1. ادبیات توان تولید معنا در لحظات بحرانی را دارد
در لحظاتی که جامعه دچار فروپاشی معنا میشود جنگ، قحطی، استبداد، مهاجرت، زلزله و ... ادبیات میتواند مانند یک «ژنراتور معنایی» وارد عمل شود. تصور کنید در حمله مغولها وقتی همهچیز ویران شد مولانا مثنوی را مینویسد. او کتابی را از دل ویرانیها پدید میآورد که معنای تازهای برای زیستن را در خود دارد. معنایی که درطول قرنها جاودانه باقی میماند و همچنان مورداستفاده قرار میگیرد. یا در دوره مشروطه، شعرهای بهار و عارف قزوینی تبدیل به زبان مقاومت و امید میشود؛ بنابراین ادبیات در بحرانها به مردم میگوید: که این رنجها فقط رنج نیست؛ بلکه میتواند فرایندی آگاهی، تغییر و بازسازی تکتک انسانها باشد. درمجموع ادبیات درلحظه بحرانی به آرامش عمیقتر انسان کمک مینماید و تلاش میکند راهبردهای بصیرت محور را برای ما امکانپذیر سازد.
2. ادبیات زبان گفتگو با نسلهای پیشین را فراهم میکند
ادبیات مثل یک «پل زمانی» است. ما با فردوسی، سعدی، حافظ، بیهقی، فروغ فرخزاد، شاملو حرف میزنیم بدونآنکه آنها زنده باشند. این گفتگوها باعث میشود تا ما توان فهم و بصیرت متفاوت را یاد بگیریم. بهطورکلی گفتگو با شاعران بزرگ تفکر و اندیشیدن ادبیاتمحور را در ما درونی میسازد. حافظ به ما میگوید چگونه در برابر ریاکاری و پلیدی و دورویی بایستیم. سعدی به ما یاد میدهد که انسان ایرانی باید با اخلاق اجتماعی همساز شود. فردوسی هویت ایرانی را از دل تاریخ بیرون میکشد. ادبیات آلزایمر تاریخی را درمان میکند و نمیگذارد که ما فراموش کنیم که دارای چه هویتی هستیم، از کجا آغاز شدهایم و درحالطیکردن چه مسیری هستیم.
3. ادبیات فارسی رمزگونه و عمیق به نقد حاکمیت توجه میکند
ازآنجاکه در بسیاری از دورهها نقد مستقیم امکانپذیر نبوده است، ادبیات میتواند بهطور غیرمستقیم اینکار را انجام دهد. درحقیقت ادبیات فارسی یک زبان دوم است که با استعاره، کنایه و نماد تلاش میکند که راه را از بیراه به ما نشان دهد. حافظ در شعر معروف خود میگوید:
واعظان کائن جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
درواقع او تلاش میکند ساختار سیاسی قدرت را نقد کند. عبید زاکانی با طنز تیزش فساد سیاسی را افشا میکند. صادق هدایت در آثارش و بهویژه بوف کور عنوان انسان ایرانی را در زیر استبداد نشان میدهد. رولان بارت تلاش میکند نقد را در لایههای زیرین اجتماع بیرون کشد و نشان دهد که چگونه جامعه دچار فرسودگی و فرسایش میشود؛ بنابراین نقد مهمترین عنصر برای ایجاد تغییر، اصلاحات و حرکت روبهجلوست. اگر کشوری بخواهد به توسعه برسد یقیناً باید به ادبیات خود رجوع کند. ایران باتوجهبه ساختار غنی ادبیات فارسی بهجز رجوع به ادبیات راه دیگری برای توسعه عمق محور نخواهد داشت.
4. ادبیات فارسی قدرت اندیشیدن را به مردم میدهد
ادبیات فارسی فقط نقش سرگرمکننده ندارد، تمرین اندیشیدن است. وقتی ما حافظ را میخوانیم به لایههای عمیق ذهنی او میرویم. او ما را با خود دعوت میکند تا در مسیرهای متفاوت حرکت کنیم.
