• شماره 3752 -
  • 1405 چهارشنبه 22 مهر

نقدی بر کنسرت‌نمایش «سیاوش» به‌کارگردانی «حسین پارسایی»

شکوهی که هنوز به عمق تراژدی نرسیده است

رزیتا اسکوئی بازآفرینی شاهنامه بر صحنه، بیش‌ازآنکه به امکانات گسترده اجرایی نیاز داشته باشد، به درک عمیق جهان فکری فردوسی و شناخت سازوکار تراژدی وابسته است. «سیاوش» روایتی درباره تقابل پاکی و قدرت، حقیقت و اتهام؛ و نیز اخلاق و مصلحت است؛ داستانی که نیروی اصلی آن نه در حوادث حماسی؛ بلکه در فرجام تلخ انسانی نهفته است که بی‌گناهی‌اش مانع نابودی او نمی‌شود.

حسین پارسایی در کنسرت‌نمایش «سیاوش» به‌سراغ یکی از شناخته‌شده‌ترین روایت‌های شاهنامه رفته و کوشیده است با ترکیب نمایش، موسیقی و جلوه‌های بصری، آن‌را در قالبی متناسب با تولیدات بزرگ صحنه‌ای عرضه کند. انتخاب این قالب، ازنظر جذب مخاطب و ایجاد امکان مواجهه دوباره با ادبیات کلاسیک، قابل‌دفاع است؛ اما جذابیت ایده به‌تنهایی برای موفقیت هنری کافی نیست. مسئله اصلی این‌است‌که آیا امکانات اجرایی در خدمت عمق‌بخشیدن به روایت قرار گرفته‌اند یا شکوه تولید، خود به مهم‌ترین ویژگی اثر تبدیل شده. نقد محوری به چنین رویکردی روشن است: عظمت بصری، هرقدر چشمگیر باشد، نمی‌تواند جای خالی درام را پر کند. در بازآفرینی تراژدی کلاسیک، آنچه اهمیت دارد، صرفاً دیده‌شدن اسطوره نیست؛ بلکه تجربه تعارض‌های انسانی آن است. اگر تماشاگر بیش‌ازآنکه با رنج شخصیت‌ها درگیر شود، مجذوب ابعاد دیداری اجرا بماند، میان ظرفیت متن و دستاورد نمایشی فاصله‌ای جدی شکل می‌گیرد.

 

غلبه تصویر بر درام 
داستان سیاوش از ظرفیت‌های دراماتیک کم‌نظیری برخوردار است. اتهام، آزمون آتش، تبعید و قتل، هریک می‌توانند حلقه‌ای از زنجیره‌ای باشند که به‌تدریج بی‌پناهی قهرمان را آشکار می‌کند. قدرت این روایت درآن‌است‌که فاجعه را نه صرفاً حادثه‌ای تلخ؛ بلکه به‌مثابه نتیجه مناسباتی نشان می‌دهد که در آن، قدرت بر حقیقت چیره می‌شود. ازاین‌منظر، طراحی صحنه، نورپردازی، موسیقی و جلوه‌های بصری زمانی ارزش هنری پیدا می‌کنند که این فرایند را روشن‌تر کنند. اگر این عناصر صرفاً به افزایش هیجان و ایجاد تصاویری باشکوه محدود بمانند، اجرا به‌جای تعمیق تراژدی، به بازنمایی ظاهری آن بسنده خواهد کرد. در آثار پرهزینه، خطر غلبه فرم بر محتوا جدی‌تر است؛ زیرا امکانات متعدد می‌توانند ‌تدریجاً از ابزارهای بیان به اهداف مستقل تبدیل شوند. درچنین‌وضعیتی، صحنه ممکن است چشمگیر باشد؛ اما چشمگیری با انسجام دراماتیک تفاوت دارد. مخاطب حق دارد از یک تولید بزرگ انتظار داشته باشد که علاوه‌بر جذابیت بصری، تجربه‌ای عمیق و ماندگار نیز خلق کند. این نقد به‌معنای کم‌اهمیت‌شمردن طراحی یا نفی ظرفیت‌ اجرایی نیست. مسئله، تناسب میان ابزار و هدف است. در تراژدی سیاوش، هر تصویر باید به فهم تنهایی قهرمان، فشار مناسبات قدرت یا ضرورت رخدادهای داستان کمک کند. هرجا این پیوند تضعیف شود، شکوه صحنه به امتیازی ظاهری تقلیل پیدا می‌کند.

