• شماره 3763 -
  • 1405 سه‌شنبه 5 آبان

چهره روز

ویم وندرس؛ فیلم‌سازی بر فراز برلین!

«ویم وندرس»؛ کارگردان تحسین‌شده آلمانی در ‌مصاحبه‌ای با The Guardian به‌تاریخِ ۱۸ می ۲۰۲۳، از «ناامیدی‌ِ» خود از تسلط بازسازی‌های اصلی و فرانچایزهای تکراری گفت. او که اکنون 81‌ساله است، بیشتر برای درام‌هایی نظیرِ «پاریس، تگزاس» (۱۹۸۴) و «بال‌های هوس» (۱۹۸۷؛ که با عناوینِ «زیر آسمان برلین» و «بهشت بر فراز برلین» نیز شناخته می‌شود) و مستند «کلوپ اجتماعی بوئنا ویستا» (۱۹۹۹) شناخته شده. او گفته است: «این، باعث تهوع من می‌شود! احساس می‌کنم اکنون تمام تخیلِ فیلم‌ساز فقط به چگونه آن‌را تغییر دهم؟ محدود شده و دیگر خبری از این طرز تفکر نیست چگونه چیز جدیدی خلق کنم. برایم، انجامِ یک بازسازی، داستان‌سرایی نیست. تکرار داستانی‌ست که گفته شده؛ و آرزویم این‌است‌که بفهمم چگونه یک قصه‌ را روایت؛ و بعد هم فراموشش کنم!»

