روایتی از شکست یهود؛
آغاز جهانگشایی رومیان مسیحی شد
یهودیان مدت سه قرن از مصیبتی که بر آنان وارد آمد، سر بلند نکردند، از آن زمان به بعد قرون وسطای آنان شروع شد، هرگونه تحصیل دیرین را، به جز پزشکی کنار گذاشتند و جز با تربیت ربانها و پیروی از شریعتشان، آسایش و وحدت خود را بازنمییافتند. هیچ قوم دیگری، هیچگاه با چنین جلای وطنی و با سرنوشتی چنین مشقتبار سروکار نداشته است
در ادامهی مطلب موقعیت اجتمایی و مبارزات یهودیان و مسیحیان، بدانجا رسیدیم که: یهودیان سیرنه، قبرس، مصر و بینالنهرین باردیگر به روم شوریدند. قتلعام غیر یهودیان به وسیلهی یهودیان و بالعکس جزو دستور روز شد و صدها هزار نفر در این جریان کشته شدند. سپس، با اینکه همهی شورشیان به هلاکت رسیدند، بازماندگان یهود امید خود را به بازآمدن مسیحی که معبدشان را دوباره احیا کند و آنان را فاتحانه وارد اورشلیم کند، زنده نگهداشتند. ظن سیاست و حماقت رومیان شورش را دوباره زنده کرد. هادریان در سال 131 فرمانی صادر کرد که به موجب آن ختنه و تعلیمات عمومی براساس شریعت یهود ممنوع شد، یهودیان تحت رهبری «آکیبا» مدت سه سال شجاعانه با سپاه رومیان جنگیدند و سرانجام به علت نداشتن خوار و بار شکست خوردند. رومیان سال 985 محل را در فلسطین ویران ساختند و پانصد و هشتاد هزار نفر را به خاک هلاکت افکندند. سراسر یهودیّه به صورت بیابان درآمد، آنقدر اسیر یهودی به غلامی فروخته شد که بهای آن بیش از بهای یک اسب نبود، هزاران نفردر راهروهای زیر زمینی مخفی شدند تا اسیر نشوند، کار بهجایی رسید که از شدت گرسنگی زندهها جسد مردهها را میخوردند. هادریان که مصمم بود جنبش یهودیان را برایر همیشه خاموش کند، نه تنها ختنه را قدغن کرد، بلکه رعایت سبّت و برگزاری همهی اعیاد یهود و شعایر مذهبی را ممنوع ساخت، بر میزان مالیات افزود، حرمها، ورزشگاهها، تئاترها و گرمابهها و شورای «جامنیا» را منحل و غیرقانونی اعلام شد. چندین پیشوای مذهبی یهود به گناه سرپیچی از دستور اعدام شدند. آکیبا که در آن زمان 95سال داشت برای ادامهی تعلیم به شاگردانش اصرار ورزید و سه سال زندانی شد ولی در زندان نیز از تدریس دست نکشید، او را محاکمه و محکوم کرند، گویند در حال مرگ، این شعار یهودیت را تکرار میکرد: «گوش بده موسی، خداوندگار، خدای ماست، خداوندگار ما یگانه است.» یهودیان مدت سه قرن از مصیبتی که بر آنان وارد آمد، سر بلند نکردند، از آن زمان به بعد قرون وسطای آنان شروع شد، هرگونه تحصیل دیرین را، به جز پزشکی کنار گذاشتند و جز با تربیت ربانها و پیروی از شریعتشان، آسایش و وحدت خود را بازنمییافتند. هیچ قوم دیگری، هیچگاه با چنین جلای وطنی و با سرنوشتی چنین مشقتبار سروکار نداشته است، یهودیان پس از رانده شدن از مقدسشان، در ایالات مختلف پراکنده شدند و با فقر و مسکنت گذران کردند. به این ترتیب یهودیت در میان ترس و تاریکی پنهان ماند، درحالیکه خلف آن یعنی مسیحیت عازم جهانگشایی بود.»
