قفسه
سادهترین دلیل کتابخواندن تجربه «لذت» است!
استیون تاکر (نویسنده انگلیسی) از وسواس انسان امروز برای پیداکردن «کاربرد» در ادبیات انتقاد میکند و یادآور میشود شاید سادهترین و صادقانهترین دلیل کتابخواندن، همان لذت خواندن باشد. بهگزارش ایبنا (از کانسرویتیو)؛ در روزگاری که حتی «اودیسه» هومر و نمایشنامههای شکسپیر باید به نسخهای از کتابهای خودیاری تبدیل شوند. او مینویسد: وقتی جوان بودم و برای معلمی زبان انگلیسی درخواست دادم، در مصاحبهها میپرسیدند چرا باید دانشآموزان را به ادبیات علاقهمند کرد؟ میدانستم چه پاسخی میخواهند بشنوند. پس با لحنی جدی از «پرورش همدلی انسانی ازطریق نثر» حرف میزدم؛ جملهای آراسته و محترم، اما راستش را بخواهید، چندان به آن باور نداشتم.
«من کتاب میخوانم چون کتابخواندن را دوست دارم. همین!» البته اینروزها چنین پاسخی کمی عجیب بهنظر میرسد. انگار جامعه دیگر اجازه نمیدهد آدم کاری را فقط بهخاطر لذتش انجام دهد. هرچیزی باید فایدهای داشته باشد، مهارتی بیاموزد، مشکلی را حل کند یا دستکم ما را یکقدم به نسخهای بهتر از خودمان نزدیک کند. بههمیندلیل است که «موبی دیک» دیگر فقط یک شاهکار ادبی نیست؛ ظاهراً باید راهنمای شکار نهنگ هم باشد. «جنایت و مکافات» انگار قرار است به ما فنون قتل با تبر را بیاموزد. اگر بنا باشد از هر کتابی یک «درس زندگی» بیرون بکشیم، بسیاری از شاهکارهای ادبی واقعاً حرف چندانی برای گفتن ندارند. «مرد نامرئی» به ما میگوید سراغ ساختن سرم نامرئیکننده نرویم. «ماشین زمان» هشدار میدهد ماشین زمان نسازیم. «دراکولا» هم لابد توصیه میکند با اهالی ترانسیلوانیا زیادی صمیمی نشویم. اما من از ابتدا هم قصد انجام هیچکدام از اینکارها را نداشتم. حالا نوبت «اودیسه» هومر رسیده است؛ اثری که با فیلم جدید کریستوفر نولان دوباره به مرکز توجه آمده و البته از اینفرصت برای تبدیلشدن به یک کتاب خودیاری هم بینصیب نمانده است. کتابی باعنوان «ذهنیت اودیسه: ۷ درس جاودانه برای زندگی» تلاش میکند خرد باستانی این حماسه را به «جعبهابزاری مفید برای زندگی مدرن» تبدیل کند. گویی اودیسئوس نه قهرمانی سرگردان در میان خدایان و هیولاها، بلکه مربی توسعه فردی بوده که هزارانسالپیش در راه بازگشت به خانه، دوره آموزشی موفقیت برگزار میکرده است. طبق این نگاه، هر جزیرهای که اودیسئوس در آن توقف میکند، استعارهای از بخشی از زندگی ماست؛ هر انحراف از مسیر، درسی تازه دارد و سرانجام، همه ما باید «ایتاکای شخصی» خود را پیدا کنیم. شاید هم همینطور باشد. اما اگر قرار باشد هر سفر حماسی را به نقشهای برای خودشناسی تبدیل کنیم، سرانجام «اودیسه» چیزی شبیه رانندگی مست در جادهای ناشناخته با GPS خاموش خواهد شد. مشکل فقط هومر نیست. در بریتانیا نیز عدهای تلاش کردهاند از داستان تلماخوس، پسر اودیسئوس، نسخهای برای توضیح مشکلات اجتماعی امروز بسازند. تلماخوس ۲۰سال چشمانتظار بازگشت پدرش بود و برخی نویسندگان این انتظار را با داستان پسرانی مقایسه کردهاند که در خانوادههایشان پدر غایب است. مقایسهای که البته تفاوتی کوچک دارد: اودیسئوس در این ۲۰سال بهدلیل سرقت مسلحانه در زندان نبود؛ مشغول سرگردانی میان جزایر و خدایان و هیولاها بود. اما این وسوسه