برای خیلیها، جاده صرفاً نواری باریک از آسفالت است برای گذر و رسیدن به مقصد؛ اما برای او، تمام زندگی در همین «راه» معنا پیدا میکند. چرخاندن غربیلک غولهای آهنی در گردنههای مهآلود و پیچهای نفسگیر جادهها کاری که دههها شغلی انحصاراً مردانه انگاشته میشد، امروز زیر دستان مصمم و جسور بانویی میچرخد که برای تصاحب این جایگاه، سنگینترین تاوانها را پرداخته است؛ از تنبیههای سخت در ۱۸سالگی و تندادن به ازدواجی که تنها امیدش همراهی برای گرفتن گواهینامه بود، تا سکوت سرد و پنجسال قهر پدر. مرضیه نوروزی، با یک دهه سابقه مداوم در سختترین خطوط جادهای کشور، نماد ارادهای پولادین است؛ بانویی که درطول ۱۰سال جادهپیمایی شبانهروزی، کارنامهای درخشان و پاک از هرگونه تصادف، خطا یا حتی یک خط و خش بر بدنه اتوبوسش بهثبت رسانده است. در ادامه، گفتوگوی جذاب با این بانوی خستگیناپذیر جادهها را میخوانید.
عشق به غولهای آهنی از کجا ریشه گرفت؟ چطور شد که مسیر زندگیتان به جاده ختم شد؟
این عشق از همان روزهای کودکی و در رکاب پدرم در جانم ریشه دواند. پدرم راننده پایه یک بود؛ هم تریلی میراند و هم اتوبوس. ما هشت خواهر و برادر بودیم و پدرم درطول هفته نوبتی ما را با خود به جاده میبرد. در همان سفرها و در همنوایی با صدای پرقدرت موتور دیزل بود که دلم برای جاده پر کشید. بااینحال، پدرم هرگز اجازه نمیداد دستمان به فرمان برسد و فقط برای نظافت یا کارهای جانبی ماشین از ما کمک میگرفت. در میان تمام فرزندان، هیچکدام پیگیر این حرفه نشدند، اما تمام هوش و حواس من پیش مهارت و دستفرمان پدرم جا مانده بود. من رانندگی با سنگین را پیش از آنکه پشت فرمان بنشینم، تنها با نگاهکردن و تمرکز چشمی آموختم.
اولین قدم را چطور برداشتید؟ واکنش خانواده چطور بود؟
بهمحض اینکه ۱۸ساله شدم، پنهانی و دور از چشم پدرم برای گواهینامه ثبتنام کردم. جلسه سوم، فقط باتکیهبر همان تجربههای بصری، بدون هیچ کلاس اضافهای در آزمون پایه دو قبول شدم! اما خوشحالیام کوتاه بود؛ وقتی گواهینامه به خانه رسید و پدرم فهمید، کتک مفصلی خوردم که چرا سراغ رانندگی رفتهام. پدرم بهشدت تعصب داشت و هرگونه فکر کردن به گواهینامه پایه یک را برای من قدغن کرده بود.
مسیر رسیدن شما به گواهینامه پایه یک مثل یک رمان پر از فراز و نشیب است؛ چطور گذشت؟
شاید باورش دشوار باشد، اما من حتی تن به ازدواج دادم به این امید که همسرم با من همراهی کند تا بتوانم پشت فرمان ماشین سنگین بنشینم؛ اما متأسفانه او هم از مخالفان سرسخت شد. سالها گذشت تا اینکه بعد از جدایی از همسرم، نخستین تصمیمی که گرفتم رفتن بهدنبال رویای دیرینهام یعنی پایه یک بود. وقتی سرانجام کارت گواهینامه پایه یک را گرفتم و وارد این کار شدم، پدرم از شدت ناراحتی ۵ سال تمام با من قطع رابطه کرد؛ ۵ سال قهرِ مطلق و بیخبری! بااینوجود، در اوج تنهایی و زیر بار تمام سختیها و قضاوتها، پا پس نکشیدم و ایستادم.
امروز نگاه پدر و مادرتان به کار شما چیست؟
خوشبختانه وقتی دیدند در این کار توانمند و ثابتقدم هستم، نگاه پدرم ۱۸۰درجه تغییر کرد. امروز پدرم سرشار از غرور است و با ذوق فراوان به همه میگوید: «دخترم راننده اتوبوس است.» اما مادرم مثل همه مادرها، هنوز با شنیدن هر خبر تصادفی در اخبار دلش میلرزد و دلواپس میشود که مبادا برای من اتفاقی افتاده باشد.
دخترانتان چطور؟ آیا آنها هم راه مادر را میروند؟
من دو دختر دارم که ابداً به دنیای ماشینهای سنگین علاقه ندارند و همیشه ساز مخالف میزنند. حتی دوران مدرسه، از گفتن شغل من معذب بودند و میگفتند مادرمان مربی آموزشگاه رانندگی است! بارها پیشنهاد دادم بیایند مکانیکی، برق خودرو یا کارهای فنی اتوبوس را یاد بگیرند، اما با خنده میگویند اینها علایق و دنیای خودت است نه ما!