به شعر زیر توجه کنیم:
ما سرخوشان مست دل از دست دادهایم
همراز عشق و همنفس جام بادهایم
یا در شعر دیگری:
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
یا در شعر دیگری تلاش میکند نگاه همدردی و همراهی را نشان دهد:
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو میافتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود
همه اینها نشان میدهد که حافظ تاچهحد عمق نگر است. در شاهنامه نیز ما به گذشته اسطورهای را با حال آینده آرمانی گره میزنیم. در شعر فروغ فرخزاد آیندهای که هنوز نیامده را بهمثابه موقعیتی که باید به آن امید داشت توجه میشود. در داستانهای گلشیری زمان مثل یک موجود زنده پیچوتاب میخورد تا انسانی بهمثابه انسانی را نشان دهد. ادبیات به ما اجازه میدهد گذشته را دوباره بازسازی کنیم، حال را بفهمیم و آینده را تصویرسازی خلاق نماییم.
۵. ادبیات زمان را بهحالت تعلیق درمیآورد و گذشته و حال و آینده را پیوند میدهد
یکی از نکات مهم در ادبیات فارسی ایجاد پیوستار بین گذشته و حال و آینده است. در شاهنامه گذشته اسطورهای با حال سیاسی و آینده آرمانی گره میخورد. در شعر فروغ فرخزاد آیندهای که نیامده باتوجهبه نقد گذشته و حال مدنظر قرار میگیرد. همه اینها نشان میدهد که ادبیات کنشی معطوف به تحول دارد؛ اما این تعلیق بسیارمهم است. ما باید در حالت تقلیل و وضعیت بینابینی بتوانیم گذشته را موردنقد و تحلیل قرار دهیم و از تعصبات و سنگفکریها عبور کرده و با تهوع نقاط ضعف بتوانیم درراستای تقویت نقاط مثبت خود پیش رویم. نکته بسیارمهم ایناستکه ادبیات تلاش میکند تا آینده را از دل گذشته و حال بیرون آورد. این قدرت تخیل به ما این امکان را میدهد که درک بهتری از خود و شرایط تحولیمان داشته باشیم. براینمبنا زیستجهان انسان ایرانی زیستجهانی مبتنیبر پیوستار بین گذشته و حال و آینده است. دلیل اصلی شکلگیری اینوضع نگاه پدیدارشناسانه به انسانیست که باید بتواند همه تجربیات زیسته درست و نادرست، خام و پخته خود را شناسایی کند. ما باید با صورتهای مختلف و درک عمیق از خود حرکت نماییم. آگاهی بهاشکال گوناگون در انسان ایرانی شکل خواهد گرفت اگر گذشته و حال و آینده درک شود. ما میتوانیم آگاهی را در قالب تفکر، شک، خیال و ... موردتوجه قرار دهیم. این التفات و قصدیت از ویژگیهای آگاهی انسان توسعهگراست؛ بنابراین وجه قصدمندی انسان آگاهیست که مبتنیبر تجربه است و پدیدارشناسی اینشرایط به ما این امکان را میدهد تا تلاش کنیم باتوجهبه آگاهی و اندیشه در مسیر توسعه حرکت کنیم.
۶. ادبیات ناخودآگاه فرهنگی را در روان انسان جاری میکند
ادبیات مثل یک «آینه پنهان» است. ما در داستانها و شعرها خود پنهان را میبینیم. مثلاً در داستان اسطورهای رستم و سهراب رابطه پدر و پسر در ناخودآگاه ایرانی شکل گرفته است. این رابطه مورد تحلیل و تبیین قرار میگیرد. فردوسی نشان میدهد که چگونه روابط هنجاری و قالبی پدرومادر باید موردبازبینی قرار گیرد. داستان عاشقانه لیلی و مجنون الگوی عشق آرمانی را نشان میدهد. شعرهای عرفانی رابطه انسان را با جهان معنوی نشان میدهد. ادبیات روان جمعی را میسازد، کندوکاو در فردیت و نگاه جمعگرای انسان ایرانی میکند و امکان تحول فردی و اجتماعی را برای او فراهم میکند.