عیسی مسیح (4 ق،م،-30 میلادی)
بین صاحبنظران در اینکه عیسی(ع) وجود داشته است یا خیر، اختلاف است. بعضی حیات عیسی را حاصل تخیّل و امید مردم به افسانهای مانند افسانه «کریشنا»، «اوزیرس» و میترا (مهر) میدانند. در قرن هیجدهم و در دوران حیات «ولتر» نیز این گفتوگوها بود. ناپلیون در سال 1808 با نویسندهی نامدار آلمانی «ویلند» ملاقات کرد، ولی دربارهی سیاست جنگ چیزی از او نپرسید، بلکه از او پرسید: «آیا به تاریخی بودن عیسی معتقد است یا نه؟». در مقابل این نظرات، کوشش قهرمانانهای وجود دارد که منظور آن نجات دادن شالودهی تاریخی ایمان مسیحی است. «رایماروس» استدلال میکرد که عیسی را به عنوان بنیادگذار مسیحیّت نمیتوان در نظر گرفت و درک کرد بلکه او را چهرهی نهایی معرفت عرفانی یهودیان دربارهی علت غایی آفرینش بشر و جهان دانست. به عبارت دیگر، عیسی در فکر ایجاد دین جدیدی نبود، بلکه میخواست مردم را برای واپسین روز حساب (قیامت) آماده سازد. در سال 1796«هردر» تفاوت ظاهرا سازش ناپذیر میان عیسی موصوف در انجیل متی، مرقس ولوقا را با مسیح موصوف در انجیل یوحنا خاطرنشان میساخت. «هاینریخ پاولوس» که در سال 1828 زندگی عیسی را در 1192صفحه خلاصه کرد، پیشنهاد میکرد که معجزات به شیوهی عقلانی تفسیر شود. در کتابی بهنام زندگی عیسی که مورد توجه قرار گرفت و در سال 1835 انتشار یافت «داویدشتروس» این سازش دادن را رد کرد، به عقیدهی او: عناصر غیرطبیعی انجیلها باید جزو اسطورهها محسوب شود و دوران زندگی تاریخی عیسی از نو ساخته شود. در سال 1863، ارنست رنان زندگی عیسی را با شیوهی عقلانی و با نثر زیبایی که مسایل مربوط به تاریخ انجیل را در برابر جهانیان با فرهنگ مطرح میساخت، به رشتهی تحریر درآورد. فرانسوی در این زمینه در قرن نوزدهم با «آلفرد لوازی» به اوج ترقی خود رسید، این دانشمند چنان تجربه و تحلیل شدید و دقیقی از متن عهد جدید میکرد، که کلیسای کاتولیک لازم دانست او و برخی دیگر از «متجددان» را تکفیر کند. ضمنا مکتب هلندیِ «پیرسون» وعدهای دیگر با انکار وجود تاریخی عیسی یعنی با انکاری که مبتنیبر مطالعات دشوار بود، این جنبش را به منتها درجه رسانید. با اینحال ببینیم چه دلیلی بر وجود او هست؟ به نخستین شهادت یک نفر غیرمسیحی در کتاب دورانهای باستانی یهود اثر یوسفوس (93بعد از میلاد) برمیخوریم: «در این هنگام، انسانی مقدس به نام عیسی زنده بود، اگر بتوان او را انسان گفت، زیرا که کارهای شگفت کرد و به مردم تعلیم داد و حقیقت را شادمانه پذیرفت. بسیاری از یهودیان و یونانیان از او پیروی کردند، این شخص مسیح بود.» در این سطور عجیب ممکن است هستهای از حقیقت باشد. انکار وجود مسیح هرگز از طرف خود مشرکان یعنی آنان که با مسیحیت نوزاد، از همه مخالفتر بودند، یا از جانب یهودیان به عمل نیامده است، اما شهادتهای مسیحیان با رسالههای منتسب به «پولس» حواری آغاز میشود، بعضی از این رسالهها شاید مربوط به زمان او نباشد، ولی بیشتر آنها مقدم بر سال 64 هستند و تقریبا همهی جهانیان آنها را اصیل میدانند. هیچکس دربارهی وجود پولس و راجع به ملاقاتهایش با پطرس، یعقوب و یوحنا که خود پولس تصدیق میکند و به آنها رشک میبرد که در حیات حضرت عیسی (درست، وقتی که در جسم بود) با او آشنا شدهاند، شک نکرده است، در رسالهی مورد قبول پولس، چندینبار به آخرین شام و به مصلوب شدن عیسی اشاره میشود.