آخرین خبرها
خبرهای پربیننده
در ذهنم، قلکی از کلمات و استعاره‌ها دارم
کد خبر: 407340 | تاریخ مخابره: 1405 سه‌شنبه 12 آبان - 07:24

زینب رخشانی؛ نویسنده «پدر صبر»:

در ذهنم، قلکی از کلمات و استعاره‌ها دارم

امین کردبچه چنگی ادبیات داستانی شهرستان‌ها در سال‌های اخیر شاهد حضور نسل تازه‌ای از نویسندگان جوان بوده که باتکیه‌بر تجربه‌های زیسته و آموزش در انجمن‌های ادبی، آثار قابل‌توجهی خلق می‌کنند. رونمایی از نخستین کتاب داستان «زینب رخشانی»؛ نویسنده ۲۰‌ساله پاکدشتی، در حاشیه برگزاری نشست هفتگی انجمن ادبی «مشتاق» به‌سرپرستی و مدیریت دکتر «قنبرعلی کرمانی (کلام)» بهانه‌ای شد تا با او درباره مسیر نوشتن، شکل‌گیری ایده کتاب و تجربه‌هایش گفت‌وگو کنیم.

خودتان را معرفی کنید و بگویید از چه‌زمانی نوشتن را شروع کردید؟
زینب رخشانی هستم (متولد ۱۳۸۵). نوشتن را از زمانی شروع کردم که کلاس هفتم بودم؛ یعنی سال ۱۴۰۰. درآن‌سال در مسابقه‌ای شرکت کردم و توانستم رتبه اول استانی را در انشانویسی به‌دست بیاورم. از همان‌جا فهمیدم نوشتن چقدر برایم جذاب است و تاچه‌اندازه می‌تواند با روحیه و علایقم سازگار باشد. آن موفقیت باعث شد نگاهم به نوشتن تغییر کند و متوجه شوم که می‌توانم این علاقه را جدی‌تر دنبال کنم. پیش‌ازآن، بیشتر برایم در قالب فعالیت‌های مدرسه‌ای معنا داشت؛ اما پس ‌از آن مسابقه، احساس کردم این توانایی می‌تواند به مسیری فراتر از انشانویسی تبدیل شود.

 

چطور با محمودرضا پیرهادی آشنا شدید و ایشان چه تأثیری بر مسیر شما داشتند؟
وقتی وارد عرصه نویسندگی شدم، با ایشان آشنا شدم و استادم شدند. در دوران شاگردی، مهم‌ترین توصیه‌ای که به من کردند این‌بودکه نوشتنم باید از روی عشق و علاقه باشد؛ یعنی نباید برای کسب شهرت، مطرح‌شدن در گوگل یا درآمد به‌سراغ نویسندگی بروم. تأکید ایشان این‌بودکه باید با علاقه واقعی بنویسم و خودِ نوشتن برایم اهمیت داشته باشد. من هم واقعاً آن‌قدر به نویسندگی و بازی‌ با کلمات علاقه داشتم که توانستم این کتاب را بنویسم. البته این کتاب را درهمان‌سال ۱۴۰۰؛ یعنی پیش‌ازآنکه شاگرد استاد پیرهادی شوم، نوشته بودم. وقتی شاگرد ایشان شدم، داستان را خواندند و گفتند استعداد این‌کار را دارم. استاد پیرهادی بسیار ریزبین بودند و در بررسی نوشته‌هایم سخت‌گیری زیادی داشتند. تقریباً هیچ متنی نبود که به ایشان ارائه کنم و بدون ایرادگرفتن از آن عبور کنند. همین سخت‌گیری‌ها باعث شد بیشتر دقت کنم و به نقاط ضعف نوشته‌هایم توجه داشته باشم. نقدهای ایشان نقش مهمی در جدی‌ترشدن مسیر نویسندگی‌ام داشت. البته به‌اعتقاد من؛ هر کتابی ممکن است ایرادهایی داشته باشد و کتاب من هم از این قاعده مستثنا نیست؛ اما فکر می‌کنم اثر خوبی نوشته شد. مهم‌ترازآن، تجربه‌ای بود که در جریان نوشتن و انتشار این کتاب به‌دست آوردم.

