اقتباسی نمایشی از جهان رازآلود و تأملبرانگیز هاروکی موراکامی؛ که روایتیست از حافظه، فقدان و مرز باریک میان زندگی و مرگ ...! «باران نمنم خواهد بارید» بهکارگردانی «تارا برزی» و برپایه متنی از «شهرام احمدزاده»؛ اینگونه برای علاقهمندان هنرهای نمایشی، معرفی شده است. این نمایش که از 10 تیرماه در «خانه هنرمندان (سالن استاد انتظامی)» بهروی صحنه رفته و فعلاً تا 12 مردادماه به اجراهایش ادامه میدهد، قصه خود را طی 50دقیقه در فضایی سورئال بازگو میکند. زهرا پرهون، فروزان حسینی و محمد دهملایی نیز بازیگران این اثر هستند. با «زهرا پرهون»، برای فهم بیشتر این نمایش، بهگفتوگو نشستهایم: بازیگر، بازیگردان، مدرس دانشگاه و پژوهشگر؛ که دارای کارشناسی ارشد بازیگری دانشگاه تربیت مدرس و کارشناسی بازیگری دانشگاه سوره تهران است. وی همچنین عضو انجمن مدرسان تئاتر تهران، عضو انجمن بازیگران خانه تئاتر؛ و مدیر آموزش و عضو هیئتمدیره مؤسسه فرهنگی هنری چندمنظوره «هنر رسانه مانا» است.
فکر میکنید کدام ویژگی یا توانایی بازیگریتان، باعث شد برای ایفای این نقش درایننمایش، انتخاب شوید؟ و آیا توانستهاید در بازیتان آن ویژگی یا توانایی را برای هدف موردنظر کارگردان، کاملاً دراختیار بگیرید؟
انتخاب یک بازیگر بیشازهرچیز به تناسب او با جهان اثر بستگی دارد. برداشت من ایناستکه یکی از دلایل انتخابم، علاقهام به ساختن جزئیات رفتاری شخصیتهاست؛ جزئیاتی که الزاماً در دیالوگها دیده نمیشوند؛ اما کیفیت حضور یک شخصیت را روی صحنه میسازند. درایننمایش، شخصیت من بیشازآنکه با «کلام» شناخته شود، با سکوت، ریتم، نظم و نسبتش با فضا و اشیا تعریف میشود. بسیاری از اعمالی که امروز در اجرا دیده میشود، در نمایشنامه وجود نداشت. درطول تمرینها، این شخصیت، با گفتوگوی مشترک میان من و «تارا برزی» (کارگردان اثر)، شکل گرفت و متولد شد.
کدام ویژگی از متن بود که شما را ترغیب به حضور درایناثر کرد؟
نمایشنامه اگرچه از فضای داستانهای «موراکامی» الهام گرفته؛ اما هویتی مستقل دارد و تلاش نمیکند صرفاً بازآفرینی آثار او باشد. مرز میان واقعیت، خاطره و ذهن درایننمایش، مدام جابهجا میشود و همین ویژگی برای من جذاب بود. ازسویدیگر، شخصیتی که بازی میکنم ظرفیت زیادی برای خلق داشت. در فرآیند تمرین، به شخصیتی تبدیل شد که بخش مهمی از ریتم و انتقال صحنهها را برعهده دارد. این امکانِ کشف و آفرینش، مهمترین دلیل حضورم دراینپروژه بود.
آنچه از حضور نقشی که ایفاگرش هستید (درحد فهم و دریافت من)، به مخاطب منتقل میشود، یک «نگاه ناظر» است که گاهی به قضاوت اعمال شخصیتها مینشیند (مثلاً صحنه بازی حدسزدن) و گاهی تلنگری به ذهن مخاطب میزند تا او را از غرقشدن در یک صحنه بیرون کشیده و آماده جدال برای چالش صحنه بعد کند (مثلاً زدن زنگ روی میز که بهنوعی یادآور زنگ پایان هر راند مسابقه در رینگ بوکس است). خودتان بعد از خواندن متن، چه برداشتی از این شخصیت داشتید؟
من این شخصیت را پیشازهرچیز یک «ناظر» میبینم؛ اما ناظری که مداخله یا قضاوت نمیکند. او بیشترازآنکه مراقب آدمها باشد، مراقب نظم جهان هتل است. برای من، هتل فقط یک مکان نیست؛ کارکردی زمانی دارد. انگار فضاییست که شخصیتها در آن از گذشته عبور میکنند تا به درک تازهای از خودشان برسند. شخصیت من هم هویتش را از همینفضا میگیرد. با مرد راحتتر است؛ چون سالهاست او را میشناسد. نسبت به زن محتاطتر است؛ چون ورود او نظم آشنای این جهان را تغییر میدهد. این احتیاط، از حسادت یا قضاوت نمیآید؛ بلکه از تعلق او به هتل ناشی میشود. دوست دارم مخاطب پس از پایان نمایش همچنان این پرسش را با خود داشته باشد که آیا او فقط کارمند هتل بود یا نقشی فراترازآن داشت؟ بهنظرم «باز ماندنِ» این پرسش، بخشی از تجربه نمایش است.
