کد خبر:
407134
| تاریخ مخابره:
1405 سهشنبه 10 شهريور -
21:17
از شطرنج برژینسکی تا تله هرمز؛ وقتی آمریکا بازی را میبازد!
در میانه یکی از پیچیدهترین بحرانهای ژئوپلیتیکی سالهای اخیر، جنگ آمریکا و ایران از یک رویارویی نظامی فراتر رفته و به آزمونی برای قدرت، محاسبه و آینده نظم منطقهای و حتی جهانی تبدیل شده است؛ جاییکه آنچه در میدان نبرد رخ میدهد، تنها بخشی از معادلهای است که پیامدهای آن میتواند بسیارفراتر از خاورمیانه امتداد پیدا کند.
مسئله جنگ آمریکا و ایران را نمیتوان صرفاً با شمار حملات، میزان خسارت به زیرساختهای نظامی یا برتری هوایی و فناوری آمریکا سنجید. مسئله اصلی در سطحی بالاتر قرار دارد: آیا ایالاتمتحده توانسته قدرت نظامی خود را به یک نتیجه سیاسی و ژئوپلیتیکی پایدار تبدیل کند؟ این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که جنگ از یک عملیات کوتاه و تعیینکننده به رویارویی فرسایشی کشیده شده، تنگه هرمز به مرکز ثقل بحران تبدیل شده و واشنگتن با مسئلهای دشوارتر از آغاز جنگ روبهرو شده است: چگونه باید از جنگی خارج شود که هنوز نتیجه سیاسی موردانتظار را برایش بههمراه نیاورده است؟ بهگزارش قبس زعفرانی (فارس)؛ رویترز در اوت ۲۰۲۶ از گرفتارشدن ترامپ در جنگی خبر داد که خروج روشنی برای آن دیده نمیشود و تأکید کرد مذاکرات برای پایان جنگ و حل مسئله تنگه هرمز با موانع جدی روبهروست. درایننقطه، بازخوانی دیدگاه «زبیگنیو برژینسکی» اهمیت پیدا میکند؛ استراتژیستی که نزدیک به سهدههپیش، مسئله ایران را نه صرفاً بهعنوان یک «هدف نظامی»، بلکه در چارچوب رقابت بزرگ قدرتها در اوراسیا تحلیل کرده بود. برژینسکی در کتاب The Grand Chessboard، اوراسیا را صفحه اصلی رقابت قدرتهای بزرگ میدانست و توصیه میکرد واشنگتن باید مانع شکلگیری ائتلافی شود که بتواند موازنه قدرت در اوراسیا را بهضرر آمریکا تغییر دهد. یکی از هشدارهای مهم او، خطر شکلگیری نوعی ائتلاف میان چین، روسیه و ایران بود؛ ائتلافی که لزوماً ایدئولوژیک نبود، اما میتوانست برپایه منافع مشترک و نارضایتی از سلطه آمریکا شکل بگیرد؛ بنابراین، مسئله جایگاه ایران در معماری قدرت اوراسیاست. هر سیاستی که بهجای جداکردن ایران از روسیه و چین، باعث نزدیکترشدن تهران به آنها شود، در منطق برژینسکی میتواند شکستی ژئوپلیتیکی برای واشنگتن باشد. موقعیت جغرافیایی ایران اهمیت تعیینکنندهای دارد. ایران در محل اتصال خلیجفارس، آسیایمرکزی، قفقاز، دریای عمان و مسیرهای ارتباطی شرق و غرب قرار گرفته است؛ بنابراین تضعیف نظامی ایران بهمعنای حذف آن از معادله اوراسیا نیست. فشار خارجی میتواند، آنرا بهسمت ائتلافهای جدید سوق دهد و همکاری با رقبای آمریکا بهویژه در منطقه اوراسیا سوق دهد و این ائتلافها را عمیقتر کند. برژینسکی