 

ایده اولیه کتاب از کجا آمد و چقدر بر واقعیت استوار است؟
ایده اولیه داستان کاملاً از واقعیت برگرفته شده و فقط اسم اشخاص را تغییر داده‌ام؛ یعنی نام اصلی شخصیت داستان چیز دیگری بود. شخصیت اصلی داستان، هنوز زنده است. وقتی داستان زندگی‌اش را برایم تعریف می‌کرد، با خودم فکر کردم چرا وقتی این زندگی تااین‌اندازه فرازونشیب دارد و انسانی می‌تواند درباره صبر و تحملش چنین تجاربی داشته باشد، آن‌را ننویسم؟ احساس کردم این زندگی ظرفیت تبدیل‌شدن به داستان را دارد و می‌تواند برای مخاطب هم جذاب و تأمل‌برانگیز باشد. همین باعث شد تصمیم بگیرم روایت او را به‌شکل یک اثر داستانی بنویسم. شروع کردم به نوشتن و تلاش کردم داستان را تا پایان پیش ببرم.

 

روند نوشتن کتاب چقدر طول کشید و دراین‌مسیر چه تغییراتی در ذهنیت شما ایجاد شد؟
حدود دو تا سه‌سال شاگرد استاد پیرهادی بودم و نوشتن این کتاب هم تقریباً دوسال طول کشید. این نخستین کتابی بود که از من به چاپ رسید و طبیعتاً تجربه انتشار آن برایم اهمیت زیادی داشت. وقتی نسخه چاپ‌اول را گرفتم و شروع به خواندن کردم، مدام متوجه ایرادهایی می‌شدم که پیش‌تر به آن‌ها توجه نکرده بودم. با خودم ‌گفتم چرا این‌قسمت هنوز اشکال دارد یا چرا این‌بخش را به‌شکل دیگری ننوشته‌ام. این اتفاق باعث شد متوجه شوم که نگاه نویسنده به اثر خودش، پس از انتشار و فاصله‌گرفتن از فرایند نوشتن، می‌تواند تغییر کند. به‌مرور فهمیدم چون این کتاب نخستین تجربه من است، به شناخت بهتر ضعف‌هایم کمک کرده و باعث شده کتاب دومم که هنوز به چاپ نرسیده، قوی‌تر از این اثر باشد. ایرادهایم دراین‌کتاب مشخص شد و متوجه شدم در چه بخش‌هایی باید بیشتر تمرین کنم و چه نکاتی را در نوشته‌هایم تغییر بدهم. بعضی از آدم‌ها فکر می‌کنند نویسندگی فقط نوشتن انشایی ساده یا بازی‌کردن با چندکلمه است؛ درحالی‌که این‌طور نیست و پیچیدگی‌های زیادی دارد. نویسنده باید نکته‌بین باشد، جزئیات را ببیند و بتواند از اتفاقات کوچک پیرامونش معنا و روایت استخراج کند. گاهی یک نکته ظریف می‌تواند در شکل‌گیری یک داستان نقش مهمی داشته باشد.

 

چقدر خودتان را مقید کردید به نوشتن همیشگی که بخشی از روند زندگی‌تان شود؟
معمولاً با کلمات بازی می‌کنم. در ذهنم یک قلک کلمات دارم و بعضی واژه‌ها؛ به‌ویژه استعاره‌های خاص و ترکیب‌هایی را که برایم جذاب هستند، در آن نگه می‌دارم تا در زمان مناسب از آن‌ها در نوشته‌هایم استفاده کنم. کلمات ظرفیت‌های زیادی دارند و هرکدام می‌توانند در جایگاه مناسبی معنای متفاوتی پیدا کنند. برای‌همین سعی می‌کنم به واژه‌هایی که می‌شنوم یا می‌خوانم، توجه داشته باشم و آن‌ها را در ذهنم نگه دارم. این‌شیوه به من کمک می‌کند هنگام نوشتن، انتخاب‌های بیشتری داشته باشم و بتوانم با کلمات ارتباط بهتری برقرار کنم. مطالعاتم هم بیشتر شامل کتاب‌های دوستانم است؛ به‌ویژه دوستانی که در کافه مهر‌و‌ماه هستند. اکنون بیشتر تمرین می‌کنم؛ تااینکه صرفاً به خواندن بپردازم. احساس می‌کنم تمرین مداوم نوشتن برایم اهمیت زیاد دارد و کمک می‌کند توانایی‌ام را در استفاده از کلمات و ساختن روایت تقویت کنم.