ورود اولیه بدون سابقه به ترمینال مسافربری چطور رقم خورد؟
روزی که دفترچه کارم صادر شد، وارد ترمینال شدم. همان روز اول سرویس خط «اصفهان-مشهد» را پیش پایم گذاشتند و گفتند عصر حرکت کن! جا خوردم و گفتم: «من تابهحال عملاً پشت فرمان اتوبوس مسافربری ننشستهام!» مسئول شرکت گفت: «سواری که راندهای؟ قلقش مثل همان است، فقط جلوی مسافرها چیزی بروز نده که اولینبار است!» عصر همان روز، کلیدها و کارکرد دکمههای پنل داشبورد را در چند دقیقه نشانم دادند. با دلهره و استرسی وصفناپذیر پشت فرمان نشستم و راهی مشهد شدم. در میانه راه، کمکرانندهای که همراهم بود وقتی تسلط مرا دید، گفت: «خیلی مسلطی!» کار به جایی رسید که از سرویس سوم به بعد، با خیال کاملاً آسوده در جعبه خواب میرفت و استراحت میکرد. یک ماهی طول کشید تا ترسم کامل بریزد و امروز ۱۰ سال است که شب و روز در جادهها میرانم؛ بدون اینکه حتی یک خط روی بدنه اتوبوس بیفتد یا حادثهای رخ دهد.
تعامل با شرکتها، رانندگان مرد و نگاه مسافران چطور بوده است؟
خوشبختانه شرکتها و تعاونیها نگاه منفی نداشتند و استقبال کردند. همکاران مرد، پلیسراه و مسافران همیشه نهایت احترام را میگذارند. تابهحال سابقه نداشته مسافری بهدلیل زن بودن راننده سوار نشود؛ نهایتاً ابتدا شوخی ملایمی میکنند، اما درطول مسیر وقتی با اشتیاق عکس و استوری میگیرند، در آینه لبخند میزنم. خوشبختانه امروز تعداد بانوان فعال در ناوگان ماشینهای سنگین بسیار زیاد شده و گمان میکنم به حدود ۳۰۰نفر رسیده باشد.
در جادهها چقدر اهل مدارا هستید؟ با رفتارهای پرخطر خودروهای سواری چطور برخورد میکنید؟
در جاده پایبند به قوانین خودم هستم؛ مثلاً اگر آسفالت چالهچوله و دستانداز تندی داشته باشد، هرگز اتوبوس و مسافران را به خطر نمیاندازم و فدای عجله سواریها نمیکنم، حتی اگر مدام بوق و چراغ بزنند. بارها سواریها لجبازی کرده و ناگهان جلوی اتوبوس ترمز زدهاند، اما من همیشه تسلط و خونسردیام را حفظ میکنم و خودرو را کاملاً مهار میکنم تا متوجه شوند کنترل یک خودروی سنگین چند تُنی جای بازی و شوخی نیست.
بزرگترین چالشها و تلخیهای این شغل چیست؟
بههمریختگی خواب شبانه و برنامههای زندگی، خرابیهای غیرمنتظره اتوبوس در برف و یخبندان و از همه سختتر، کمصبری برخی مسافران. متأسفانه وقتهایی که خودرو نقص فنی پیدا میکند یا بهدلیل شرایط بحرانی جوی متوقف میشویم، بعضی مسافران درک نمیکنند که این مسئله دست راننده نیست و با گلایه و پرخاش، اعصاب راننده را خرد میکنند.
کلام آخر و خط قرمزی که میخواهید برای ورود به این حرفه ترسیم کنید:
این شغل جای چشموهمچشمی، رقابت و تبِ زودگذر نیست. رانندگی ماشین سنگین یک شوخی یا نمایش نیست و هیچکس نباید صرفاً از سر هیجان یا خودنمایی وارد این جادهها شود؛ چراکه پای جان مسافران در میان است و جاده مجالی برای آزمونوخطا نمیدهد. از خانمهای علاقهمند خواهش میکنم اگر عشق خالص این کار در تاروپودشان نیست، وارد نشوند تا زحمات و آبروی چندینساله زنان این عرصه مخدوش نشود. ما زنانی که این مسیر را گشودهایم، باید بسیار سرسخت، متین و خویشتندار باشیم. از جامعه و مردم نیز انتظار دارم به یک بانوی راننده ماشین سنگین با عینک تردید یا قضاوتهای ناروا نگاه نکنند؛ جاده جولانگاه غیرت، شرف و رزق حلال است و ما برای هر بند از احترامی که امروز داریم، با تمام وجود تاوان پرداختهایم.
وحید حاجسعیدی