• شماره 3740 -
  • 1405 چهارشنبه 8 مهر

قفسه

چرا بعضی رمان‌ها درابتدا کسل‌کننده هستند؟

چرا بعضی رمان‌ها در صفحات اول خسته‌کننده به‌نظر می‌رسند؛ اما ناگهان به کتابی تبدیل می‌شوند که نمی‌توانیم زمین بگذاریم؟ شاید پاسخ در لحظه‌ای پنهان باشد که یک داستان ناگهان «می‌چرخد»؛ لحظه‌ای که شخصیت‌ها جان می‌گیرند، روایت معنا پیدا می‌کند و خواننده از صبرکردن برای داستان، به زندگی‌کردن درون آن می‌رسد.

شاید برای بسیاری‌ازما پیش آمده باشد: کتابی را باز می‌کنیم، چند صفحه می‌خوانیم و با خودمان می‌گوییم «هنوز اتفاقی نیفتاده». چند صفحه دیگر جلو می‌رویم. شخصیت‌ها هنوز برایمان غریبه‌اند، جهان داستان هنوز شکل نگرفته و جمله‌ها بیشتر شبیه دیواری هستند که باید از آن عبور کنیم تا دری که به‌سوی داستان باز شود؛ اما گاهی، ناگهان چیزی تغییر می‌کند. یک جمله، یک شخصیت، یک افشاگری یا حتی یک اتفاق کوچک، ناگهان رشته‌ای نامرئی را به‌دست ما می‌دهد. از آن‌لحظه دیگر کتاب را صرفاً نمی‌خوانیم؛ می‌خواهیم بدانیم چه خواهد شد. صفحات سریع‌تر ورق می‌خورند و آن رمانی که چندساعت پیش خسته‌کننده به‌نظر می‌رسید، به مهم‌ترین چیز جهان تبدیل می‌شود؛ اما آدلر (نویسنده این یادداشت) برای این‌لحظه نامی انتخاب کرده است: «ولتا!» به‌گزارش ایبنا (از پابلیک بوکس)؛ ولتا واژه‌ای ایتالیایی به‌معنای «چرخش» است؛ اصطلاحی آشنا در شعر که به لحظه تغییر مسیر معنا و نگاه در یک شعر اشاره دارد؛ اما در رمان، ولتا معنای دیگری پیدا می‌کند: لحظه‌ای که خواندن از تحمل کردن به لذت‌بردن تبدیل می‌شود. رمان، برخلاف داستان کوتاه، از خواننده صبر می‌خواهد. قرار نیست در همان چند صفحه نخست، همه‌چیز را روی میز بگذارد. شخصیت‌ها باید آرام‌آرام وارد ذهن ما شوند، روابط شکل بگیرند، فضا ساخته شود و پرسش‌هایی در ذهنمان کاشته شود. نویسنده گاه عمداً ما را در سرزمینی نگه می‌دارد که هنوز نمی‌شناسیم؛ و همین‌جاست که درست ممکن است خواننده کم‌حوصله شود. آدلر معتقد است یکی از دلایل دورشدن نسل جدید از رمان شاید فقط تلفن‌همراه، شبکه‌های اجتماعی یا کاهش دامنه توجه نباشد. شاید مسئله ساده‌تر باشد: کسی به آن‌ها نگفته است که رمان‌خواندن گاهی باید درابتدا سخت و حتی کسل‌کننده باشد. خواننده‌ای که از کودکی با رمان زندگی کرده، این راز را به‌تدریج کشف می‌کند. می‌داند که ممکن است پنجاه صفحه اول چندان هیجان‌انگیز نباشد؛ اما همچنان ادامه می‌دهد، چون تجربه به او آموخته است که شاید جایی درادامه، ناگهان چیزی اتفاق بیفتد. آن «چیزی» همان ولتاست. البته ولتا برای همه یکسان نیست. یکی ممکن است با ورود یک شخصیت تازه شیفته داستان شود؛ دیگری با یک پیچش روایی؛ دیگری با یک جمله زیبا یا تغییر ناگهانی لحن روایت. برای یک خواننده، مرگ یک