• شماره 3573 -
  • 1404 دوشنبه 27 بهمن

خودنویس

تلخی قهوه یا قهوه‌ی تلخ؟!

شایسته دانش

بعضی صبح‌ها اولین‌دقایقی که از خواب بیدار می‌شم، حس گنگ عجیبی دارم؛ مثل یه‌‌جور فراموشی ... امروز هم همین بساطه ... البته نمی‌دونم چی‌رو فراموش کردم. خنده‌داره نه؟ امروز تصمیم گرفتم نسبت به‌این‌موضوع بی‌تفاوت نباشم. به خودم می‌گم: بذار امروز بادقت بررسی کنم. خب دیروز باید برای مادرم قبض پرداخت می‌کردم؟ آره؛ اما پرداخت کردم. توی شرکت باید سندی می‌زدم؟ بله؛ طبق روال برنامه‌های روزانه باید می‌زدم؛ اما همه‌رو زدم و گزارش هم گرفتم. باید توی فضای مجازی، فایلی یا پی‌دی‌افی برای دوستم ارسال می‌کردم؟ آره خب؛ اما قطعاً همون لحظه که خواسته بود، فرستادم. اتو رو هم که از برق کشیدم ... ای‌بابا! من که دیروز اصلاً چیزی اتو نکردم. بی‌خیال! از این‌همه سؤال‌ و جواب خسته می‌شم و به خودم تسلی می‌دم که این مخ بیچاره هنوز ریکاوری نشده، بذار برم یه چیزی بخورم خون به مغزم برسه شاید بفهمم علتش چیه ... از جا پا می‌شم و مثل همه‌ زمان‌هایی که ذهنم خیلی درگیره، بلندبلند حرف می‌زنم؛ می‌گم: برو به‌سمت ذخایر غذایی و به جسم، سوخت برسون تا کله کار کنه و از این نسیان‌الپگاه خلاص شی! آخه برای این حسی که صبح‌ها دارم، اسم گذاشتم و تصمیم دارم بعداً توی مباحث روانشناسی به‌نام خودم ثبتش کنم ...! توی آشپزخونه یه جستجویی می‌کنم. بذار امروز یه حال خوبی برای مغزم ایجاد کنم و با یه ژست لاکچری، یه قهوه بخورم. از این فکر، غروری الکی بهم دست می‌ده و در تمام مدت آماده‌کردن قهوه، «لبخند ژکوندی» از این حس غرور رو لبم نقش می‌بنده که البته وقتی عکس خودمو توی کتری استیل روی گاز می‌بینم، اون لبخند، تبدیل به خنده «علیرضا خمسه» می‌شه! پشت میز آشپزخونه می‌شینم و قهوه رو هم می‌زنم. بوی خوش قهوه، انگار منو پرت می‌کنه به یه کافه‌ای که دقیقاً یادم نیست کی رفتم ...؛ اما شکل‌وشمایل کلاسیک رنگ‌ووارنگی رو به ذهنم میاره ... فضا خیلی‌روشن نیست؛ یکی،دوتا شمع روی میزهای کافه روشنه و وارمرای رنگی و قلبی‌شکل که روی یه سطحی مثل طاقچه چندمتر دورتر از من قرار دارن، حالت ستاره‌های چشمک‌زن رو برام تداعی می‌کنن ... دستی به پیشونیم می‌کشم و می‌گم: «آخ، اون چیه که یادم نمیاد؟!» یه جرعه از قهوه می‌خورم ... حرکت مایع رو توی مری و بعد معده‌ام حس می‌کنم و می‌گم: «زود باش، حالا وقتشه ... چی‌رو می‌خوای یادم بیاری؟» انگار که بی‌فایده‌ست ... قهوه رو سر می‌کشم و طبق عادت؛ فنجون رو برمی‌گردونم روی نعلبکی و بهش زل می‌زنم. تصویر آشناییه؛ اما این فکر که من همیشه بعد از خوردن قهوه این‌کارو می‌کنم، این آشنایی رو تبدیل به غریبی می‌کنه. فنجون رو برمی‌دارم و به داخلش نگاه می‌کنم. چندتا شکل ریزودرشت توی فنجون ایجاد شده؛ اما دقیقاً ته فنجون یه‌جفت چشم بهم زل زده ... مثل توی کارتون‌ها یه چیزی عین رعدوبرق، چشم خودم و اون چشمای ته فنجون رو به هم متصل می‌کنه ... بعدش صدای ضربان قلبم رو می‌شنوم؛ اونم به‌وضوح ... و بعد یهو تورو به‌خاطر میارم. آره درسته، خود تو هستی ... و به‌این‌ترتیب، نسیان‌الپگاه تبدیل به «ریممبرینگ افتر کافی» (Remembering After Coffee) می‌شه ... چه جالب! این عبارت رو الآن اختراع کردم؛ اما این حال خوشایند از یادآوری تو زیاد طول نمی‌کشه و وقتی دستم از شوق و اشتیاق این اکتشاف می‌لرزه، یه‌ذره قهوه‌ای که ته فنجون کاملاً خشک نشده، حرکت می‌کنه و تصویر چشما رو به‌هم می‌ریزه ... آه خدای من! اینم یه نشونه‌ست که یادم می‌ندازه حضورت حتی توی قهوه‌ام هم گذراست و من مدت‌هاست که تورو گمُ کردم. بعله، همینه! این دقیقاً چیزیه که صبح‌ها ذهنم باهاش درگیره! اما حالا که فهمیدم اون حس گنگ از کجا میاد، نمی‌دونم واقعاً فراموشیه یا تلاش برای فراموش‌کردن چیزیه که هست؛ ولی نیست! یه چیزی شبیه بغض توی گلوم حس می‌کنم و این لحظه‌ست که کامم که از تلخی قهوه تلخ شده، تلخ‌تر می‌شه!

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
هفته نامه سرافرازان
ویژه نامه
بالای صفحه