بازی در نقشی که بهنظر میرسد حضوری نمادین دارد، چه دشواریهایی دارد؟ (ازایننظرکه کمتر با سایر شخصیتها وارد تعامل دیالوگی میشود).
دشواری چنین نقشی درایناستکه بازیگر نباید «نماد» را بازی کند. اگر مستقیماً بخواهم مفهومی مثل «زمان» یا «حافظه» را اجرا کنم، شخصیت از بین میرود. برای من، نقطه شروع همیشه رفتار شخصیت بود: چگونه راه میرود، چگونه با اشیا برخورد میکند، چگونه سکوت میکند و چگونه نظم هتل را حفظ میکند. اگر این رفتارها دقیق و باورپذیر باشند، مخاطب خودش میتواند هر خوانشی از شخصیت داشته باشد؛ بنابراین تلاش کردم یک انسان را بازی کنم؛ نه یک استعاره را.
رفتار مکانیکی این شخصیت (آمیخته با وسواس)، میمیک خنثی (جدا از لبخندزدن و بازگشت تصنعی و سریع به حالت قبل) و نگاهی که عمدتاً به خارج از قاب صحنه است؛ و البته بازی طولانی در سکوت را در متن یافته بودید؛ یا درصحبتبا کارگردان و درطول اجرا خلق شد؟
این ویژگیها، در متن وجود نداشت و درطول تمرین شکل گرفت. در نسخه اولیه، شخصیت من یک گارسون ساده بود؛ اما بهتدریج مسئولیتِ بخش مهمی از ریتم نمایش و انتقال صحنهها به او سپرده شد. وسواس در نظم، کیفیت کار با اشیا، لبخندهای کوتاه، بازگشت سریع به حالت خنثی، سکوتها و نگاهها همگی در فرآیند تمرین کشف شدند. برای من مهم بود که هیچیکاز این رفتارها جنبه تزئینی نداشته باشند. احساس میکنم شخصیت ازطریق همین رفتارهای تکرارشونده، نظم درونی خود را حفظ میکند و شاید بههمیندلیل؛ با وجود کمحرفبودن، توانسته با تماشاگر ارتباط برقرار کند.
فهم شخصیت و جهان داستان، چقدر برایتان دشوار بود؟ و اساساً اگر این فهم، کامل اتفاق نیفتد، از حضور در چنین نمایشی منصرف میشوید یا آنرا چالشی برای محکزدن خودتان تلقی میکنید؟
بهنظرم در چنین آثاری، رسیدن به یک «پاسخ قطعی» اصلاً هدف نیست. جهان نمایش برپایه ابهام و امکان خوانشهای مختلف شکل گرفته است و بازیگر هم قرار نیست همه رازهای آنرا حل کند. آنچه برای من اهمیت دارد، فهم منطق درونی جهان اثر است؛ وقتی این منطق را بپذیرم، حتی اگر همه پاسخها را ندانم، میتوانم شخصیت را صادقانه زندگی کنم. اتفاقاً چنین نمایشهایی برایم جذابترند؛ چون بازیگر را وامیدارد تا آخرین اجرا هم درحالکشف باقی بماند. اینرا نه مانع؛ بلکه بخشی از فرآیند خلق نقش میدانم.
شخصیتی که ایفا کردهاید، در مرز شوخی و جدی قرار میگیرد که ایجاد تعادل در آن، کار سادهای نیست؛ اما ایجاد وجه طنز شخصیت بهمراتب دشوارتر است. چه ایدههایی را وارد کار کردید تا هم یک کاراکتر کاملاً فانتزی نشود و هم با کمترین حرکت، تغییر پاساژ حسی، از سمت مخاطب درک شود؟
برای من مهم بود که شخصیت هرگز تلاش نکند خنده ایجاد کند. اگر بازیگر بخواهد «بامزه» باشد، شخصیت از جهان نمایش جدا میشود. آنچه گاهی مخاطب را به لبخند وامیدارد، نتیجه جدیتیست که این شخصیت در انجام سادهترین کارهایش دارد. وسواس در نظم، دقت در کار با اشیا، مکثها، سکوتها و واکنشهای کوتاه، همگی کاملاً جدی اجرا میشوند. بهنظرم طنز زمانی شکل میگیرد که شخصیت، به منطق خودش وفادار بماند؛ نهاینکه بازیگر برای خنداندن مخاطب تلاش کند.
