خاورمیانه در فردای جنگ!
رویارویی ایران و آمریکا اکنون پرسش بزرگتری را پیشروی خاورمیانه گذاشته است: در منطقهای که معادلات قدرت باسرعت درحالتغییر است، چهکسی قواعد بازی آینده را تعیین خواهد کرد؟ جنگ علیه ایران، علیرغم ابعاد گسترده و فشارهای بیسابقه، نتوانست نتایج سیاسی موردنظر طراحان آنرا محقق کند. اگرچه این رویارویی با هدف تغییر معادلات داخلی و خارجی تهران آغاز شد، جمهوری اسلامی بقای سیاسی خود را حفظ کرد و بر پیگیری مطالبات راهبردی خود و آمادگی برای پاسخ به هرگونه تجاوز مجدد ازسوی آمریکا و متحدان منطقهاش تأکید ورزید. بااینحال، اهمیت این رویارویی فراتر از ابعاد داخلی ایران است و مسئلهای کلانتر را شامل میشود: بازتعریف وضعیت «خاورمیانه» و دگرگونی ماهیت قدرت دراینمنطقه. نشریه «آتلانتیک» در تحلیل خود، اینوضعیت را ظهور قدرتمندتر ایران بهعنوان یکی از بازیگران اثرگذار در آینده منطقه توصیف میکند. این دیدگاه که با رویکرد «فارنپالیسی» نیز همسو است، به نکتهای بنیادین اشاره دارد: ناتوانی واشنگتن در تحمیل هژمونی خود، حتی پس از ششماه درگیری نظامی. نقطهاشتراک این دو تحلیل، تبیین «افول قدرت آمریکا» است؛ وضعیتی که در آن واشنگتن دیگر قادر نیست نظم سیاسی مطلوب خود را بهصورت یکجانبه به خاورمیانه تحمیل کند. در بررسی پرسش راهبردی این جنگ، نباید صرفاً به میزان خسارات متقابل پرداخت؛ مسئله اصلی ایناستکه در پایان این رویارویی، کدام طرف توان بیشتری برای تعیین قواعد بازی خواهد داشت؟ آتلانتیک استدلال میکند تهران، با وجود تحمل ضربات سنگین، ساختار سیاسی خود را حفظ کرده و توانسته، اهرم راهبردیِ کنترل تنگه هرمز را فعالانهتر در دست بگیرد. اینامر نشان میدهد برتری نظامی الزاماً بهمعنای پیروزی سیاسی نیست؛ آمریکا، با وجود برخورداری از برتری فنی و نظامی، درنهایت نتوانست این برتری را به دستاوردی سیاسی تبدیل کند. اینجاست که تحلیل «فارنپالیسی» اهمیت مییابد. این نشریه خاطرنشان میکند که نتیجه جنگ، نه شکلگیری نظمی جدید حول یک قدرت واحد، بلکه ظهور منطقهای است که در آن بازیگرانی همچون ایران قادر به تحمیل هزینه به متجاوزان هستند. در این فضای جدید، حتی اگر ایران به «هژمون» مطلق خاورمیانه تبدیل نشده باشد، آمریکا نیز دیگر در جایگاه هژمون منطقه قرار ندارد تا بتواند همچون گذشته، بهتنهایی درباره آینده خاورمیانه تصمیمگیری کند. این تحول، درواقع، بهمعنای پایان دوران انحصار در تعیین قواعد بازی و آغاز عصر «تعدد مراکز قدرت» است. یکی از کلیدیترین پیامدهای ایندوران، تبدیل «استراتژی بقا» به «اهرمهای ژئوپلیتیک» است. ایران دراینجنگ نشان داد میتواند از موقعیت جغرافیایی و ظرفیتهای نامتقارن خود برای تحمیل هزینه به متجاوزان [آمریکا و متحدان منطقهایاش] بهره بگیرد. تنگه هرمز نمونه بارز این تحول است؛ تهران با بهرهگیری از این موقعیت استراتژیک، هزینه جنگ را از سطح یک درگیری نظامی محلی به سطح اقتصاد جهانی منتقل کرد و بدینترتیب، بقای خود را با یک تضمین جهانی گره زد. این تغییر رویکرد، بازتابهای گسترده در محاسبات منطقهای داشت. «رویترز»، میگوید اینوضعیت باعث شد کشورهای عرب حوزه خلیجفارس در محاسبات امنیتی خود بازنگری کنند. آنها دریافتند که اتکای مطلق به تضمینهای امنیتی آمریکا دیگر کافی نیست و باید به تعامل با تهران و تنوعبخشی به روابط امنیتی خود بیندیشند. «آسوشیتدپرس» نیز در تأیید این مطلب نوشت کارآمدی اهرمهای تهران در قبال آمریکا، اعتماد کشورهای منطقه به وعدههای واشنگتن را متزلزل کرده؛ تحولی که از خودِ جنگ مهمتر است. «فارنپالیسی» هم شکلگیری ترتیبات جدید میان عربستان، قطر، مصر، پاکستان و ترکیه را نشانه ظهور همکاریهای منطقهای خارج از چارچوبهای سنتی و نظارت آمریکا توصیف کرد. در تحلیل نهایی، آمریکا، علیرغم حفظ برتری نظامی و اقتصادی، دیگر از قدرت سیاسی لازم برای بازتعریف نظم منطقهای برخوردار نیست. حضور نظامی محدودشده واشنگتن در خاورمیانه نشان میدهد اینکشور دیگر نمیتواند صرفاً باتکیهبر توان نظامی، هرزمانکه اراده کند وارد جنگ شود یا نظم منطقه را دیکته کند. همچنین، جایگاه چین بهعنوان بزرگترین واردکننده انرژی عبوری از هرمز، این واقعیت را آشکار کرد که مرکز ثقل اقتصادی منطقه الزاماً با مرکز ثقل نظامی آن همسو نیست؛ شکافی که میتواند از ویژگیهای بنیادین خاورمیانه آینده باشد. دقیقترین توصیف از خاورمیانه پس از این جنگ، منطقهای است که در آن قدرت توزیع شده، تعداد بازیگران افزایش یافته و تحمیل نظم از بیرون دشوارتر است. اگر اینوضعیت تثبیت شود، بازنده اصلی این جنگ نه ایران، بلکه ایالاتمتحده است؛ چراکه با خاورمیانهای مواجه است که دیگر آینده آن توسط آمریکا تعیین نمیشود.