کد خبر:
407225
| تاریخ مخابره:
1405 دوشنبه 6 مهر -
12:42
زخمهای ساحل سوریه؛ یکسالونیم پس از کشتار!
یکسالونیم از حوادث خونینی که ساحل سوریه در بهار سال ۲۰۲۵ شاهد آن بود میگذرد؛ اما برای بسیاری از ساکنان اینمنطقه، زمان نتوانسته پایان کابوس باشد. در روستاها و شهرهای ساحلی، خاطره آنروزها همچنان در زندگی بازماندگان، سکوت خانوادهها و چهره مناطق، حضور دارد؛ زخمی که هرچند از بیرون شاید کمرنگتر شده باشد؛ اما هنوز برای بسیاری تازه است. بهگزارش قبس زعفرانی (فارس)؛ در مارس ۲۰۲۵، مناطق ساحلی سوریه شاهد کشتارهای سازمانیافته و طایفهای توسط گروههای وابسته به جولانی بود. با گذشت یکسالونیم، آثار جنایات همچنان در گوشهوکنار شهرها و روستاهای ساحلی بهچشم میخورد؛ اما تکاندهندهتر از این آثار، گواهی بازماندگانی است که از واقعیاتی بهمراتب هولناکتر از روایتهای رسمی سخن میگویند؛ که حتی اکنون نیز بهدوراز دید رسانهها درجریان است.
درحالیکه گزارشهای حقوقبشری آمار قربانیان را ۱۴۰۰ نفر تخمین زدهاند، گواهی نجاتیافتگان از شمار بسیاربیشتری از کشتهشدگان خبر میدهد. فشار رسانههای بینالمللی در مارس ۲۰۲۶، جولانی را به تشکیل یک «کمیته حقیقتیاب» واداشت، اما با گذشت بیش از ششماه، هیچ نتیجهای از این تحقیقات منتشر نشده است. گزارش حاضر، به شهادتهای دستاول بازماندگانی میپردازد که صدایشان در غبار این فاجعه گم شده است. محوریت این روایت، تجربیات روانشناسی است که در مسیر درمان آسیبدیدگان، شاهد مستقیم ابعادی از رنج و ویرانی بوده و دراینجا، دیدهها و شنیدههایش از اینمناطق متلاشیشده را بازگو میکند. «ایکاش هرگز آن صبح فرانمیرسید و من روانشناسی نبودم که بهدرخواست کمک برای روستاهای ساحلی پاسخ میدادم». این اعتراف متعلق به درمانگری است که سالها با آوارگان ادلب و بازماندگان زلزله کار کرده بود، اما آنچه در روستای «مختاریه» دید، مرزهای تحمل روانی او را درهم شکست. او که بنا به ملاحظات امنیتی از ذکر نامش خودداری میکند، روایت میکند که سهروز پس از کشتار، همراه با یک تیم امدادی وارد روستا شد. میگوید: «میان قربانیان، هرگز محمد ادیم (دانشجوی ۲۴ساله) و قصی اسبر (دانشآموز ۱۸ساله) و مادرانشان را فراموش نمیکنم؛ کسانیکه تنها برای درآغوشگرفتن پیکر فرزندانشان، هدف گلولههای عناصر مسلح قرار گرفته و مجروح شدند»؛ اما یکی از تکاندهندهترین تصاویر، نه در میان اجساد، بلکه در چهره زندگان بود: دختریکه بهتازگی تحصیلات مهندسی الکترونیک خود را بهپایان رسانده بود اما در توصیف او تنها میتوان گفت «انسانی بیروح» بود. او با چشمهای خود شاهد قتلعام تمام اعضای خانوادههای عبدالله، شاتوری، حویجه و شعبان (از بستگانش) بود. او با آرامشی عجیب سخن میگفت؛ آرامشی که بیشازهرچیز، نشانه عمق شوکی بود که روحش را تسخیر کرده بود. در دو روستای مختاریه و برابشبو، تروما را نباید تنها در خاطره بزرگسالان جستوجو کرد؛ کودکان با چشمانی خیره به خلأ، بیاختیاری ادرار و ترس از غریبهها، همچنان در همان لحظات کشتار زندگی میکنند. در شلفاطیه، وحشت حتی با ورود تیمهای امدادی فروکش نکرده؛ کودکان، امدادگران را مسلحانی میبینند که برای کشتار دوباره بازگشتهاند. «آیه» دختربچه ششساله، در آغوش لرزان پدرش از وحشت میلرزید و گریه میکرد؛ پدریکه برای نجات او از گلولههای تروریستها، ساعتها روی او روی زمین دراز کرده بود تا سپر او شود. آیه زنده ماند اما امنیت روحی و روانیاش را از دست داده. پدرش که دیگر به هیچ آرامبخشی پاسخ نمیدهد، در برابر پیشنهاد کمک ما فریاد میزند: «کمک شما را نمیخواهم؛ اعضای خانوادهام را بازگردانید! آیه چگونه میتواند آنچه دیده فراموش کند؟!» درمورد دیگر، «لیلا» که شاهد متلاشیشدن سر «یوسف» همکلاسیاش بود، یکسالونیم است که توان غذاخوردن ندارد؛ میگوید با هر لقمه، تصویر متلاشیشده مغز همکلاسیاش در ذهنش زنده میشود. اینها نه واکنش به حادثهای گذرا که نشانههای زخمی عمیقاند که باگذشتزمان، نه درمان که