برای پیداکردن «کاربرد» در ادبیات، به هومر ختم نمیشود. حتی شکسپیر هم از دست آن در امان نمانده است. در بحثی درباره هدف آموزشوپرورش در بریتانیا، عدهای پرسیدهاند که آیا باید دانشآموزان را بیشتر بهسمت آموزش دانشگاهی برد یا مهارتهای حرفهای. یکی از معلمان بازنشسته نوشته بود سالهایی که صرف تدریس شکسپیر به دانشآموزانی کرده که علاقهای به ادبیات نداشتهاند و ترجیح میدادند گلفروش، آرایشگر یا مادر شوند، شاید چندان فایدهای نداشته. پاسخ یکی از خوانندگان، شگفتانگیز بود: او معتقد بود شکسپیر برای همه این مشاغل حرفی برای گفتن دارد. برای گلفروشها، بیش از صد اشاره گیاهشناسی در نمایشنامههایش پیدا میشود؛ برای کسانیکه میخواهند مادر شوند، شخصیتهایی مانند لیدی مکبث وجود دارند؛ و برای آرایشگران هم، در یکی از نمایشنامهها، جملهای درباره پرمویی صورت پیدا میشود! گویا دیگر کافی است در یک اثر ادبی، کلمهای مرتبط با شغل آینده دانشآموز پیدا کنیم تا مطالعه آن اثر توجیه شود. ماجرا زمانی خندهدارتر میشود که بدانیم نویسنده این استدلال، پزشکی است که معتقد است مطالعه شکسپیر میتواند به پزشکان «همدلی» بیاموزد و باید بخشی از آموزش پزشکی باشد. او برای اثبات این ادعا به صحنههایی از «شاهلیر» و دیگر آثار شکسپیر درباره رنج، مرگ و مراقبت از بیماران اشاره میکند. نویسنده این مقاله اما ترجیح میدهد پزشکش بهجای شکسپیر، دستکم «آناتومی گری» بخواند؛ چون از پزشک انتظار دارد پزشکی بداند، نهاینکه در مطب برای بیمار درباره استعارههای ادبی سخنرانی کند. او سپس خاطره دختری را بهیاد میآورد که در مدرسه هیچ علاقهای به ادبیات نداشت. تنها آرزویش اینبودکه روزی تزئینکننده کیک شود؛ کاریکه در آن استعداد هم داشت و حتی شغل آیندهاش نیز ازپیش مشخص بود. اما هنوز باید دوسالدیگر در مدرسه میماند و شکسپیر میخواند. اگر منطق طرفداران «کاربردیکردن» ادبیات را بپذیریم، شاید کافی بود به او میگفتند در نمایشنامههای شکسپیر چندبار از کیک، پنکیک و شیرینی نام برده شده است. شاید آنوقت «طوفان» برایش ناگهان به یکی از هیجانانگیزترین آثار ادبی تاریخ تبدیل میشد! البته بعید است. واقعیت ایناستکه نمیتوان کسی را که از مطالعه لذت نمیبرد، با فهرستکردن تعداد گلهای موجود در شکسپیر، گربههای «گتسبی بزرگ»، دوناتهای «بودنبروکها» یا هرچیز دیگری به مطالعه علاقهمند کرد. قرار نیست «ایلیاد» را حفظ کنیم تا لکنتزبان کودکیمان را درمان کنیم. قرار نیست «رباعیات خیام» بخوانیم تا مهارت تعمیر لوازمخانگی پیدا کنیم. و قرار نیست «میدلمارچ» را ورق بزنیم تا درباره موتور چهارچرخ چیزی یاد بگیریم. ادبیات قرار نیست همیشه دارو باشد، نسخه باشد یا راهنمایی برای بهتر زندگیکردن. گاهی یک کتاب فقط یک کتاب است. گاهی شعر را باید خواند چون زیباست. داستان را باید دنبال کرد چون آدم را با خود میبرد. و یک رمان بزرگ را باید بهپایان رساند، نه برایاینکه درپایان، فهرستی از «۷ درس برای موفقیت در زندگی» تحویلمان دهد، بلکه چون خودِ خواندن ارزشمند است. شاید لازم باشد دوباره همین حقیقت ساده را بهیاد بیاوریم: آنهاییکه از خواندن لذت میبرند، کتاب بخوانند؛ و آنهاییکه دوست ندارند، مجبور نیستند. شاید همین، تمام فلسفه خواندن باشد.