خودنویس
نگاهم
کشتی شکستهای
خواست
درنگاهت لنگر اندازد
غرق شد
در چشمانی که
مردُمکاش
اسکلهی قلبهای زیادی بود
ثریا قاسمی
میگویند ما انسانها
اشرف مخلوقاتیم!
اما من میگویم:
ما اشرف مجبوراتیم!
مجبوریم
به سوختن و ساختن
به ماندن و دمنزدن
به زندهبودن و زندگینکردن!
آری ...
این زندگی، حقیقتی مملو از این اجبارهاست
و ما نه راه پس داریم و نه راه پیش!
دستی یاریدهندهمان نیست
و فردی تسکیندهندهمان
ما هرروز هزاران هزاربار،
زیر بار این اجبارها
کمر خم میکنیم!
اما شانه خالی نمیکنیم.
نه که نخواهیم آرام بگیریم،
نه!
نمیتوانیم لحظهای آسوده از رنجها بیاساییم ...
این زندگی طاقتفرساتر
و صعبالعبورتر از هر مسیری
سخت در حال فرسایش جان ماست!
مبینا فاطمی
برای خواهرم
تو همه روح و روان این جهانی نازنین
شور آزادگی در جان جوانی نازنین
مدح ایزد را چگونه بازگویم در کلام؟
در حلول قدسی چون ارمغانی نازنین
حوریان در آسمانها به سماع برخاستهاند
بهر تعمید تو در جشن گرانی نازنین
مردمان این دیار را مژدهای گویند ز عدن:
«زندگی شیرین بود با مهربانی نازنین»
آمدی و ارغوان شکوفه کرد در سینهها
عشق ورزیدی به غمهای نهانی نازنین
رسم عشق و دوستی را آموختی بر دلهایمان
تو همان روحالقدس در بیکرانی نازنین
چشم و امید همه دلدادگان بر قلب توست
نور ایمان را هدایت کن به جانی نازنین
دلقک پیر در سجود سر میدهد ایننکته را:
«تو همه روح و روان این جهانی نازنین»
محمدرضا صمدی
میدانی؟
بعد از رفتنت، قاتل شدم
و تو را در زوایای ذهن خستهام
با قساوت قلب تکیدهام کشتم!
میدانم نهایت بیرحمی بود!
آخر من،
پیلههای عشق را سنجاق کرده بودم
به پروانهگی لحظههای با تو بودن ...
در سرم بود حوالی دشتهای محبت
الفبای احساس را بچینم؛ اما ...
در اوج پرواز خیالم،
سقوطی کردم به وسعت سرگشتگی و درد ...
آنقدر عمیق ...
که نفسهایم ثانیه به ثانیه به مرگ نزدیک شد
و من در محبس پیلههای تنهایی
و اندوه گرفتار شدم!
شیرین علیایی