 

ضرورت دراماتیک عنصری به‌نام موسیقی
قالب «کنسرت‌نمایش» می‌تواند پیوندی مؤثر میان موسیقی و درام ایجاد کند؛ اما این پیوند خودبه‌خود شکل نمی‌گیرد. موسیقی، زمانی به ساختار اثر عمق می‌بخشد که در روایت نقش داشته باشد، فضای روانی شخصیت‌ها را آشکار کند و به تحول موقعیت‌های نمایشی یاری برساند. اگر موسیقی عمدتاً برای تشدید هیجان یا تأکید بر لحظات عاطفی به‌کار گرفته شود، خطر آن هست که احساسات تماشاگر به‌جای‌آنکه از دل کنش‌ها و روابط شخصیت‌ها شکل بگیرند، از بیرون به او القا شوند. تفاوت این دو اساسی‌ست: در حالت اول، مخاطب رنج را درک می‌کند؛ در حالت دوم، صرفاً به واکنش عاطفی دعوت می‌شود. داستان سیاوش، به تأکیدهای مداوم نیاز ندارد. بخشی از قدرت آن، در تضاد میان سکوت اخلاقی قهرمان و هیاهوی جهانی‌ست که علیه او عمل می‌کند. گاه یک مکث درست یا سکوتی حساب‌شده می‌تواند بیش از انبوهی از تأکیدهای موسیقایی تأثیر بگذارد. کارگردانی که به ظرفیت این سکوت‌ها توجه کند، به عمق تراژدی نزدیک‌تر می‌شود.

 

شخصیت‌پردازی؛ حلقه تعیین‌کننده اقتباس
یکی از دشواری‌های اقتباس از شاهنامه، عبور از شخصیت‌های نمادین و رسیدن به انسان‌های زنده و پیچیده است. سیاوش نباید تنها تجسم پاکی باشد و شخصیت‌های مقابل او نیز نباید به نشانه‌هایی ساده از شرارت محدود شوند. تراژدی هنگامی قدرت می‌گیرد که تماشاگر بتواند منطق تصمیم‌ها، تناقض‌های رفتاری و مناسبات قدرت را درک کند. اگر شخصیت‌ها بیشتر برای پیشبرد سریع حوادث به‌کار گرفته شوند تا شکل‌دادن به کشمکش، روایت به بازگویی داستان نزدیک می‌شود. دراین‌صورت، مخاطب از سرنوشت سیاوش آگاه است؛ اما لزوماً فشار روانی و اخلاقی مسیر رسیدن او به آن سرنوشت را تجربه نمی‌کند. حضور بازیگران شناخته‌شده نیز به‌تنهایی ضامن کیفیت شخصیت‌پردازی نیست. شهرت می‌تواند مخاطب را جذب کند؛ اما اعتبار هنری بازیگر در توانایی او برای جان‌بخشی به شخصیت و آشکارکردن لایه‌های پنهان آن شکل می‌گیرد. در اقتباس از یک تراژدی کلاسیک، بازیگری موفق است که شخصیت را از سطح نماد فراتر ببرد و او را به انسانی باورپذیر تبدیل کند.

 

دراماتورژی؛ ضرورت انتخاب به‌جای انباشت
شاهنامه متنی گسترده و سرشار از رخداد حماسی‌ست؛ اما انتقال آن به صحنه، نیازمند انتخابی دقیق و ساختاری منسجم است. دراماتورژی صرفاً فشرده‌سازی روایت یا کنارهم‌قراردادن وقایع اصلی نیست؛ باید نشان دهد که هر رخداد چگونه از رخداد پیشین ناشی می‌شود و چه تغییری در موقعیت شخصیت‌ها ایجاد می‌کند. داستان سیاوش از اتهام و آزمون تا تبعید و مرگ، ظرفیت شکل‌گیری یک تراژدی پیوسته را دارد. بااین‌حال، اگر روایت برای رسیدن به نقاط عطف شتاب کند، فرصت شکل‌گیری تعلیق و همدلی از میان می‌رود. تماشاگر حوادث را دنبال می‌کند، اما ممکن است نتواند وزن عاطفی و اخلاقی آن‌ها را به‌درستی احساس کند. در چنین اقتباسی، حذف و مکث به‌اندازه انتخاب صحنه‌ها اهمیت دارند. گاه، کنارگذاشتن یک واقعه فرعی و اختصاص زمان بیشتر به یک تصمیم سرنوشت‌ساز، اثر را به‌مراتب قدرتمندتر می‌کند. عظمت متن کلاسیک نباید بهانه‌ای برای انباشت عناصر روایی باشد؛ برعکس، هرچه متن غنی‌تر است، انتخاب‌های دراماتورژیک باید سنجیده‌تر باشند.