۷. ادبیات قدرت تخیل اجتماعی را تقویت میکند
هیچ جامعهای بدون تخیل پیشرفت نمیکند. ادبیات به مردم یاد میدهد جهان را آنگونه که هست نپذیرند بلکه آنگونه که میتواند باشد ببینند. اگر ما بتوانیم آرمانشهرهای متعدد داشته باشیم همه آن آرمانشهرها میتوانند الهامبخش شرایط خاص برای ما باشند. دیوان حافظ ضمن نقد وضع موجود به وضع مطلوب میپردازد. مثنوی مولانا با داستانهای خود نشان میدهد که چگونه انسان در موقعیتهای مختلف میتواند دچار تحول شود. داستان موسی و شبان به ما نشان میدهد که گرایش به دین تاچهحد میتواند در انسان متفاوت و متحول باشد. در داستان موسی و شبان، شبان از پیامبر خدا مقامی بالاتر مییابد. او در سطح آگاهی معنوی بالاتری قرار گرفته است. همه اینها الهامبخش است و مبتنیبر تخیل اجتماعی راهبردهایی بهسوی انسان خلاق و توسعهگرا را نشان میدهد.
۸. ادبیات حافظه درد را تبدیل به سرمایه فرهنگی میکند
رنجهای تاریخی، جنگ، مهاجرت، فقر، استبداد، در ادبیات بهشیوههای گوناگون روایت میشود. روایت رنج را قابلتحمل و قابلفهم میکند. وقتی ما داستانهای مختلف را میخوانیم با رنج مردم از نزدیک آشنا میشویم. وقتیکه به زندگی کارگران در کورههای آجرپزی نگاه میکنیم با ابعاد تلخ و ترسناکی از زندگی آنها مواجه میشویم و میبینیم که چگونه سرنوشت برخی از انسانها دچار تراژدی میشود. درحقیقت درک تراژدی انسانی بخشی از سرمایه فرهنگیست. اینکه در جنگها و مهاجرتها چه پیامدهایی برای یک سرزمین پدید میآمد نکته مهمیست که ادبیات آنها را به ما نشان میدهد؛ بنابراین ادبیات میتواند نقش مهمی در تحول و پویایی با نگاه انتقادی بهخود داشته باشد.
۹. ادبیات هویت جمعی را بازسازی میکند
در دورههایی که هویت ملی یا فرهنگی آسیب دیده ادبیات نقش «معمار هویت» بازی میکند. تصور کنید در دورهای که مغولها به ایران حمله کردند و همهچیز نابود شده شاعران بزرگی مثل حافظ و مولانا پس از اینجریان چگونه به بازسازی ادبیات میپردازند؛ و یا فردوسی چگونه میتواند ادبیات فارسی را از تراژدی حذف و نابودی نجات دهد؛ بنابراین ادبیات بهگونهای بازتولید مستمر هویت فردی و جمعی یک ملت است. شاهنامه پس از قرنها سلطه بیگانه زبان و هویت ایرانی را دوباره زنده میکند و به ما نشان میدهد که چگونه انسان ایرانی میتواند در قرون مختلف نقش فعال داشته باشد. ما امروز میتوانیم با نگرش عمیق به شاهنامه، حافظ، مولانا و ... شاهنامه، مثنوی و دیوان حافظ هویت جمعی خود را شناخته و آنرا مبتنیبر نیازهای امروز بازسازی کنیم. درحقیقت ادبیات میتواند به پرسشهای امروزی با نگاه عمیق و ژرفانگر پاسخ دهد.
۱۰. ادبیات امکان گفتگوی اجتماعی را فراهم میکند
ادبیات میدان گفتگوست میان نسلها، طبقات و اقوام مختلف. ادبیات به ما این امکان را میدهد که ما بتوانیم با یکدیگر به گپوگفت بنشینیم. گفتگو بهمعنای آنکه ما بتوانیم حرف خود را بزنیم، دیگران نیز حرف خود را بزنند، قرار نباشد که هیچیک حرف یکدیگر را بپذیریم اما درپایان همه ما در موقعیت بالاتر بایستیم. ادبیات قدرت انسان را ازطریق گفتگو نشان میدهد. داستانها و شعرها به ما اجازه میدهند درباره مسائل حساس حرف بزنیم بدونآنکه خشونت پدید آید. درحقیقت ادبیات نگاه عشقمحور را تقویت میکند، خشونت را تعدیل و راهبردهای انسانیزیستن و گسترش جامعه مدنی را فراهم میسازد.
*مدیر گروه جامعهشناسی ادبیات انجمن جامعهشناسی ایران