نگره
چرا شهرهای رمانها در واقعیت پیدا نمیشوند؟
تصور کنید چمدان را بستهاید تا پا جا پای «شرلوک هولمز» بگذارید یا در خلنگزارهای مهآلود «برونته» قدم بزنید اما وقتی میرسید، میبینید رؤیایی که در سر داشتید با واقعیت روی نقشه همخوانی ندارد! حقیقت ایناستکه مکانهای محبوب ما در کتابها، بیشازآنکه قطعهای از خاک زمین باشند، در کارگاه تخیل خود ما ساخته شدهاند. بهگزارش الهه شمس (ایبنا)؛ شهر «باث» منطقه دورست یا «هاوورث» همگی مقاصد واقعی جهان ما هستند؛ مکانهاییکه میتوان روی نقشه انگشت رویشان گذاشت و با قطار به دیدنشان رفت؛ اما خلنگزارهای وحشی خواهران «برونته»، باثِ پرزرقوبرق «جین آستین» یا وسکسِ وهمآلود «توماس هاردی»، پیشازآنکه خاک و سنگ باشند، استعارههای ادبیاند؛ سرزمینهایی خیالی که هرگز در جهان واقعی بهآنشکل که در ذهن تجسم کردهایم وجود نداشتهاند. شیفتگی ما نسبت به جغرافیاهای داستانی ماجرای تازهای نیست. در اواخر سده نوزدهم میلادی، همزمان با استقبال چشمگیر مخاطبان از قالب رمان، دانشی نوپا بهنام «جغرافیای ادبی» متولد شد؛ تلفیقی هوشمندانه از علم جغرافیا و پژوهشهای متنی که پابهپای گردشگری ادبی قد کشید. در سال ۱۸۹۹، «ویلیام لیون فلپس» دست به ابتکار زد و نخستین «نقشه ادبی انگلستان» را کشید تا مکانهای تولد شاهکارهای قلم را ردیابی کند. دیری نگذشت که «ویلیام شارپ» در کتاب «جغرافیای ادبی» (Literary Geography) در سال ۱۹۰۴، مرزهای خیالی مناطقی چون «دیار دیکنز» و «سرزمین برونته» را تثبیت کرد. این نقشهها دعوتی بودند برای دیدن مرز مبهم واقعیت و قصه؛ مرزی که بیش از یکقرن است خوانندگان هنوز بهدنبال کشف آن هستند. سرزمین «وسکس» در آثار «توماس هاردی» نماد درخشان این اشتیاق است. «هاردی» با دستکاری هوشمندانه نامهای جغرافیایی در جنوب انگلستان، قلمرویی تازه بنا کرد. جالب اینجا بود که خوانندگان چنان محو این سرزمین شدند که آنرا عین واقعیت پنداشتند؛ تاجاییکه در زمان حیات خود نویسنده، راهنماهای گردشگری «وسکس» به بازار آمد و «هاردی» را به هراس انداخت مبادا تمثیلهایش بیشازحد عینی فهمیده شوند. «وسکس» بهتعبیر دقیق خود «هاردی»، سرزمینی «تاحدی واقعی و تاحدی خوابگونه» بود. جادوی این خواب کاغذی چنان قدرتمند است که در سال ۲۰۲۵، گزارشگر روزنامه «گاردین» هنوز برای کشف چشمانداز تخیلی «هاردی» راهی پیادهروی در «دورست» میشود. «وی. اس. نایپل» (رماننویس برنده نوبل) پرده از راز این کشش وسوسهانگیز برمیدارد. او با یادآوری تجربه خواندن «چارلز دیکنز» در دوران کودکیاش در جزیره «ترینیداد»، اعتراف میکند که دیکنز «شهری سرشار از تخیل» خلق کرده بود؛ فضایی بازیگوش که خواننده میتوانست برپایه دانستههای خودش، نادیدهها را خلق کند. مشاهده «نایپل» نگاه سنتی بهسبک رئالیسم را دگرگون میکند: برگ برنده «دیکنز» صرفاً بازتاب موبهموی «لندن» واقعی نبود؛ بلکه لحن کلماتش جای خالی کافی باقی میگذاشت تا هر خواننده، «لندن» اختصاصی خودش را بنا کند. ازهمینرو، لندنی که در ذهن مخاطب نقش میبست، بهمراتب زندهتر از خیابانهای سنگی روی نقشه بود. وقتی مشتاقان ادبیات بهمقصد میرسند، برای اولینبار با آن فضا روبهرو نمیشوند؛ آنها سالها با تصاویر آن زندگی کردهاند. تصویری که مسافر در چمدان ذهن خود حمل میکند، آمیزهای است از واژهها، عکسها، اقتباسهای سینمایی و تجربیات شخصی. در لحظه مواجهه، مقایسهای ناگزیر میان واقعیت سنگی و خیال شیرین رخ میدهد. این حس دوگانه همانچیزی است که جان کونیگ آنرا «آنمویا» مینامد: دلتنگی عمیق برای زمانی یا مکانیکه خودت هرگز آنرا نزیستهای. خواننده یک رمان، فقط مصرفکننده فضا نیست، بلکه معمار آن است. حتی در رمانهای واقعگرای سده 19 نیز نویسنده دست به گزینش و رویاسازی میزد، نه فتوکپی از واقعیت. دراینمیان، موزهها و خانههای نویسندگان به این توهم دامن میزنند. خانههای تاریخی وعده سفری بیواسطه به سرچشمه خلاقیت را میدهند: میزی که شاهکار روی آن خلق شد یا پنجرهای که نویسنده هنگام خلق، از آن الهام گرفت. در موزه کشیشنشین هاوورث، مرز میان زندگی واقعی خانواده «برونته» و جهان داستانی کتاب «جین ایر» یا کتاب «بلندیهای بادگیر» پاک میشود. در خانه چاوتون نیز مدیران خانه بهصراحت میگویند گردشگران میآیند تا با لمس درودیوار، به دنیای رمانهای «جین آستین» پا بگذارند. نمونه غایی این بازیِ خیالانگیز، پلاک ۲۲۱ ب خیابان بیکر است: زمانیکه «آرتور کانن دویل» نوشتن «ماجراهای شرلوک هولمز» را آغاز کرد، اساساً چنین پلاکی در سامانه شمارهگذاری شهری «لندن» وجود خارجی نداشت. بااینوجود، حالا موزهای به این نشانی دایر است و مسافران بلیت میخرند تا در خانهای گام بردارند که متعلق به کارآگاهی است که هرگز متولد نشد! تمام جاذبه گردشگری ادبی در این تناقض نهفته است: جستوجوی مداوم برای رسیدن به نقطهای که درآنجهان واژهها بر جهان مادی منطبق شود؛ سرابی دستنیافتنی که جذابیتش دقیقاً در همین دورازدسترس بودن است.