از ویژگیهای مثبت این اثر، طراحی صحنه و دکور است؛ که مانع تمرکز بازیگر نمیشود و بهراحتی و با کمترین دخلوتصرف و در سریعترین زمان نیز تغییرات لازم در آن ایجاد میشود. نقش مسائلی مانند طراحی لباس، چهرهپردازی، نور، دکور و حتی موسیقی را در کیفیت اجرای یک بازیگر چقدر و چگونه میبینید؟
در نمایش ما طراحی صحنه کاملاً مینیمال است؛ چند میز که با تغییر چیدمان، موقعیتهای مختلف را میسازند و یک میز پذیرش. این سادگی باعث میشود تمرکز تماشاگر روی روابط، بازی بازیگران و ریتم اجرا باقی بماند. بهنظرم ارزش عناصر صحنهای زمانیست که بدون خودنمایی، به جهان نمایش خدمت کنند.
بهنظر میرسد که گارد دفاعی این شخصیت، در تغییر، بهراحتی و سریع پایین نمیآید؛ اینرا میتوان در صحنه دعوت به رقص، پیشنهاد رشوه و حتی صحنه آخر که دفتر یادداشتهای نویسنده را گویی بهمثابه یک زباله که کارایی خود را از دست داده، جمعآوری میکند، دید. انگار بهنسبت دو شخصیت دیگر نمایش، پافشاری بیشتری روی اصولش دارد. کمی دراینباره صحبت میکنید؟
برداشت من هم همین است. این شخصیت تا پایان نمایش دچار آشفتگی یا فروپاشی نمیشود و هربارکه ممکن است تحتتأثیر اتفاقات قرار بگیرد، دوباره به نظم همیشگی خودش بازمیگردد. او از چیزی نمیترسد؛ فقط نمیخواهد نظمی را که هویتش برپایهآن شکل گرفته از دست بدهد. حتی در پایان کار، وقتی دفتر نویسنده را مانند دیگر اشیای روی میز جمع میکند و دوباره پشت میز پذیرش میرود و زنگ را بهصدا درمیآورد، این رفتار را بیاحساسی نمیبینم؛ بلکه نوعی وفاداری به نظم جهان خودش میدانم. او بیشازآنکه نگهبان آدمها باشد، نگهبان استمرار این هتل است.
فکر میکنید (بهعنوان بازیگر) اگر در معرفی نمایش، بر «گرتهبرداری از جهان روایت موراکامی» تأکید نمیشد، مخاطب، اثر را به نوعیدیگر، فهم میکرد؟ و آیا این تأکید را لازم میدانید؟
فکر میکنم نمایش باید بتواند مستقل از هر ارجاع بیرونی با مخاطب ارتباط برقرار کند. اگر تماشاگر هیچ آشنایی هم با «موراکامی» نداشته باشد، باید بتواند با شخصیتها و جهان اثر ارتباط بگیرد. البته اشاره به «الهامگرفتن از جهان موراکامی» میتواند برای بخشی از مخاطبان راهی برای نزدیکشدن به فضای نمایش باشد؛ اما نباید تنها کلید فهم اثر تلقی شود. بهنظرم ارزش این نمایش درایناستکه ضمن «الهامگرفتن از جهان موراکامی»، هویت مستقل خودش را حفظ کرده و مخاطب را به تجربهای شخصی دعوت میکند؛ نه صرفاً بازشناسی یک نویسنده.
خودتان چه برداشتی از تکرار «فنجان قهوه» در نمایش دارید؟ آیا اشارهای سمبلیک و نرم به موضوع «تقدیرگرایی» دارد؟
بهنظرم اگر برای هر نشانه فقط یک معنا درنظر بگیریم، امکان مشارکت مخاطب در تفسیر اثر را از بین میبریم. برای من، تکرار فنجان قهوه بیشازآنکه نشانه تقدیر باشد، نشانه تداوم و تکرار زندگیست. در جهان «موراکامی» هم بسیاری از رفتارهای روزمره، مثل نوشیدن قهوه، صرفاً یک «عادت» نیستند؛ راهی برای حفظ تعادل در جهانی آشفتهاند. درایننمایش هم قهوه چنین کارکردی دارد. هربارکه آورده میشود، انگار ریتم آشنای هتل دوباره برقرار میشود؛ حتی اگر زندگی شخصیتها درحالفروپاشی باشد؛ بنابراین، من آنرا بیشتر نشانه «استمرار» میبینم تا «تقدیر».
