گفتوگوی اختصاصی با پوریا شیرانی شاعر و ترانه سرا
هنرمند، به میزان درک و دانش خود، مخاطباش را انتخاب میکند
سحر رکنینژاد - قسمت اول
بارها این مثل را شنیدهایم که درخت هرچه پربارتر، افتادهتر، این ضربالمثل را میتوانم با توجه به شناختی که به واسطهی همکاریهای مختلف از «پوریا شیرانی» به دست آوردهام در مورد او به کار ببرم، اما اگر بخواهید قضاوت کنید که نوشتار بنده حاکی از تعریف و تمجید مرسوم ایرانی است، کافیست نگاهی کنیم به کارنامه پربار فعالیتهای او و موفقیتهایاش در عرصه شعر و شاعری که خود گویای صداقت گفتار من در بیان تواناییهای این شاعر و ترانهسرا است. هنری که به طور ژنتیک در خانواده شیرانی جریان دارد، پدر و برادر او هم دستی در قلم دارند اما پوریا در این زمینه جدیتر به فعالیت پرداخته است. به گفته خودش اولین بار سوم دبستان بوده که برای معلماش شعری سروده است، چند سال بعد به واسطه حمایت معلم پرورشی خود موفق به دریافت جایزه منطقهای و استانی در عرصه شعر میشود. پوریا شیرانی که فارغالتحصیل رشته عمران است، در دوران دانشجویی هم دل از شعر و غزل نمیکند و در همان دوران دانشگاه، در جشنوارههای مختلف ادبی شرکت میکند. برگزیدهی اولین دوره جشنواره کشوری وزارت علوم در بخش تصنیف و ترانه، جزو برگزیدهگان کنگرهی دوبیتیهای غدیر، جزو برگزیدگان جشنواره تا همیشه غدیر، برگزیده همایش شعری خاتم رسولان شهرستان میبد، برگزیده جشنواره ادبی ارسباران در شعر کلاسیک، برگزیده مسابقه ترانهای برای بهار و افتخارات دیگری که از او یک شاعر و ترانهسرای موفق ساخته است. او همچنین در زمینه اجرا هم فعالیت میکند و برگزارکننده و مجری چندین همایش مختلف ادبی، نظیر همایش نکوداشت سعدی، گرامیداشت فردوسی و خیام و مجری همایش افتتاحیهی باشگاه هواداران برج میلاد بوده است. او هم اکنون نیز مجری و کارشناس رادیو اینترنتی مهرآواست. ساعاتی را در کنار پوریا شیرانی عزیز بودیم و از او نکات آموزندهای در زمینه شاعری و خوانندگی آموختیم، به دلیل پربار بودن این مصاحبه آن را در دو قسمت تقدیم مخاطبان شعر و شاعری میکنیم.
*پوریا تو کارنامه موفقی هم در زمینه ترانهسرایی داری، هم در زمینه غزل، به عنوان اولین سوال کدام محیط را یشتر دوست داری؟
وقتی صحبت از محیط میکنید یعنی تمام آنچه این دو عنوان را در بر میگیرد از شعر گرفته تا شاعر و با توجه به تمام مسایل، بنده به شخصه غزل را بیشتر دوست دارم آن هم به این دلیل که به باور بنده فضای شعر کلاسیک، برای تنفس روح، هوایی پاکتر و سالمتر دارد. مثالی ساده میزنم، تفاوت این دو مانند تفاوت خوانندگی در دو حوزهی موسیقی پاپ و سنتی است. آواز خوان موسیقی سنتی در حوزهی خواندن معمولا با دانشتر از خواننده پاپ است، به این دلیل که خواننده سنتی تا استانداردها را نشناسد، دستگاهها را بلد نباشد و گوشهها را نداند، نمیتواند بخواند و فراگیری اینها نیاز به سالها ممارست و تمرین زیر نظر اساتید دارد، اما موسیقی پاپ (و نه پاپ کلاسیک) همانطور که از نامش مشخص است کاریست پاپیولار و هرکسی با هر سواد و دانشی میتواند یک شبه بیاید بیاید و بخواند و کارش هم بگیرد. البته به هیچ وجه منکرحضور خوانندگان با سواد و کاربلد فعال در حوزهی موسیقی پاپ نمیشوم، بماند که هنر این عزیزان هم به دلیل انبوه تولیدات موسیقیهای نازل همواره به نوعی مهجور مانده است. اما پاسخ بنده با توجه به سوال شما، در مورد فضای غزل بود، خود قالب غزل هم درون مایه و جانی دارد که نه تنها روح شاعر را اسیر جذبه دیوانهوار تغزل میکند بلکه موجب ماندگاری آن در طی قرون و اعصار مختلف نیز شده است، صحبت در مورد دلایل ماندگاری این قالبِ غالب، مجالی دیگر میطلبد که از حوصلهی این گپ و گفت خارج است.