شخصیت نقطه‌عطف است و برای دیگری، نخستین دیدار دو شخصیت. رمان دراین‌معنا شبیه رابطه‌ای انسانی است. ما آدم‌ها را هم همیشه از همان نخستین دیدار نمی‌شناسیم. گاهی ماه‌ها یا سال‌ها طول می‌کشد تا لحظه‌ای برسد که ناگهان کسی را جور دیگری ببینیم. یک جمله، یک رفتار یا یک اتفاق کافی است تا تصویری که از او در ذهن داشته‌ایم فروبریزد و تصویر تازه‌ای جای آن بنشیند. شاید «ولتا» چیزی شبیه همین باشد: لحظه‌ای که رمان از مقابل چشمان ما عبور نمی‌کند، بلکه وارد زندگی ذهنی ما می‌شود. دراین‌میان، آدلر میان «ولتا» و مفهوم دیگری که آن‌را «پورتال» می‌نامد نیز تمایز می‌گذارد. بعضی رمان‌ها از همان نخستین جمله، خواننده را به درون خود پرتاب می‌کنند؛ گویی دری ناگهان باز شده و ما بی‌آنکه فرصت کنیم فکر کنیم، وارد جهان داستان شده‌ایم. این آغاز قدرتمند، «پورتال» است؛ اما پورتال همیشه کافی نیست. هیجان آغازین ممکن است فروکش کند و دوباره رمان به مرحله‌ای برسد که باید برایش صبر کرد. آنجاست که خواننده چشم‌به‌راه ولتا می‌ماند؛ لحظه‌ای که کتاب باردیگر دستش را می‌گیرد و می‌گوید: حالا دیگر با من بیا. پیچش‌های داستانی نیز اغلب چنین نقشی دارند. یک افشاگری بزرگ می‌تواند تمام آنچه را پیش‌تر خوانده‌ایم از نو معنا کند. ناگهان متوجه می‌شویم نشانه‌هایی که بی‌اهمیت به‌نظر می‌رسیدند، از ابتدا برابر چشممان بوده‌اند. داستان گذشته تغییر نمی‌کند، اما نگاه ما به گذشته تغییر می‌کند. بااین‌حال، نباید بیش‌ازاندازه به ولتا اعتماد کرد. گاهی منتظر یک لحظه جادویی می‌مانیم که هرگز نمی‌رسد. گاهی کتابی را فقط به‌امیداینکه «بالاخره جذاب خواهد شد» ادامه می‌دهیم، درحالی‌که شاید بهتر بود همان چند ده صفحه پیش آن‌را می‌بستیم؛ اما شاید نکته مهم‌تر این‌باشدکه رمان‌خواندن تمرین انتظار است. در جهانی که بسیاری از سرگرمی‌ها می‌خواهند در چندثانیه نخست توجه ما را به‌دست آورند، رمان از ما می‌خواهد کمی صبر کنیم؛ در تاریکی آغاز داستان بمانیم و اجازه دهیم چیزی به‌آرامی شکل بگیرد؛ و چه‌بسا همین انتظار، بخشی از لذت ادبیات باشد. ما کتاب را باز می‌کنیم، درابتدا حوصله‌مان سر می‌رود، چندبار وسوسه می‌شویم آن‌را کنار بگذاریم؛ اما ادامه می‌دهیم. نه‌فقط برای‌اینکه بفهمیم داستان به کجا می‌رسد، بلکه برای‌اینکه ببینیم آیا آن‌لحظه فرا خواهد رسید یا نه. لحظه‌ای که رمان می‌چرخد. لحظه‌ای که شخصیت‌ها دیگر غریبه نیستند. لحظه‌ای که جمله‌ها دیگر روی کاغذ نیستند؛ و لحظه‌ای که ناگهان می‌فهمیم چندساعت گذشته است و ما هنوز کتاب را زمین نگذاشته‌ایم. شاید این همان جادوی پنهان رمان باشد: ابتدا باید کمی حوصله‌مان را سر ببرد تا بعد، ما را با خود ببرد.

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه
بالای صفحه