنجیخانهی «فانی» و «ناپاینده» دان
«پار» میگرداند «امسال» و کند «شب»، «نیمروز»
تا «زمستان» از «بهار» سال تنها چندماه
از «بهار» عمر تا پایانش لیکن چندروز
محمدعرفان خاشعی
چون یک کبوترم من، صیاد من تو هستی
در سینه بغض و دردی، فریاد من تو هستی
نوروز روز خوبیست، در برگ سررسیدم
جشن و سرور و شادی، اعیاد من تو هستی
شیرین شدی برایم، در بیستون غمها
معشوق و عشق و عاشق، فرهاد من تو هستی
کی رفتهای ز خاطر، کی رفتهای ز ذهنم؟!
ای جان نازنینم، در یاد من تو هستی
تیری زدی به قلبم، در ماه تیر و مرداد
الحق که تو قشنگی، خرداد من تو هستی
رضا روزگر
بوران
بر زمین لحاف سپید برف پهن
ابر خاکستری
کمیدورتر ساختمانی از جنس کریستال یخ
شاید پناهگاه یا زندان ملکه برفیست
باید گرمای خورشید مهر بر قلبش بتابد
تا گرمای بهار،
پرستو را مهمان شهرشان کند
قصر یخی حسد باید با گرمای عشق آب شود
حمیدرضا اشرفیان