فیلم‌های خودی «وندرس» ممکن است به‌دلیل تکینک بصری و زیبایی‌شناختی‌شان در برابر بازسازی، اصطلاحاً «مقاوم» به‌نظر برسند و فاقد پتانسیلِ لازم برای دوباره‌ساختنشان باشند؛ اما کارگردان متأسف است که البته این ویژگی، همیشه به‌اندازه‌کافی بازدارنده نبوده؛ چنانکه گفته است: «آن‌ها بال‌های هوس را تحت‌عنوان شهر فرشتگان (محصول ۱۹۹۸ ساخته بِرَد سیلبرلینگ؛ با بازیِ‌ نیکلاس کیج و مِگ رایان) بازسازی کردند. آن‌ها از طرح به‌عنوان نیروی محرکه اصلیِ فیلمشان استفاده کردند؛ درحالی‌که فیلمِ من تاحدممکن، خالی از طرح بود. ایده یک‌خطی را تبدیل کردند به موتورِ راه‌انداز فیلم!» آخرین فیلم او تابه‌امروز، «روزهای عالی» (Perfect Days)، درباره یک ژاپنی‌ست که اگرچه تمیزکننده توالت است؛ اما روحیه‌ای بالا دارد و به‌نظر می‌رسد که از زندگی‌اش راضی‌ست. فیلم‌برداری اثر، بیش از ۱۷‌روز در «توکیو» طول کشید. او البته مستند سه‌بعدیِ «آنسلم» را نیز دراین‌رویداد ارائه داد که ‌زندگیِ نقاش و مجسمه‌ساز آلمانی «آنسلم (آنزلم) کیفِر» که در مسیر هنر معاصر بین‌المللی کار می‌کند و استاد مسلم نقاشی یادبود است را روایت کرده و به‌کمکِ تصاویرِ سه‌بعدی سعی در بازآفرینی قدرت آثار تاریخی این آرتیست داشته. او، «سه‌بعدی» را شیوه‌ای می‌داند که بهای کافی را دریافت نکرده (از معروف‌ترین آثارش که از آن بهره برده، مستند موزیکالِ «پینا» در سال ۲۰۱۱ است؛ درباره «پینا باوش»؛ رقصنده و طراح رقص آلمانی) و دراین‌باره گفته است: «چندین‌بار سعی کرده‌ام امکانات شاعرانه داستان‌سرایی را به‌صورت سه‌بعدی نشان دهم و تأکید دارم استفاده از تصویربرداریِ سه‌بعدی می‌تواند امکانات یک فیلم‌ساز را به‌شدت افزایش ‌دهد. اگرچه دانشجویان و فیلم‌سازانِ جوان را تشویق می‌کنم که از آن استفاده کنند؛ اما به‌دلایلی همه از آن می‌ترسند؛ شاید چون سه‌بعدی را متریال ویژه ژانر اکشن می‌دانند یا مناسب برای جذبِ مخاطب کودک. بعضی‌ها گمان می‌‌کنند که اگر از این‌شیوه استفاده کنند، از جدیتِ کارشان می‌کاهد و متعاقباً باعث ازبین‌رفتنِ روابط آن‌ها با مخاطبان می‌شود. چنین نگرشی، باعث بدنامیِ تکنیکِ سه‌بعدی شده و این‌روال تلاش برای تغییرِ نگاه‌‌ها سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود». میراث شومِ جنگ، پیوند روشنی بین «وندرس» و چهره محوریِ مستندِ اوست. هر‌دو مرد سال ۱۹۴۵ به‌دنیا آمدند و در میان ویرانی‌های به‌جامانده از جنگ جهانی دوم، بزرگ شدند. خودش گفته: «من و او، از گذشته مشترکمان و جنگ، برای اهداف بسیارمتفاوت استفاده کردیم. آنسلم واقعاً روی خودش کار کرد و در عمقِ این تلاش، با آن جنگید. من فقط می‌خواستم بیرون بروم و آلمان را ترک کردم. از این واقعیت آگاه بودم هیچ‌یک‌از بزرگ‌سالان، به پشت‌سرش نگاه نمی‌کرد. مشکلی وجود داشت که همه سعی در پنهان‌کردنش داشتند؛ به‌اندازه آنسلم، با آن مقابله نکردم». او گفته که «کن» از سال ۱۹۸۴ (زمانی‌که او جایزه اصلی خود را دریافت کرد) بسیار تغییر کرده است. به‌نظرش؛ این‌رویداد، دیگر آن‌قدر‌ها سینما‌محور نیست و تأکید کرده: «اکنون خیلی‌ها عاشق تجارت فیلم هستند؛ درحالی‌که تجارت نباید تمرکز اصلی باشد؛ اگرچه هنر و تجارت، می‌توانند درکنارهم قرار بگیرند. امروزه تجارت، همه‌چیز را هدایت می‌کند: سریال‌ها، فرانچایزها، بازسازی‌ها و حتی حقنه‌کردنِ دستورالعملی برای ساخت فیلم‌ها. این، من را ناامید می‌کند؛ انگار بخواهیم موفقیتِ یک فیلم را با یک دستورپختِ جبری به‌دست بیاوریم و برای تجربه و خلاقیت، جایی درنظر نگیریم». او با نامِ اصلیِ «ارنست ویلهلم وندرس» (زاده ۱۴ اوت ۱۹۴۵ در دوسلدورف)؛ به‌همراه «راینر ورنر فاسبیندر» و «ورنر هرتزوگ»، از اعضای اصلی سینمای جدید آلمان در دهه ۱۹۷۰ بودند. اواخر دهه ۱۹۶۰ در «دانشگاه تلویزیون و فیلم مونیخ» تحصیل و هم‌زمان به‌عنوان منتقد فیلم کار کرد. پس از کارگردانیِ هشت فیلم کوتاه و یک اثرِ بلند برای آکادمی، اولین فیلم