 

به‌نظر شما وجود کتاب در زندگی آدم‌های کم‌حوصله چقدر ضروری‌ست و چرا اصلاً باید کتاب در زندگی ما وجود داشته باشد؟
حقیقتاً خودم آدم بی‌حوصله‌ای بودم؛ این‌را جداگانه و بدون اغراق می‌گویم. در جامعه هم کمترکسی را می‌بینم که کتاب در دست داشته باشد و با علاقه سراغ خواندن کتابی ۲۰۰‌صفحه‌ای برود. خیلی‌ها حوصله دنبال‌کردن یک متن طولانی را ندارند و ترجیح می‌دهند سراغ محتواهایی بروند که در مدت کوتاه‌تری آن‌ها را سرگرم می‌کند. بااین‌حال، به‌نظرم یک نویسنده باید متن را به‌شکلی بنویسد که وقتی مخاطب دو صفحه اول را می‌خواند، کنجکاو شود صفحات بعدی را هم دنبال کند. نویسنده باید بتواند ذهن مخاطب را درگیر داستان کند و به او انگیزه بدهد دوباره به‌سمت کتاب برگردد. اگر داستان از ابتدا کشش لازم را داشته باشد، مخاطب کم‌حوصله نیز ممکن است به خواندن ادامه آن علاقه‌مند شود.

 

به‌نظرتان کتاب شما این ویژگی را دارد؟
بله؛ فکر می‌کنم کتاب من هم این ویژگی را دارد و می‌تواند مخاطب را با خودش همراه کند.

 

چه ویژگی‌های شاخصی در اثرتان وجود دارد که خودتان خیلی دوستش دارید؟
دراین‌کتاب یک عشق نافرجام وجود دارد. شخصیت داستان تصور می‌کرد که هیچ‌وقت دیگر عشقش را نمی‌بیند؛ اما پس از گذشت چندین‌سال دوباره با او روبه‌رو می‌شود. این‌بخش از داستان برایم جذابیت خاصی دارد؛ چون با نوعی انتظار و مواجهه دوباره پس‌ازسال‌ها همراه است. در‌کنار‌آن، شخصاً به صبر اعتقاد زیادی دارم و ازاین‌رو، اسم کتابم را «پدر صبر» گذاشتم. شخصیت اصلی داستان، پدری‌ست که دخترش را در آتش‌سوزی به‌همراه نوه‌اش از دست داده؛ اما با وجود چنین اتفاق تلخی صبر کرده. او در ادامه زندگی، همسرش را از دست داده و برادرش را نیز. هرکدام از این اتفاقات به‌تنهایی می‌توانست انسان را از پا دربیاورد؛ اما این شخصیت توانسته با وجود همه این فقدان‌ها به زندگی ادامه دهد. به‌نظرم او می‌توانست در برابر این‌حجم از اتفاقات تسلیم شود؛ اما همچنان صبر و ایستادگی کرده. نکته کلیدی کتاب من صبرکردن است؛ اینکه انسان درمواجهه‌با دشواری‌ها و فقدان‌های زندگی چگونه می‌تواند خودش را حفظ کند و مسیرش را ادامه دهد.

 

از چه‌زمانی به‌این‌مقوله متمرکز شدید و چشمتان صبر را بیشتر در موضوعات پیرامون دید؟
شخصاً به اطرافیانم نگاه می‌کردم و رفتارهایشان را می‌دیدم. متوجه می‌شدم بعضی‌افراد عجول‌اند و درمقابل، بعضی در برابر شرایط دشوار، صبر و پایداری بیشتری دارند. همین تفاوت‌ها باعث شد بیشتر به مفهوم صبر فکر کنم. شخصیتی که در‌این‌اثر نوشته‌ام، بیش‌ازحد معمول صبور بوده و هست؛ چون خوشبختانه هنوز زنده است. وقتی زندگی او و اتفاقاتی را که از سر گذرانده بررسی کردم، احساس کردم با شخصیتی جالب و متفاوت روبه‌رو هستم. کسی‌که توانسته با وجود این‌همه سختی، تحمل کند و زندگی‌اش را ادامه دهد. برای من این‌موضوع اهمیت داشت که فقط مجموعه‌ای از اتفاقات تلخ را روایت نکنم؛ بلکه نوع مواجهه یک انسان با این اتفاقات را هم نشان بدهم. همین ویژگی باعث شد مفهوم صبر به محور اصلی داستان تبدیل شود.