زندهتر میشوند. یکی از تلخترین ابعاد این فاجعه، سرنوشت پیکر قربانیان است. خانوادهها روزها برای برداشتن اجساد عزیزانشان منتظر میماندند، هر تلاشی برای نزدیکشدن به جسد، بهمعنای هدفقرارگرفتن بود. «خالد» از اهالی بانیاس روایت میکند خانوادهاش مجبور شدند پیکر برادرش را در پتویی بپیچانند و تحتعنوان «وسایل منزل» از خانه خارج کنند. او از مراجعه به بیمارستان برای گواهی فوت امتناع کرده بود، زیرا میدانست جسد برادرش به وی بازگردانده نخواهد شد. او دیده بود که عناصر مسلح برای پنهانکردن شمار واقعی قربانیان، چندین جسد را در یک کاور قرار داده و تنها نام یکنفر را بر آن مینوشتند. خانوادهها از شناسایی و انتقال رسمی اجساد منع میشدند و بسیاری پیکرها بدون هیچ هویتی در گورهای جمعی دفن میشدند. بهگفته او، جمعآوری اجساد از خیابانها تنها زمانی آغاز شد که سازمان ملل خواستار بازدید از مناطق آسیبدیده گشت. فاجعه با قتلعام و دفن در گورهای جمعی پایان نیافت. «دلال» که سه عضو خانوادهاش را از دست داده، روایت میکند افراد مسلح پس از قتل اعضای خانوادهاش، برای مثلهکردن پیکرها دوباره به خانهاش بازگشتند. «رزان» از جبله از سرنوشت اجساد رهاشده در خیابانها گفت؛ پیکرهایی که خانوادههایشان از ترس، جرئت نزدیکشدن به آنها را نداشتند و شبها یا طعمه سگهای ولگرد میشدند یا با وسایل آتشبازی توسط عناصر مسلح منفجر شده و دربهترینحالت، به پشت خودروها بسته شده و در خیابانها کشیده میشدند. در مختاریه، صنوبر و برابشبو، مرگ تنها عزیزان را نربود، بلکه حق سوگواری و وداع را نیز از بازماندگان سلب کرد. گورستانها از ترس عناصر مسلح، پذیرش قربانیان را رد کردند؛ ازاینرو، زمینهای بینامونشان در اطراف مختاریه به گورهای جمعی بدل شدند و بیش از ۱۸۰نفر از اهالی روستا بدون سنگقبر و بینامونشان در خود جای دادند. در صنوبر، وضعیت وخیمتر بود و خانوادهها ناچار شدند پیکر عزیزانشان را در حیاط خانههای خود دفن کنند. دراینمیان، بازماندگان حتی از داشتن کوچکترین یادگاری نیز محروم شدند. لباسها، وسایل ارزشمند و تلفنهای همراه غارت شد تا هیچ اثری از رفتگان باقی نماند. زنی از جبله با اندوه میگوید تنها بازمانده از پسرش، خاطره دوساعت درآغوشگرفتن او پیش از دفنش بود؛ چراکه حتی عکسهای او نیز با ربودن تلفنش، برای همیشه نابود شده بودند. مختاریه، اکنون روستایی بهرنگ خاکستری است؛ خانههایی با آثار سوختگی و زنانی سیاهپوش که سکوتشان جای فریادهای سال گذشته را گرفته است. در صنوبر، خیابانها ظاهراً دوباره جان گرفتهاند، اما بازگشت زندگی بهمعنای بازگشت آرامش نیست. در بانیاس ترس هنوز در نگاهها موج میزند و سکوتی ناشی از وحشت مردم را فراگرفته است، بیم از فقدان و ازدستدادن همچنان بخشی از زندگی روزمره مردم است. اوضاع در عینالعروس با دیگر مناطق فرق میکند. مردم اینجا میگویند، عناصر مسلح خانهها را ٖآتش نزدند یا کشتار در خانهها صورت نگرفت، آنها بهدنبال اسناد مالکیت خانهها و اراضی بودند، بههمیندلیل قربانیان در مزارع کشتار و همانجا دفن میشدند، ازاینرو، بسیاری از خانوادهها هنوز از محل دفن عزیزانشان اطلاعی ندارند. ترس از تکتیراندازانی که بنابر این شهادتها همچنان در منطقه حضور دارند، جستوجوی اجساد را دشوار کرده است. ازسویدیگر، رنج بازماندگان تنها روانی نیست. تصرف زمینهای کشاورزی و ازدسترفتن نانآوران خانواده، بهویژه زنان را با بار اقتصادی تازهای روبهرو کرده است. خانهای که مرد آن کشته شده، دیگر فقط خانه یک خانواده داغدار نیست؛ خانهای است که آینده اقتصادیاش نیز با همان گلولهها فرو ریخته است. شلفاطیه پس از کشتار به تصویری از یک «شهر ارواح» تبدیل شده است. مغازهها، داروخانهها و ماشینآلات کشاورزی سوخته یا غارت شدهاند و حتی ورود پزشکان و امدادگران نتوانست مردم را از خانههایشان بیرون بکشد. این جمله شاید خلاصه وضعیت اکنون ساحل باشد: مرگ برای بسیاری پایان یک حادثه نبوده؛ بلکه به وضعیتی دائمی تبدیل شده است.