بلند تجاری‌اش را در ۱۹۷۲ ساخت: «ترس دروازه‌بان از پنالتی» که بازیگرانی مثل «آرتور براوس» و «کای فیشر» در آن بازی کرده‌اند و برمبنایِ رمانی از «پیتر هاندکه» بود. داستان چنین بود: یک دروازه‌بان طی مسابقه، اخراج می‌شود. شب را با یک صندوقدار سینما می‌گذراند که بعداً او را می‌کشد! وجود قاتل دراین‌درام همچون بسیاری از دیگر آثار «وندرس»، تأثیر فرهنگیِ گسترده آمریکا در آلمان غربی پس از جنگ را بررسی می‌کند. «داغ ننگ» یک درام تاریخی برپایه رمانی به‌همین‌نام اثر «ناتانیل هاثورن» و محصول مشترک آلمان غربی و اسپانیا بود که «زنتا برگر» در آن بازی داشت. او سپس وارد فاز ساختِ «سه‌گانه جاده» شد؛ اولین عنوانِ آن، «آلیس در شهرها» (۱۹۷۴) نام داشت؛ که با «حرکت اشتباه» (۱۹۷۵) و «سلاطین جاده» (۱۹۷۶) دنبال شد. فیلمِ اول، اثری سیاه‌سفید بود با صحنه‌هایِ طولانی بدونِ گفت‌وگو. بعضی از المان‌هایِ تصویرشده در آن، بعدها در «پاریس، تگزاس» تکرار شدند. «وندرس» در مصاحبه‌ای به‌تاریخِ ۳ مارس ۲۰۱۵ با رسانه MoMA عنوان کرده بود که «آلیس در شهر‌ها» حین تحولات بزرگی که در فکرش رخ داده بود و او را بین دو‌راهیِ ادامه فیلم‌سازی و پایانِ آن قرار داده بود، ساخته شد. او احساس می‌کرد که دو فیلم اولش به‌شدت وامدار تأثیراتی بود که از «جان کاساوتیس» و «آلفرد هیچکاک» گرفته بود و فیلم سومش هم اقتباسی بد از یک رمانِ خوب بود. درواقع، «آلیس در شهرها» تلاشی آگاهانه برای ساخت فیلمی بود که تنها خودش بتواند آن‌را بسازد. این سه‌گانه توانست منتقدان را راضی نگه دارد و «وندرس» در ۱۹۷۷ یک نئونوآر به‌نامِ‌ «دوست آمریکایی» را برمبنایِ رمانِ «بازی ریپلی» اثر «پاتریشیا های‌اسمیت» ساخت که «دنیس هاپر» و «برونو گانتس» را به‌عنوان نقش‌های اصلی داشت. «دیوید مایر» در کتاب «یک دختر و یک تفنگ: راهنمای جامع فیلم نوآر» دراین‌باره نوشته است: «اگرچه ممکن است در بارِ اول، داستانِ فیلم چندان معنایی نداشته باشد و لهجه‌های اروپایی غلیظِ چند بازیگر اصلی، به کلیتِ اثر لطمه بزند؛ اما تعداد کمی از فیلم‌ها از هر دوره یا ژانری، چنین شخصیت‌های غنی، روابط انسانی واقع‌گرایانه و سکانس‌های اکشن جذاب را با طنزی چنین رندانه ارائه می‌دهند». این فیلم‌ساز گفته بود که برای ساختِ آن، بت دیرینه‌اش؛ «نیکلاس ری» (کارگردان آمریکایی که عمدتاً به‌خاطر ساختِ فیلم «شورش بی‌دلیل» شناخته شده) را نیز به‌خدمت گرفت تا نقش Derwatt را ایفا کند؛ این دو بعداً طیِ یک همکاری، مستند «آذرخش بر آب» (۱۹۸۰) را ساختند که درباره آخرین‌روزهای زندگیِ خودِ «ری» بود و در بخش خارج‌ازمسابقه جشنواره «کنِ» همان‌سال نمایش داده شد. در سال ۱۹۷۸، «وندرس» به هالیوود رفت تا «هَمِت» را کارگردانی کند؛ اما اختلافات بین او و «فرانسیس فورد کاپولا» (تهیه‌کننده اجرایی)، منجر به انتشار نسخه کوتاه‌شده‌اش، چندسال‌بعد شد. فیلم‌نامه اثر برپایه رمانی به‌قلمِ «جو گورس» نوشته شده و «فردریک فورِست» نیز نقش «دَشیل هَمِت» (نویسنده رمان‌های پلیسی) را ایفا می‌کند که درگیر رازی شبیه به یکی از داستان‌های خودش می‌شود. تجربیاتِ «ویم وندرس» دراین‌پروژه، الهام‌بخشِ او برای ساخت «وضعیت چیزها» (۱۹۸۲) بود که شرایط یک گروهِ فیلم‌برداری را روایت می‌کند که پس از اتمام پولِ تولید، در پرتغال گیر افتاده؛ و کارگردان، درجست‌وجوی تهیه‌کننده گمشده خود، به لس‌آنجلس سفر می‌کند. این فیلم یک ادای احترام به سینما نیز به‌شمار می‌رود و ارجاعات متعددی در آن هست؛ از نام شخصیت کارگردان (فردریش مورنائو) که از نام سلطان فیلم‌سازیِ‌ دوران صامت سینما وام گرفته شده تا اشاره به فیلم‌های «جویندگان»، «جسم و روح»، «بزرگراه سارقین»، «او تمام راه را دوید» و «آن‌ها شبانه می‌رانند». او در سال ۱۹۸۴ با فیلم «پاریس، تگزاس» که فیلم‌نامه‌اش را «سام شپرد» نوشته بود، به شهرت جهانی دست یافت. 

 

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه
بالای صفحه