 

موضوعات پیرامون این قصه چقدر روی قلم شما تأثیر گذاشت و چقدر سعی کردید این تأثیرپذیری را مدیریت کنید تا از بیرون تصویر بگیرید؟
حقیقتاً سعی کردم داستان را به‌شکلی بنویسم که در آینده برای خودم مشکلی ایجاد نکند؛ به‌ویژه اگر اطرافیان آن شخص، کتاب را بخوانند. تمام تلاشم این‌بودکه اثر براساس واقعیت نوشته شود؛ اما درعین‌حال برخی تغییرات جزئی را در آن ایجاد کردم. برای‌مثال، کوچه‌وخیابان و شهری را که اتفاقات در آن رخ داده بود تغییر دادم و اسم و فامیل اشخاص را نیز به‌شکل دیگری نوشتم. با وجود این تغییرات، اصل اتفاقات و جزئیات زندگی شخصیت تاحدامکان حفظ شده. درواقع، کتاب من کاملاً براساس واقعیت نوشته شده و تغییرات بیشتر برای حفظ حریم شخصی افراد بوده است. وقتی نویسنده درباره زندگی واقعی یک انسان می‌نویسد، باید نسبت به آنچه روایت می‌کند حساسیت بیشتری داشته باشد. من هم تلاش کردم ضمن وفاداری به اتفاقات واقعی، از ایجاد مشکلات احتمالی برای شخصیت اصلی و اطرافیانش جلوگیری کنم.

 

در اطرافتان، چقدر آدم کتاب‌خوان وجود دارد و چقدر سعی می‌کنید در کتاب‌خواندن دیگران تأثیر بگذارید و کتاب معرفی کنید؟
یک صفحه اینستاگرامی راه‌اندازی کرده‌ام که در آن فعالیت دارم و می‌کوشم مخاطبان فضای مجازی را به کتاب‌خواندن جذب کنم. هدفم این‌است‌که بتوانم کتاب‌خواندن را برای آن‌ها شیرین‌تر و جذاب‌تر کنم و نشان بدهم دنیای کتاب‌ها چقدر می‌تواند سرگرم‌کننده و آموزنده باشد. در محیط کاری خودم هم تجربه جالبی داشته‌ام. دونفر از همکارانم پیش‌ازاین اصلاً حوصله کتاب‌خواندن نداشتند و حتی از کتاب متنفر بودند؛ اما از وقتی با دنیای کتاب‌ها و جذابیت‌هایش آشنا شدند، به‌سمت مطالعه آمدند. همان کنجکاوی و هیجانی که در داستان وجود دارد، می‌تواند مخاطب را به خواندن ترغیب کند. ازطرفی، کتاب، درس‌ها و تجاربی به انسان می‌دهد که ممکن است در زندگی روزمره به‌سادگی با آن‌ها روبه‌رو نشود. وقتی افراد متوجه این ظرفیت‌ها شوند، احتمال بیشتری دارد که به مطالعه علاقه‌مند شوند.

 