بارها نسبت بهخطر حمله مستقیم آمریکا به ایران هشدار داده بود. او در گفتوگویی در سال ۲۰۱۲ درباره امکان بازدارندگی ایران استدلال کرد. منطق او روشن بود: اگر هدف جلوگیری از دستیابی ایران به اهدافی باشد که واشنگتن آنها را تهدید تلقی میکند، بازدارندگی میتواند گزینهای عقلانیتر از جنگ تمامعیار باشد. برژینسکی از منتقدان رفتار منطقهای جمهوری اسلامی بود، اما تفاوت میان «مخالفت سیاسی» و «انتخاب ابزار مناسب» را بهخوبی میفهمید. حالا با طولانیشدن جنگ و پیچیدهترشدن مسئله تنگه هرمز، این پرسش اهمیت بیشتری پیدا میکند: آیا جنگ میتواند نتیجهای ایجاد کند که هزینههای ژئوپلیتیکی آنرا برای آمریکا توجیه کند؟ میتوان روایت اصلی بحرانی که آمریکا در جنگ با ایران گرفتار آمده را با یک مثال توضیح داد: برژینسکی شطرنج بازی میکرد؛ ترامپ گلف. شطرنج یعنی محاسبه چند حرکت جلوتر؛ گلف، یعنی امید به یک ضربه بسیارقدرتمند که بتواند مسئله را یکباره حل کند. در منطق «ضربه نهایی»، آمریکا میتواند عملیات بزرگی انجام دهد و توان نظامی طرف مقابل را کاهش دهد؛ اما ایران دولت، جامعه، جغرافیا، اقتصاد، شبکههای منطقهای، توان موشکی، ظرفیتهای نامتقارن و جایگاهی ویژه در امنیت انرژی و ارتباطات اوراسیا دارد؛ بنابراین حتی اگر یک عملیات نظامی موفق باشد، سؤال دشوارتری مطرح میشود: «روز بعد از جنگ چه خواهد شد؟» یکی از اشتباهات سیاسی آمریکا، دکترین اعمال فشار بر ایران با هدف کاهش توان تهران و فروپاشی شبکه منطقهای آن بود. ایران «سنگبنای» اینشبکه است و تضعیف آن الزاماً بهمعنای فروپاشی شبکه نیست. نتیجه حتی میتواند معکوس باشد: فشار بیشتر؛ تهدید مشترک بیشتر؛ همکاری بیشتر ایران، روسیه و چین و افزایش اهمیت ایران در نظم اوراسیایی. برای یک قدرت بزرگ، خطر همیشه قدرتمندشدن یک رقیب منفرد نیست؛ گاهی اتصال چند رقیب به یکدیگر خطر بزرگتری ایجاد میکند. پاسخ ایران به جنگ آمریکا، نه بهمعنای کاهش ذخایر نظامی ایران و تضعیف آن؛ بلکه اگر جنگ باعث شود تهران برای امنیت، انرژی، تجارت و تسلیحات، بیشازگذشته روابط خود را با چین و روسیه توسعه دهد، این یعنی فشار نظامی آمریکا نتیجهای معکوس داشته است. جنگ اوکراین بهترین مثال دراینباره است. فشار غرب قرار بود روسیه را تضعیف و منزوی کند؛ اما جنگ موجب چرخش بیشتر روسیه بهسمت چین، ایران و شرق شد. اگر همین الگو درباره ایران تکرار شود، نتیجه راهبردی جنگ میتواند با هدف اولیه آن تفاوت اساسی پیدا کند. آمریکا شاید در یک عملیات نظامی پیروز شود، اما اگر نتیجه نهایی جنگ؛ ایران مقاومتر، روابط عمیقتر با چین و روسیه، افزایش اهمیت کریدورهای شرقی، افزایش نقش ایران در امنیت انرژی و تضعیف اعتماد متحدان به توانایی واشنگتن برای مدیریت بحران باشد، آنگاه پیروزی نظامی معنای