*منظور شما این است که شعر کلاسیک آسیبپذیری کمتری نسبت به ترانه دارد؟
ببینید من نمیخواهم بگویم هر آنچه نام غزل دارد شعر درست و محکم و هر آنچه نام ترانه دارد شعر نادرست و بیدر پیکر است. امروزه با گستردهتر شدن فضای نشر، همه ما روزانه در گروهها و صفحات مجازی که نام شعر را یدک میکشند شاهد شعرهایی با موضوعات پیش پا افتاده و دم دستی هستیم که بسیاری از آنها در نگاه اول قالب غزل دارند، پس غزل هم به نوعی دستمایه یک سری مدعی شاعر بودن شده که میخواهند از آن جامهای بدوزند بر تن موضوعاتی کنند که در شأن غزل نیست. شاید ازین طریق از نَمد اعتبار غزل کلاهی برای خودشان دست و پا کنند. البته این قلمفرساییها هرگز خدشهای به ساحت غزل وارد نکرده و نمیکند. اما نکته اینجاست که غزل نامیدن یک شعر به قالب آن نیست که اگر بود چرا به قصیده، غزل نمیگوییم و یا به غزل، قصیده؟ تغزل ریشه در درونمایهی شعر دارد و تنها الزام قالب، شرط نیست. در مورد ترانه هم این سختگیری و دقت فراوان لازم است، شاید حتی بیشتر، به هرحال زبان ترانه فخامت غزل را ندارد و قالب آن به استواری غزل نیست، پس باید با سختگیری و مطالعه این کمبودها را جبران کنیم، نه اینکه این عدم انسجام ظاهری ترانه را دلیلی بر آسان سرودن ترانه بدانیم. مثالی میزنم؛ شعر سپید...! یک دورهای شعر «سپید» خیلی باب شده بود و هرکسی که به نوشتن علاقه داشت، دلنوشتهای مینوشت و میگفت، دارم شعر سپید مینویسم، در حالیکه شما میدانید شعر سپید مولفههای خودش را دارد. شعر «موج نو»، شعر «نیمایی» و... هر کدام مولفههای خاص خودشان را دارند. ولی برای کسی که از شعر شاملو و نیما و سهراب تنها یک چیز برداشت کرده و آن این است که «من هم استعداد سرودن شعر سپید دارم» هر شعر بدون وزن و قافیه و بیسروته میشود شعر سپید! در حالیکه حتی قادر به تمایز بین اشعار زیرمجموعه «شعر آزاد» هم نیست. پس شعر سپید و ترانه باید کمبودهای ظاهریشان را نسبت به شعر کلاسیک جبران کنند، شاملو که راه سپید را باز کرد (و البته خود تا انتها پیمود) اعتقاد داشت قالب شعر کلاسیک گنجایش محدودی برای بیان برخی افکارش دارد، اما این خود شاملو نبود که حصار وزن را شکست، این اندیشه شاملو بود که بزرگتر از قالب شد تا جایی که از حصار هر چه محدودیت زبانی بود رها شد. برگردیم به ترانه شما ببینید شخصی بیتجربه یک ترانه مینویسد میدهد به دوستش، دوستش هم که یک آشنای آهنگساز دارد این کار را میدهد به او و آهنگساز که با یک خواننده معروف رابطه دارد باعث میشود که خواننده آن ترانه را بخواند و این باعث میشود که شخصی که هیچ چیزی از شعر نمیداند تبدیل به ترانهسرا شود. به اعتقاد بنده کسی که ترانه مینویسد باید کاملا به ادبیات و شعر کلاسیک مسلط و پیشینه ادبی قوی داشته باشد. ما باید درک کنیم که هر شعر محاورهای، ترانه نیست.
*ببین پوریا من اعتقاد دارم که ترانهسراهم باید مانند فیلمنامهنویس نسبت به مسایل مختلف اجتماع آگاهی کامل داشته باشد، یعنی یک مانند یک فیلم نامهنویس باید به نوعی روانشناس و جامعهشناس هم باشد.
دقیقا، مثال خیلی خوبی زدید. اتفاقا از تشابه و ارتباط بین این دو مقوله میشود به نتیجهگیری جالبی رسید. ببنید یک ماجرا یا زندگی معمولی و روتین هیچ جذابیتی برای تبدیل شدن به رمان ندارد، اما یک نویسنده از زاویهای به این زندگی نگاه میکند که دیگران آن را کشف نکردهاند و با توجه به این نوع نگاه، روایت خودش را شروع میکند، حالا ما به عنوان مخاطب از منظر نویسنده به داستان نگاه میکنیم و در حین مشاهدهی کشفیات نویسنده، ذهنمان شروع به همانندسازی و تطبیق جزییات داستان با تجربیات خودمان میکند، هرچه این تطابقها و قرینهسازیها بیشتر باشد نویسنده موفقتر و لذت ما از خواندن این رمان بیشتر خواهد بود. همینگونه است که ما آثار کارگردانان مولفی چون رومن پولانسکی، سیدنی لومت، فدریکو فلینی، یا حتی بیلی وایلدر و... را متفاوت از دیگر کارگردانان بزرگ سینما میدانیم، زیرا آنها ما را با نهانهایی از درونمان یا جزییاتی از دنیای برونمان آشنا میکنند که قبلا پی به وجودشان نبردهایم، جزییاتی که دیگر جزییات نیستند و حالا ما را درگیر نگرشی تازه کردهاند. ترانه هم میتواند در حد خودش تلنگری به احساس و اندیشهی ما بزند و ما را با کشفی تازه از دنیایی عموما عاشقانه، آشنا کند، شاید با شنیدنش احساس بهتری در ما بهوجود آید. متاسفانه شعر ترانههایی که این روزها میشنویم تنها دیالوگی روزمره است و چیز خاصی ندارد که آن را تبدیل به یک ترانه ماندگار در ذهن کند. تمام مسایلی که یک کارگردان یا رماننویس برای نوشتن رمان در نظر میگیرد در ابعاد کوچکتر و در سطحی سادهتر میتواند برای یک ترانهسرا نیز قابل رعایت باشد. ...ادامه دارد