 

کارگردانی؛ میان امکان اجرایی و ضرورت هنری
در ارزیابی رویکرد پارسایی، معیار اصلی باید توانایی او در ایجاد وحدت میان عناصر مختلف اجرا باشد. موسیقی، بازیگری، طراحی صحنه، میزانسن و ساختار روایت زمانی به یک اثر منسجم می‌انجامند که همگی در خدمت کشمکشی مشترک قرار گیرند. تولید بزرگ به‌خودی‌خود نه امتیاز هنری است و نه ایراد. مسئله این‌است‌که آیا مقیاس تولید به مقیاس تجربه انسانی اثر می‌افزاید یا خیر. اگر امکانات فنی صرفاً به بزرگ‌ترشدن تصاویر و افزایش هیجان منجر شوند، دستاورد اجرا با هزینه و انتظاری که ایجاد کرده، تناسب نخواهد داشت. درمقابل، اگر همین امکانات به ابزاری برای آشکارکردن مناسبات قدرت، تنهایی سیاوش و حرکت تدریجی روایت به‌سوی فاجعه تبدیل شوند، قالب کنسرت‌نمایش می‌تواند به انتخابی موجه و مؤثر بدل شود؛ بنابراین، قضاوت درباره این اجرا نباید برمبنای بزرگی تولید یا جذابیت ظاهری آن شکل بگیرد. معیار جدی‌تر، میزان انسجام عناصر اجرایی و قدرت آن‌ها در خدمت به درام است. برای صدور حکم قطعی درباره کیفیت بازی‌ها، میزانسن‌ها و جزئیات اجرایی، مشاهده مستقیم نمایش ضروری‌ست؛ اما اصل نقد روشن می‌ماند: هرگاه امکانات تولید بر ضرورت دراماتیک تقدم پیدا کنند، اثر بخشی از ظرفیت هنری خود را از دست می‌دهد.

 

سیاوش؛ اسطوره‌ای که باید به اکنون برسد
اهمیت داستان سیاوش تنها در حفظ میراث فردوسی نیست. این روایت همچنان درباره مسئله‌هایی سخن می‌گوید که از جهان باستان فراتر رفته‌اند: قدرت چگونه حقیقت را به حاشیه می‌راند؟ اتهام چگونه جای عدالت را می‌گیرد؟ و چرا انسان بی‌گناه، گاه در برابر مناسبات فاسد، هیچ پناهی ندارد؟ اجرای معاصر این داستان زمانی به ضرورت هنری خود می‌رسد که این پرسش‌ها را از سطح مضمون به تجربه صحنه منتقل کند. مخاطب نباید تنها شاهد سرگذشت یک قهرمان باستانی باشد؛ باید امکان آن‌را پیدا کند که سازوکار تولید بی‌عدالتی را دراین‌روایت بازشناسد. وفاداری به شاهنامه صرفاً به‌معنای حفظ خطوط اصلی داستان یا بازسازی ظاهری جهان کهن نیست. وفاداری عمیق‌تر، در حفظ نیروی پرسشگر و اخلاقی متن نهفته است؛ که می‌تواند گذشته را به مسئله‌ای برای اندیشیدن در زمان حال تبدیل کند.

 

جمع‌بندی؛ شکوه کافی نیست
«سیاوش» ازنظر ظرفیت ادبی و تراژیک، انتخابی ارزشمند برای صحنه تئاتر است؛ اما همین ظرفیت، مسئولیت کارگردان و گروه اجرایی را سنگین‌تر می‌کند. نام فردوسی، شهرت شخصیت‌ها و جذابیت تولید بزرگ، هیچ‌‌یک به‌تنهایی تضمین‌کننده کیفیت هنری نیستند. قضاوت منصفانه درباره «سیاوش» باید میان ظرفیت انتخاب‌شده و کیفیت تحقق آن تمایز بگذارد. ایده بازآفرینی این اسطوره در قالبی تلفیقی قابل‌دفاع است؛ بااین‌حال، ارزش نهایی آن به این بستگی دارد که موسیقی، تصویر و بازیگری تاچه‌اندازه در خدمت شکل‌گیری درامی منسجم قرار گرفته‌اند. هرجا پیوند سست شود، شکوه تولید نمی‌تواند جای خالی آن‌را پر کند. معیار نهایی، بزرگی صحنه نیست؛ قدرت درام است. معیار، تعداد عناصر چشمگیر نیست؛ لزوم حضور هریک‌از‌آن‌هاست؛ و معیار ماندگاری، هیجانی نیست که درلحظه ایجاد می‌شود؛ بلکه پرسشی است که پس از پایان نمایش در ذهن مخاطب باقی می‌ماند. تراژدی سیاوش، زمانی به تجربه‌ای هنری و معاصر تبدیل می‌شود که تماشاگر نه‌فقط مرگ یک قهرمان؛ بلکه مسئولیت جهانی را به‌یاد آورد که حقیقت را می‌شناسد و بااین‌حال، اجازه نابودی آن‌را می‌دهد. شکوه اسطوره، نقطه آغاز اجراست، نه معیار نهایی موفقیت آن. هنر کارگردان دراین‌است‌که از دل شکوه، حقیقتی انسانی بیرون بکشد؛ حقیقتی که پس از خاموش‌شدن نورها همچنان زنده بماند.

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه
بالای صفحه