یکی از مفاهیم قابلتوجه اثر، توجه به بقایای «رنج ناشی از خاطرات تلخ» در روان و جسم آدمهاست که مانند باری آنرا با خود بهدوش میکشیم و هرازگاهی در مواجهات یا شرایطی خاص، افشا شده یا تاحدی بازگو میشود. آیا وجود این رنج پنهان، شامل شخصیت شما (درایننمایش) هم بوده؟
رنج پنهان درایننمایش بیشتر در زندگی زن و مرد آشکار میشود. شخصیت من گذشتهاش را روایت نمیکند و هیچ نشانه مستقیمی از شکست یا آسیب بروز نمیدهد. او شخصیتیست که هویتش را از نظم میگیرد و هربارکه ممکن است تحتتأثیر اتفاقی قرار بگیرد، دوباره به همان نظم بازمیگردد؛ بنابراین اگر هم زخمی داشته باشد، اجازه نمیدهد در رفتار روزمرهاش آشکار شود.
ریتم نمایش بهرغم وجود سکون و سکوت در لحظاتی از آن، کاملاً متناسب و زمان اجرا نیز مناسب است. آیا این دو عنصر، میتواند در کیفیت اجرای بازیگر هم نقش داشته باشد؟ اینکه او فرصت کافی و فضای مناسبی برای ارائه بهتر و کاملتر نقش داشته باشد.
درمورد ریتم، فکر میکنم یکی از مهمترین عناصر این اجراست. سکوت، مکث و سکون، زمانی معنا پیدا میکنند که ریتم کلی نمایش دقیق باشد. در چنین اجرایی، حتی سکوت هم یک کنش است و بازیگر باید در آن حضور کامل داشته باشد. برای شخصیت من که بخش مهم حضورش «بدون دیالوگ» میگذرد، این دقت در ریتم اهمیت دوچندان دارد.
برای آخرین سؤال! اگر بنا بود صددرصد طراحی این شخصیت با شما باشد، کدام عناصر را در آن دخیل یا از آن حذف میکردید؟ دراینموارد آیا کاملاً خود را به نگاه و خواست کارگردان میسپارید یا لجاجت میکنید؟
میزان سهم نویسنده، کارگردان و بازیگر در شکلگیری شخصیت، به شیوه تولید هر اثر بستگی دارد. در بعضی نمایشنامهها شخصیتپردازی آنقدر دقیق است که بازیگر بیشتر درحال کشفِ آن است؛ اما درایننمایش، چون شخصیت من در متن اولیه حضور کوتاهی داشت، بخش عمده هویت اجرایی او، در فرآیند تمرین و در گفتوگوی میان نگاه کارگردان و خلاقیت بازیگر شکل گرفت. برای من، جهان و مسیر کلی شخصیت باید در امتداد نگاه کارگردان باشد؛ اما بازیگر هم باید خلاقیت خود را در ساختن کیفیت حضور و جزئیات رفتاری شخصیت بهکار بگیرد. بههماناندازه که بازیگر نباید مسیر اثر را تغییر دهد، معتقدم کارگردان هم باید امکان جستوجو و کشف را برای بازیگر فراهم کند. بهترین نتیجه، زمانی بهدست میآید که این گفتوگو به یک «درک مشترک» برسد. مثلاً ابتدای تمرینها تصورم اینبودکه این شخصیت را مرموزتر بازی کنم؛ اما بهتدریج متوجه شدم این انتخاب، هرچند برای خود شخصیت جذاب است، با جهان نمایش و مقصود کارگردان همسو نیست؛ بنابراین، آنرا کنار گذاشتم و به کیفیت دیگری از حضور شخصیت رسیدم. بهنظرم شخصیت هیچوقت موجودی «تمامشده» نیست. اسکلت اصلی آن در تمرین شکل میگیرد؛ اما اجرا ادامه فرآیند خلق شخصیت است. خوشحالم که اجرای نمایش ما دهشب دیگر تمدید شده؛ چون احساس میکنم هرشب امکان کشفی تازه برای این نقش وجود دارد. هر اجرا برای من یک کشف و یک «زندگی تازه» است؛ درست مثل خودِ زندگی که هیچ روزش شبیه روز قبل نیست.
عکس: پرتو جغتایی
صطفی رفعت
mrafat0@gmail.com