موفقیت راهبردی نخواهد داشت. تنگه هرمز مهمترین متغیر این معادله است؛ هرمز فقط مسئله ایران و آمریکا نیست. هرمز یعنی نفت، گاز، تجارت جهانی، امنیت کشتیرانی، تورم، اقتصاد آسیا و امنیت متحدان آمریکا. رویترز در ۱۴ اوت گزارش داد تردد کشتیها در هرمز بهشدت محدود و حتی متوقف شده و ایران بهدلیل ناامنی تنگه در نتیجه جنگ آمریکا، عبور کشتیها بدون هماهنگی با تهران را محدود کرده است. یکروز پیشازآن نیز ترامپ گفته بود آمریکاییها باید برای قیمت بالاتر بنزین آماده باشند، زیرا بحران هرمز همچنان حل نشده است. آژانس بینالمللی انرژی در ۱۲ اوت اعلام کرد بحران خاورمیانه موجب کاهش قابلتوجه عرضه جهانی نفت در سال ۲۰۲۶ شده و ناامنی هرمز و دریای سرخ فشار بیشتری بر بازار انرژی وارد کرده است. هرمز نقطهای است که در آن برتری نظامی آمریکا با محدودیتهای اقتصادی و ژئوپلیتیکی برخورد میکند. جنگ کوتاهمدت به آمریکا اجازه میدهد از قدرت نظامی خود استفاده کند. جنگ طولانی اما متغیرهای دیگری را وارد معادله میکند: هزینه اقتصادی، فشار بر متحدان، اختلال انرژی، فرسایش سیاسی و احتمال شکلگیری ائتلافهای جدید. درچنینشرایطی سؤال دیگر فقط ایننیستکه «چهکسی پیروز میدان است؟» بلکه چهکسی در صفحه بزرگتر قدرت، موقعیت بهتری پیدا کرده است؟ اگر جنگ، ایران را به چین و روسیه نزدیکتر کند؛ هرمز هزینه آنرا به اقتصاد جهانی منتقل کند و واشنگتن نتواند نتیجه نظامی را به توافق سیاسی پایدار تبدیل کند، پیروزی تاکتیکی آمریکا میتواند به شکست راهبردی واشنگتن تبدیل شود. پارادوکس جنگ آمریکا و ایران ایناستکه واشنگتن با هدف جلوگیری از تغییر موازنه قدرت ایران در منطقه و حتی فروپاشی نظام جمهوری اسلامی وارد جنگ شد، اما اکنون جنگ به تغییر همان موازنه منجر شده؛ برژینسکی پیشتر هشدار داده بود: «یکی از مهمترین تهدیدها برای برتری آمریکا در اوراسیا، شکلگیری ائتلافی میان قدرتهایی مانند چین، روسیه و ایران است». اکنون پرسش این است: چرا آمریکا سیاستی را پیش گرفت که بهجای تضعیف ایران، درعمل به نزدیکترشدن تهران به پکن و مسکو منجر شد؟ شاید آمریکا جنگ را ببرد، اما بازی را نه؛ و این دقیقاً تفاوت میان تاکتیک و استراتژی است. در شطرنج، گرفتن یک مهره زمانی معنا دارد که موقعیت کلی را از دست ندهید. برژینسکی صفحه را میدید؛ اما آیا ترامپ نیز صفحه را دید و آگاهانه وارد این بازی شد، یا آنقدر درگیر «ضربه بعدی» شد که فراموش کرد بازی واقعی چند حرکت جلوتر جریان دارد؟ هرمز دراینمیان تنها یک تنگه نیست؛ آزمون توانایی آمریکا برای تبدیل قدرت نظامی به نظم سیاسی است. اگر واشنگتن در این تبدیل ناکام بماند، جنگ ایران میتواند نهفقط یک بحران خاورمیانهای، بلکه یکی از نقاط عطف گذار از نظم تکقطبی به نظمی چندقدرتی و اوراسیایی باشد.