کتاب می‌تواند با فضای مجازی رقابت کند؟
فضای مجازی پدیده‌ای‌ست که درلحظه دردسترس ما قرار دارد؛ اما کتاب مقوله‌ای‌ست که اگر بخواهیم به آن بپردازیم، باید در برنامه‌ریزی خودمان زمانی را به آن اختصاص دهیم. امروزه همه ما به‌نوعی کتاب مجازی می‌خوانیم یا گزیده‌ای از کتاب‌ها را در فضای مجازی دنبال می‌کنیم؛ اما بیشترشدن استفاده ازاین‌فضا توسط کاربران، کتاب را به حاشیه می‌برد. بعضی از نویسندگان بیشتر سراغ انتشار کتب الکترونیکی رفته‌اند و آثارشان را در فضای مجازی قرار داده‌اند؛ اما گاه کاربر با خودش می‌گوید حوصله خواندن این متن را ندارم و سراغ سرگرمی یا محتوای دیگری می‌رود؛ درنتیجه ممکن است اصلاً وارد دنیای آن کتاب نشود. به‌نظرم اگر برای معرفی و خواندن کتاب، کارگاه‌هایی برگزار شود یا کتابخانه‌ها فعالیت‌های بیشتری داشته باشند، مخاطب ارتباط شیرین‌تری با کتاب برقرار می‌کند؛ مطالعه می‌تواند از یک فعالیت صرفاً فردی به تجربه‌ای جذاب‌تر تبدیل شود. کتاب صوتی هم به‌نظرم همین وضعیت را دارد. احساس می‌کنم مخاطب با گوش‌دادن به کتاب صوتی می‌تواند ارتباط خوبی با محتوای اثر برقرار کند و دربعضی‌موارد آن‌را بهتر متوجه شود. درمجموع، فکر می‌کنم برای نزدیک‌کردن مردم به کتاب باید شیوه‌های مختلف مطالعه را جدی گرفت و شرایطی فراهم کرد که افراد با علاقه بیشتری به‌سراغ آن بروند.

 

آمدن به انجمن و شرکت در جلسات چقدر روی نوشتن شما تأثیر گذاشت؟
آن‌زمان‌که به انجمن می‌آمدم، نویسندگان زیادی حضور داشتند که ازجمله آن‌ها استاد پیرهادی بود که سخت‌گیرترین استادم محسوب می‌شد. اوایل که سن کمتری داشتم، با خودم می‌گفتم استاد پیرهادی چقدر سخت می‌گیرند! تقریباً نمی‌شد متنی به ایشان بدهم و ایشان از آن ایراد نگیرند؛ اما همین سخت‌گیری‌ها باعث شد به‌مرور متوجه جزئیاتی شوم که پیش‌ازآن به آن‌ها توجه نمی‌کردم. در اواخر دوره شاگردی، خود استاد گاه به من می‌گفتند احساس می‌کنم تو قبلاً استاد دیگری داشتی و به من نگفتی؛ چون نوشتنت فراتر از چیزی‌ست‌که تصور می‌کنم. حتی بعضی وقت‌ها حرف‌هایی می‌زدم و استاد پیرهادی می‌پرسیدند این مطالب را از کجا می‌آوری و چطور درباره آن‌ها می‌دانی؟ حضور در انجمن و ارتباط با نویسندگان دیگر برایم تجربه مهمی بود. این‌جلسات کمک کرد نوشته‌هایم را درمعرض نقد قرار بدهم و از زاویه نگاه افراد دیگر هم به کارم توجه کنم. به‌نظرم چنین فضایی برای کسی‌که می‌خواهد نویسندگی را جدی دنبال کند، بسیارتأثیرگذار است.

 

چه چیزی در جنس نوشته‌های محمودرضا پیرهادی برای شما جذاب است؟
جنس نوشته‌های آقای پیرهادی را دوست دارم. از آن جنس آثاری‌ست که با روزگار ما غریبه نیست و آدم می‌تواند شخصیت‌هایش را در زندگی روزمره خودش پیدا کند. وقتی آثارشان را می‌خوانم، احساس می‌کنم آدمی را که در داستان حضور دارد، می‌توانم در خانه خودم و میان پدر، خواهر و برادر یا اطرافیانم ببینم. شخصیت‌هایی که وی نوشته، به زندگی واقعی نزدیک هستند و این ویژگی باعث می‌شود مخاطب بتواند با آن‌ها ارتباط برقرار و تجربه‌هایشان را لمس کند. مثلاً وقتی کتاب «آسمان آبی برای چشمان من کم است» را خواندم، واقعاً احساس کردم خودم همان شخصیتی هستم که در کتاب روایت شده. این نزدیکی شخصیت‌ها به تجربه‌های شخصی مخاطب، یکی از ویژگی‌هایی‌ست که در نوشته‌های محمود پیرهادی برایم جذابیت زیادی دارد.

ارسال دیدگاه شما

بالای صفحه